<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از پشت پرده حریر</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 10 May 2009 06:03:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چندین هزاران سال شد      تامن به گفتار آمدم!!!</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام و صد سلام و سال نو مبارک و اینا!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی یه مدت نمی نویسی و بعد تصمیم میگیری که دوباره بنویسی،خیلی سخته.به همه حرف هایی که میخواستی بنویسی و ننوشتی، فکر میکنی و میبینی که همه بیات شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس این شما و این هم یه گزارش ساده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1.توی خونه نه تنها ای دی اس ال نداریم که کوفت هم نداریم. این خط های دایل آپ خیلی زحمت بکشند ؛فقط میتونند صفحه اول گوگل را باز کنند.بعد از بیشتر از 9 ماه منتظر ای دی اس ال شدن و هیچ خبری هم نشده؛مصمم شدم امتحانهای سنجاقک که تموم شد کفش آهنی بپوشم و عصای آهنی بردارم و برم شخصا دنبالش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.توی شرکت دو بار تغییر محل داشتیم،یکبار ساختمون عوض کردیم و یه بارتوی همون ساختمون جابه جا شدیم.سه تا قرارداد جدید بستیم و چون همه مشتریان عزیزمون به دلیل نزدیک شدن ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت  و نیاز به ارائه آمار عملکرد 4 ساله تازه یادشون اومده که کار کردن هم چیز خوبی هست،پوست ما کنده شد.یه عالمه سیستم که اجرایی شده بود (سیستم ها در این حد بود که ما میدونستیم کسی قرار نیست حالا حالاها باهاشن کار کنه)؛حالا همه با هم شروع به کار کردن و صدای سازه بلند شده ناجور!خلاصه که میانگین روزی 12-13 ساعت کار میکنیم که حقوق مون حلال بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.آقای میم فعلا در دوره غیبت صغری هستند. در ماه تیر و در صورت قبولی در امتحان تیرماه،در ماه مرداد امتحان دارند. الان تنها زمان فعلی که استفاده میکنه آینده بعید هست!!!یعنی بعد از 21 مرداد،اونهم به صورت شرطی.امیدوارم هر جا هست موفق و پیروز باشه. ماکه به ندرت میبینیمش !خدا بیامرزه پدر موبایل را که باعث شده در حد فاصل رفتن از کتابخونه به دستشوی یا نهارخوری یه زنگی بزنه و ما مطمئن بشیم که زنده است!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.سنجاقک جان هم خوب هستند.فعلا دچار یاس فلسفی شدند.فکر میکنند که حالا که با سواد شدند ؛در 11 سال آینده قرار است در مدرسه چه غلطی بکنند!!!!از همین الان اتمام حجت کردند که حوصله درس خوندن تکراری ندارند و اگر کلاس دوم دیدند که دیگه توی مدرسه خبر خاصی نیست ،احتمالا ترک تحصیل میکنند و به علایق شون (آرایشگری، آشپزی،خیاطی و بچه نگهداری میپردازند)!!!!!.خدایا، واقعا فکر کردی اگه بچه به این جوادی بهم ندی،ممکنه کمتر از دوز مورد نیاز هر فرد توی زندگی حرص بخورم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.در تمال عمر 7 سال و نیمه سنجاقک،امسال اولین تابستونی هست که پرستار نداریم،من تعطیل نیستم، مامانم تا الان 3 تا بچه هست که مطمئنی تابستون پهلوش (خواهر زاده ها و برادر زاده گرامی)، مامان آقای میم و عمه الی هم احتمالا نیستند،آقای میم که از 21 مرداد به بعد  و اونهم شاید!!!خلاصه علی مونده و حوضش و من و سنجاقک!!در حال بررسی برنامه های&quot; کلاس های تابستانی مدرسه&quot;،&quot;پیشنهادهای دوستانی که سنجاقک را برای یه روزهایی رزرو کردند&quot;،&quot; تنها در خانه قسمت 1&quot;،&quot; زندگی جغدی تابستانه (بیداری تا 3-4 صبح و خوابیدن تا 2-3 بعد از ظهر)&quot; و&quot; شرکت مامان چه خوبه!&quot; هستیم!تا چه پیش آید و چه در نظر آید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.در واپسین لحظات ،واپسین روزهای مدرسه؛بعد از اینکه یه روز جمعه سنجاقک تونست آخر هفته اش را جوری برنامه ریزی کنه که جمعه ساعت 5 بعد از ظهر کیفش را بسته بود  و همه کارهای کلاسهاش را تموم کرده بود؛به این نتیجه رسید که بالاخره فهمید برنامه ریزی یعنی چه!!! حیف که نوش دارو بعد از مرگ سهراب بود. الان توی تابستون یادش میره و کلاس دوم تا بخواد دوباره یاد بگیره،سال تموم شد. افتادیم توی یه سیکل معیوب!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 06:03:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چکیده کلاس اول تا اسفند 87</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.جمله سازی:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       درسی برای اینکه انتقام بگیری و آبرو برای کسی نگذاری:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü    مریض: من یک روز مریض بودم و به مدرسه نرفتم. خانم معلم اینقدر به بچه ها درس داد که من مجبور شدم کلی در خانه مشق بنویسم!!!ولی معلم دختر خاله ام این کار را نکرد!!! (مبحث: انتقام از معلم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       جیغ: صدای جیغ مادر من بد است!! (مبحث: انتقام از مادر)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       مرغابی:مرغابی های نر خیلی بد هستند!! (موضوعیت : بعد از دعوا با پدر)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü    لذت: من از پسر دایی ام لذت میبرم!!  (بعد از تذکر مادر که این جمله خیلی مناسب نیست،عوضش کن:  من از پسردایی ام لذت بردم، خیلییییییییی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. علوم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       سوال :چند وسیله که در خانه شما از سنگ ساخته شده اند بنویس. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     جواب: وسایل تزیینی،میز سنگی، قلب مادرم قتی از دست من ناراحت است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       سوال: چرا چشم بعضی از جانوران مثل گربه و جغد در شب برق میزند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب: برای اینکه شب عاشق می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توضیحات : وقتی انسانها عاشق میشوند و به هم نگاه میکنند چشمهایشان برق میزنند.احتمالا گربه ها و جغد ها شب ها عاشق میشوند و چشمهایشان برق میزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.       دیکته :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       من با اثای پدربزرگم توی سر طمصاه زدم (ترجمه: من با عصای پدربزرگم توی سر تمساح زدم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.       ریاضی:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü    خانم صادقی. تو را خدا. 2 گناه داره همیشه بهش بگیم از 3 کوچیکتره.اون خیلی تلاش کرده که خودش را بالاتر ببره. فقط امروز بذارین علامت بزرگتر به سمت 2 باشه.تو را خدا!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ü       مساله جمع : 1 پسر داشت نقاشی میکرد. 2 تا پسر هم امدند با او نقاشی کنند. حالا چند تا پسر با هم نقاشی میکنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب: 0 پسر با هم نقاشی می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توضیح: مامان.پسرا باهم باشن که نقاشی نمیکنند ،کشتی کج میگیرن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شادی و شعف من و آقای میم را از داشتن همچین دخترک نابغه و باهوشی دیگه خودتون متصور بشید!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پینوشت: وجدانا توجیه شدید چرا نمیتونم وبلاگ بنویسم!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 08:28:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر را ببین،پسر را بگیر!</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از اون زمونهای قدیم که پدر ما و عموی آقای میم با هم دوست بودند، آوازه مامان آقای میم توی دوست و آشناها و فامیل پیچیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان آقای میم تنها خانومی بود که تریپ مامانهای فداکار اون موقع را نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان آقای میم از بچگی توی خونه ای بزرگ شده بود که هر کدوم از اون 5 تا بچه یه لله برای خوشون داشتند. کارگری که زمین را میشست با کارگری که لباسها را میشست فرق میکرد.آشپز و خیاط سرخونه داشتند و خلاصه خیلی اسکارلت اوهارایی بزرگ شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی مامان آقای میم ازدواج کرد توی جهازش یه ندیمه و یه خدمتکار/آشپز داشت.وقتی اومد ایران و نتونست خدمتکاراش را بیاره، مادر شوهرش و جاری هاش وظیفه خودشون میدونستند که کمکش کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی خواهر آقای میم بدنیا اومد و آقای میم یک سال و نیمه بود؛ مامانش، خواهرش را گذاشت پهلوی مادرش ( یعنی مادر بزرگ آقای میم) و اومد ایران. چه توقع ها دارید!! مگه آدم میتونه دست تنها و فقط با یه خدمتکار دو تا بچه را بزرگ کنه. بعدم  که دیگه کلا از ایران رفتن تا 20 سال بعد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی اون دوره مامان آقای میم توی دوستان و آشنایان تنها کسی بود که تنهایی میرفت سفر. بچه ها را میذاشت پیش پرستار و میرفتن با شوهرش مهمونی و بیرون  ددر.کارهای خونه را هم که همیشه کسی بود انجام بده. او فقط مدیریت میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان هم همینطوره. حتی اگر از صبح تا شب خونه باشه، خانم سرایدار میاد کارهای را انجام میده.مواد غذایی را آماده میکنه. مامان آقای میم لطف میکنه فقط مخلوط میکنه و میپزه و تمام. خانم سرایدار میشوره و جمع میکنه و میره. میز را میچینه  و بعد از ظهر هم یه سر میاد که ظرفهای ظهر را بشوره . مرتب کنه وبره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه داشتن همچین مادر شوهر زبر و زرنگ و خانه داری موارد زیر است:&lt;/P&gt;
&lt;OL type=1&gt;
&lt;LI&gt;مرتب به پسرش یادآوری میکنه که چه عروس گلی داره  که هم کار میکنه،هم بچه داره و هم کارهای خونه اش را میکنه!جل الخالق!!&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;اگر گند از سر و روی خونه بره بالا؛ آقای میم به فکرش نمیرسه که میتونه از من بخواد خونه را مرتب کنم و تمیز کنم و مرتب می گه نمیخوای یه کارگر بگیم بیاد؟میای کمک کنی خونه را تمیز کنی؟&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;هر وقت غذا درست میکنی ازت تشکر میکنه که وقت  گرانبهات را (که مثلا میخواستی جلوی شومینه دراز بکشی و مشق نوشتن سنجاقک را تماشا کنی) گذاشتی و غذا درست کردی.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;اگر سه شب پشت سر هم  شام درست کنی (ولو یک شب املت باشه،یک شب نمیرو و یک شب تخم مرغ و گوجه)؛ بهت میگه که کدبانوترین خانم دنیا هستی و او خوشبخت تریم مرد دنیاست که مجبور نیست هر شب غذای بیرون بخوره !!&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;برای هر بار روشن کردن ماشین طرفشویی و لباسشویی میبوستت.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;هر بلایی که به سر بچه بیاری ازت تشکر میکنه.مهم اینه که تو داری به بچه توجه میکنی !همین بسه.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;مرتب به بچه یادآوری میکنه که بهترین مامان دنیا را داره و هیچ مامانی نیست که اینقدر به فکر بچه اش باشه.&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما نکات ایمنی که باید رعایت کنید:&lt;/P&gt;
&lt;OL type=1&gt;
&lt;LI&gt;با دوستان کدبانو خیلی نگردید.(شهرزاد بگم خدا چیکارت نکنه!!)&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;با دوستانی که همسرانشون خیلی مرد ایروونی هستند، خیلی نگردید.مراقب پدرو برادر خودتون باشید که بدترین الگو هستند.مرتب یادآوری کنید که اونها از جور زمانه و مشکلات کاری نمی تونند کمک کنند.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;روی این نکته دست بگذارید که تمام بیماری های مادرتون به خاطر کار خونه هست.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;اگر دیدید باز هم داره از محیط تاثیر میگیره بگذارید از این مملکت برید.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;دختر دار نشید زیرا:&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;o        مرتب به شما حسودی میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;o        همش در حال یادآوری به پدرش هست که مامان های دوستاش چه کارهایی میکنن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;o     هر دو دقیقه یکبار به پدرش یادآوری میکنه که در زمانی که مامان شام می پخت ،او هم داشته مشق مینوشته که کمتر از کارخونه نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;o    هرگز نمیفهمه که این کارهای شما اصلا از سر تنبلی نیست!!!، بلکه برای تغییر نگاه مردسالارانه جامعه و تغییر عرف هست و در نهایت بهتر شدن آینده خودشه!.نمی فهمه ابله که!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Feb 2009 08:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کرکره ها را باز میکشیم!</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام.خوبین؟خوشین؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب. کرکره اینجا قراره دوباره بالا کشیده بشه.احتمالا دیگه مرتب به روز میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میشه این پست همین قدر باشه ،مگه نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 07:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه اتفاق ساده مثل خنده</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.زندگی آروم آروم داره پیش میره و روی رواله. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.کارهای خونه را به خوبی تقسیم کردیم. گذاشتن ظرفهای توی ماشین ظرفشویی،گذاشتن لباسها توی لباسشویی، تهیه شام به هر صورتی اعم از منزل مامان،منزل مادر شوهر،رستوران سر کوچه، پزیدنی و رسیدگی به درسهای سنجاقک با منه،شستن باقی ظرفها،گذاشتن ظرفها سرجاشون،جمع کردن میز،پهن کردن و جمع کردن و اتوی لباسها،جاروبرقی و تی کشیدن و گردگیری با آقای میم. سنجاقک مرتب نگه داشتن اتاقش و جمع کردن وسایلش. هر کس میتونه از هر کمک خارجی استفاده کنه برای انجام کارهاش. اگه یکی از اعضای خانواده به اون یکی کمک کرد باز هم اون فرد نباید یادش بره که اینا وظیفه او بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.شام که یا امدادهای غیبی میرسونند یا به لطف فرمول های جادویی دوستان توی کمتر از یه ساعت حاضره. سنجاقکه هم خدا را شکر افتاده روی دور.قسمت کارهای من خیلی کمرنگ شده. خدشبختانه مامان آقای میم هم خبر نداره پسرش چه معاهده ترکمن چایی را امضا کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.آقای میم کلی استعداد توی خودش کشف کرده. یکی از لذت بخش ترین استعدادهاش علاقه به شستن قابلمه و سینی و بقیه ظرفهایی هست که توی ماشین ظرفشویی جا نمیشه.فقط کاش موقع ظرف شستن آواز نمیخوند و نمیرقصید.بدبختی هم اینه که دختره هم طرفدارشه.میگه خیلی باحال میخونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.یکی از لذت بخش ترین کارهای برای سنجاقک اینه که کنار پدرش بشینه و فارسی بخونه یا بنویسه.آقای میم با همچین بهت و تحسین و حیرتی بهش نگاه میکنه و اینقدر ازش از ته دل تعریف میکنه،که فکر کنم برای هفت نسلش اعتماد به نفس  ذخیره می شه. از نظر آقای میم فارسی را روان خواندن و بدون غلط نوشتن فقط کار ادمهای نابغه است ولاغیر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.دور از جون شما تبدیل به همچین مامان مزخرفی شدم که نگو. غرغرو، ایرادگیر،همش در حال  داد و دود ( سنجاقک به داد و بیدار میگه داد و دود). هرچی هم فکر میکنم نمیفهمم چرا سر اینکه نقطه های شین را نگذاشته یا این که نقطه ن را به جای بالا ،پایین گذاشته یا اینکه م را تحریری ننوشته من اینقدر حرص میخورم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7.اینم سنجاقکانه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            7.1           سنجاقک: اوه.اوه .اوه. این غذات چقدر داغونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                            بنده: جانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           سنجاقک : منظورم اینه که چقدر داغه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        7.2.             کلاس زبان تموم شده بود و من و سنجاقک تماشگر بحث دوست سنجاقک و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                          مامانش بودیم.جو خیلی جدی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         دوست سنجاقک: میدونم که الان بگم بریم بگردیم میگید نه. شما درس دارید و  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         مدرسه دارید! مگه ما حیوونیم که باید همش درس بخونیم و بریم توی خونه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        مامان دوست سنجاقک در حال توضیح و توجیه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        سنجاقک بعد از کلی تفکر و با حالتی تفکرانه : مامان.تو تا حالا گاوی که نقاشی کنه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        دیدی؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     7.3.             سنجاقک: امروز توی مدرسه علوم داشتیم.درمورد اینکه چگونه سالم و قوی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       باشیم،بود. فکر نکنم تو بتونی توی تحقیقم کمکم کنی. اون زمونا که بچه بودی هنوز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      میکروسکوپ کشف نشده بود.احتمالا بزرگ شدی توی کتابا راجع به میکروب و باکتری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                     خوندی،مگه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       بنده: سنجاقک تو احتمالا فکر می کنی من هم سوار کشتی نوح شدم و پهلوی        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      حیوونها بودم توی کشتی تو کودکیم؟ بعله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      سنجاقک: حالا وقعا تو توی کشتی که داشتی سوار میشدی نمیتونستی یه گربه ای، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      سگی ، خرگوشی بیشتر برداری که بعدش نگهداری برای من.وقتی به دنیا اومدم بهم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      بدی؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    7.4.             سنجاقک : میدونی اون زمونا که شما بچه بودین هنوز نمیدونستند که سیگار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      برای آدمها ضرر داره. برای همین به کسانی که سل داشتند میگفتند که سیگار  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       بکشند که ریه اشون را گرم نگه داره تا بیماری سل شون پیشرفت نکنه.و این &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       باعث میشد که سل شون پیشرفت نکنه اما از سرطان ریه میمردن! و بعد از کلی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      تحقیق روی مریضا فهمیدن که اینا از سیگار میمیرن و اعلام کردن سیگار بده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      بنده: سنجاقک.این خزعبلات چیه سرهم میکنی؟؟این چرت و پرتها راجع به سل و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      سیگار را کی بهت گفته؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      سنجاقک : پدر!!!!!**&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      ** دوستان احتمالا به آخرین حربه های آقای میم پی بردند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Dec 2008 08:33:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمع الاضداد</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.همیشه عاشق بچه ها بودم. از وقتی که یادمه همه تابستونها و همه مهمونیها ،همه بچه ها ی فامیل را من نگه میداشتم.عاشق بازی کردن و حرف زدن و غذا دادن و درس دادن به بچه ها بودم.مامانم حرص میخورد و میگفت:مگه تو لله هستی!!! هنوزم عاشق بچه هام. هنوزم دیدن سنجاقک و بودن باهاش برام جزئ لذت بخش ترین کارهای دنیاست.از اینکه کنارش بنشینم غذاش را بخوره. حرف بزنیم.درس بخونه.تمبک بزنه.برقصه.شنا کنه.حتی بشینه تو بغلم و بگه&quot;من جوجوتم.مگه نه؟&quot;.منم بچلونمش و بگم:&quot;تو همیشه جوجوی منی!&quot;.هنوزم عاشق بچه های مردمم.هنوزم هر نوزادی و بچه کوچولویی دلم را میلرزونه.هنوزم ته دلم میگم یعنی من واقعا بچه دوم و اینا را نمیخوام داشته باشم؟عاشق اینم که با سنجاقک درس بخونیم. برنامه ریزی کنیم. بریم پارک. من برم روی نرده های پارک براش میوه کاج بکنم و نگهبان پارک بیاد وسری از تاسف تکون بده.و ما بدو بدو بپریم توی چاله های گل و فرار کنیم.عاشق گذروندن بیشتر وقتهام با بچه ها هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.همیشه دوست داشتم خیلی شیک باشم. یه خونه تمیز و شک و مرتب. یه خانوم کدبانو.از اونایی که وقتی چاقو میگیرن دستشون که سالاد درست کند همه بفهمن اینکاره ان.از اون خانومایی که هر لحظه از روز میشه رفت خونه شون. همیشه مرتبه. همیشه غذاشون آماده است.همیشه دسر و شیرینی دارن.یه ظرف میوه روی میزه. از اون خانومایی که مهمونی هاشون خیلی خوشمزه است و همیشه همه چیزاشون رو رواله.از اون خانومایی که نصف روز توی خیابونا میچرخن تا روبان ست لباس دخترکشون را بخرن تا براش تل و گل سر و لبه جوراب درست کنند.از اون خانمایی که همیشه شیک و آرایش کرده و مرتبن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.همیشه دوست داشتم مسئله حل کنم. عاشق این بودم که امتحان جبر یا ریاضیات جدید داشته باشیم و م بشینم پلی کپی ریاضی حل کنم.معماهای ریاضی را به جواب برشم. کم کم فلوچارت بکشم و الگوریتم بنویسم. برنامه نویسی کنم. وقتی دارم بیزنس های پیچیده ارتباطات خویشاوندهی برای سیستم پرسنلی مینوسیم اینقدر غرق میشم توش که یهو میبینم از 9 شب تا 4 صبح نشستم.وقتی کدم جواب میده و هیچ باگی توش نیست انگار قرص اکس انداختم بالا..تبدیل به بمب انرژی میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.همیشه دوست داشتم یه کتاب بگیرم دستم وبخونم.از اول تا آخر هیچ کاری نکنم.وسطش اینتراپت نداشته باشم.دوران شیرین نوجوان و بی مسئولیتی و مامانی که سینی غذا را میاورد توی اتاق میشد که سه روز، سه روز بیرون نمیومدم از اتاق تا کتابی را تموم کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.من عاشق تمام کارهای بالام.میتونم 24 ساعتم را صرف هر کدومشون کنم و لذت ببرم. اما همیشه غبطه میخورم به آدمهایی که تکلیفشون را میدون و انتخابشون را کردن. یک فیلد را انتخاب کردن و دارن زندگی سرشار از موفقیتی را میگذرونند.اما من نه یه مادر ایده آلم؛نه یه کدبانوی عالی،نه یه خانوم برازنده،نه یه متخصص تمام وقت و نه یه آدم مطلع درست و حسابی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من آقای بوی همه کاره و هیچ کارم.*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* کارتون اقای بو را یادتون میاد دیگه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 05:09:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدانه</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام و صد سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7 سال پیش در راس ساعت 2 بعد از نیمه شب، یه دختر کوچولوی کپل و مپل 3750 گرمی و 50 سانتی با دور سر 32 و دور سینه 34 و نتیجه تست آپگار 10 چشمهاش را به این دنیا خوشگل باز کرد و گفت : اوووه.اوووه. پرستار گفت: دخمله. اصلا هم شبیه خودت نیست! و تلپ گذاشتش بغل من. بنده که از شدت فضولی داشتم میمردم چشمم به یه صورت گرد و تپل که انگار با پرگار کشیده بودنش و لپ فراوان و انبوهی موی سیاه  افتاد و یه چفت چشم شیطون. گفتم:اینکه خیلی نازه.پرستاره گفت:منکه نگفتم ناز ننیست. گفتم شبیه خودت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز بعد از 7 سال نفهمیدم که یعنی من ناز نیستم آیا؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگدریم. این گوگور مگوریی که هنوز هم اصلا شبیه من نیست مخصوصا در رفتار دیروز 7 ساله شد.وقتی خونه مادربزرگش چشمهاش را بسته بود و داشت آرزو میکرد من داشتم فکر میکردم که چقدر هنوز من را شگفت زده میکنه. چقدر برام عزیزه و چقدر طعم های مختلف به زندگیم اضافه کرده.وقتی ازش پرسیدم چه آرزویی کردی؟گفت:آرزو کردم خدا وقتی میخواد من را ببره بهشت ،من نمیرم. تبدیل به یه ستاره بشم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه عزیزه دل مامان.اینم شد آرزو؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنجاقک عزیزم.دوستت دارم. دیگه توضیحی نمیتونم بدم برات.همین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی همه مرسی از کامنت هاتون  اظهار نگرانی هاتون.ممنون. بنده یه شکری خوردم و بدجوری توش موندم.اما از آنجایی که به قول مدیر عامل محترم مثل گربه مرتضی علی میمونمو هر طرفی پرتم کنی پایین با چنگول میام زمین هنوز زنده هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه روز در میون آقای میم در مورد مزایای کارگر داشتن میگه و روزگاران خوش مرتب بودن همیشگی خانه و داشتن هر روز سالاد و انار دون و میوه و غذا و من در مورد مستقل بودن و اینکه امکان اینکه در آینده سنجاقک بتونه کارگر داشته باشه و ما بالاخره توی یه سنی باید یاد بگیریم که بتونیم خونه مون را مرتب نگه داریم میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هر شب از 9:9:30 که سنجاقک میخوره میگم که من اصلا مغزم خسته نیست و میتونم و میتونم و میشینم پای کارهای شرکت. تا 12—1. که بر اصر خستگی و گند زدن بیش از حد در کد بیخیال میشم و میرم میخوابم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر روز صبح ساعت 6 به زور بیدار میشم و تا 6:40 که سنجاقک را بیدار کنم تا جایی که بتونم به زمین و زمان گیر میدم.بعد یه نقاب میزنم و با ملایم ترین لحنی که بشه میگم:سنجاقکم،عزیزکم،عسلکم،جیگرکم، صبح شده، بیدار شو. باز دوباره روز شده،بیدار شو. یه روز خوشگل شده!!!(سعی کنید آهنگین بخونید دیگه.همه چیز را که نباید توضیح بدم).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر روز بعد از ظهر مثل صاعقه میپرم توی ماشین.میرم مدرسه سنجاقک. برش میدارم. میبرمش کلاسش. بر میگردم شرکت. یکی- دو ساعت کار میکنم. دوباره میرم دنبالش. میریم  خونه. واقعا حال راننده تاکسی ها و مسافرکش ها را میفهمم. وقتی توی ترافیک مسخره میمونم. وقتی به خاطر بی خیال بودن یه راننده دیگه 3 دقیقه باید دوباره پشت یه چراغ بمونم. وقتی میسر راست که گردش بهش آزاده به خاطر بی مبالاتی یه عده بسته میشه. رانندگی اعصاب خوردکن ترین کار دنیاست.ببخشید.درستش اینه که رانندگی توی یه شهر بی قانون پر ترافیک وقتی تو محدودیت زمانی داری ترتیبات سیستم عصبیت را به طور کامل اتخاذ میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما هنوز زندگی خوبه و جذابه و لذت بخش. فقط شرمنده. احتمالا یه مدت این وبلاگ خاک میخوره اساسی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بهتون سر هم میزنم. اما چون صفحات را آف لاین میخونم شاید خیلی یخلی کم بتونم براتون کامنت بگذارم.بر میگردم. مثل سنجدو دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 07:28:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتیاد!!!!</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.باید به آقای میم زنگ بزنم.آقای میم سه شنبه شب کشیکه. 4 شنبه داره میره مسافرت. تازه امروز فهمیدم که شنبه تعطیله! باید بهش بگم که بررسی کنه 5 شنبه اونجا تعطیله یا نه!!!و برنامه اش را عوض کنه بندازه یک شنبه بره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.باید یه سر برم بانک!برادرم یه پولی را اینترنتی ریخته به حسابم. دوشنبه برای یه هفته  ایران نیست. زنگ زده بهم گفته برم چک کنم ببینم واقعا پول رسیده یا نه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.باید یه تحویل بدم.یک مورد کاربرد توی دستمه که امروز باید تحویل بدم. ساعت 2 و نیم هم دارم میرم.هنوز شروع هم نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.باید کارها را بدم بچه ها که ادامه اش را بنویسن.سه چهار تا کار خرده ریز شرکت را قصد داشتم تا 10 تموم کنم! کی 10 شد؟ هنوز نگاه هم بهشون ننداختم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.باید برم سایت سان و اوراکل. یه امتحان رو کم کنی دیگه توی شرکت!باید یه سری کد و اینا را نگاه کنم.چند تا روش بهینه سازی سرعت و تنظیم پایگاه داده جدید بخونم و توی امتحان رو کنم تا واقعا رو ی بعضی ها که الکی زیاده کم بشه؟کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.باید به مامان آقای میم زنگ بزنم.مامان و بابای اقای میم فردا صبح دارن میرن و مسافرت و ما حتما حتما باید بریم دیدنشون امشب!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7.باید امروز زود بعد از کلاس اسکیت بریم خونه.سنجاقک 2 تا کاردستی را که آخر هفته انجام نداد به علاوه تکالیف امروزش را باید برای فردا تموم کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8.باید به دارالترجمه زنگ بزنم. ببینم واقعا کارها را تا 4 شنبه صبح به من تحویل میدن یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9. باید به وکیلم زنگ بزنم و قرار امروز را بندازم 4 شنبه بعد از تحویل کارها از دار الترجمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10. باید باید باید به دکتر م زنگ بزنم و برای خودم و 4 تا دیگه از دوستان وقت بگیرم. یا من یادم میره زنگ بزنم یا اشغال بوده یا !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;11. اینهمه باید دارم که همشون هم  فوری و فوتی هستن و بعد عین بز (دور از جون شما ) نشستم به وب گردی و وب خونی و وب نویسی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا جوانان ما را از بلای اعتیاد  مصون بدار!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 07:12:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایه  هر چی که هستی باهاتم!!</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.سنجاقک را از دندون پزشکی اومده بود بیرون.لباس باله تنش بود. موهاش هم جمع کرده بود و داشت قر میداد و میرفت. منم پشت سرش داشتم قربون دست و پای بلوریش میرفتم. چشمش به نون سنگکی افتد و همونجا هنگ کرد. گفتم نون میخوای؟ گفت :صفش خیلی شلوغه؟ گفتم نه.یه دونه ایش خلوته! رفتم براش یه نون بگیرم.وقتی وامدم بیرون گفت : مامان. اون خانومه که توی صف نونوایی بود وقتی تو رفتی تو؛ من را بغل کرد و بوسید. بهش گفتم :اخه .خیلی جیگر شدی! منم میخوام همش بگیرم ببوسمت. گفت:&quot; نه . مامان. دلیلش این بود که خانومه میان سالی را رد کرده بود. تقریبا مسن بود. آدمای مسن بچه ها را دوست دارند و باهاشون مهربونن. &quot;. همون موقع یه پیرمرد از روبرو اومد و بهش لبخند زد . کفت:به به . چه دختری.چه نانازی و نازش کرد. وقتی پیرمرده رفت؛ بهم گفت:&quot; دیدی گفتم! دوست داشتی بگم بچه ات خیلی نازه؟  بله . ولی واقعیت اینه که ادمای مسن لپ هر بچه ای را میکشن و نازش میکنن و ماچش میکنن&quot;!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. تکلیف مدرسه اش این بود که شغل پدر و مادر و شغل آینده خودش را بکشه!اومدم میببینم پدرش را خیلی جنتلمنانه در حال کا ر کشیده؛ انوقت من در در حالتی کشیده که دراز  کشیدم،یه لپ تاپ جلومه؛ یه د ستم زیر چونه امه (یه جوری کشیده بود انگار توی دماغمه!!!!)! موهام هم آشفته است !!!میگم :تو اینهمه اومدی شرکت؛ من اینجوری کار مکینم؟ میگه : مامان؛ اخرین تصویر روز؛ قبل از خواب که میبینم؛اینه که پای تخت من دراز کشیدی و داری برای من قصه تعریف میکنی. تازه شانس آوردی لپ تاپت را از بغل کشیدم وگرنه معلوم میشد که وقتی داری من را میخوابونی همش گیم بازی میکنی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.  برگشته یه دفعه به پدرش میگه : پدر تو از اسم سجاقکینا بیشتر خوشت میاد یا سنجاقکک؟ (اینا ترکیبهایه که با اسم خودش ساخته و یکیش اسم پسره و یکی دختر) آقای میم میگه جفتش؟چطور؟ روش را میکنه به من و میگه : خوشحال باش. دیگه مجبوری دو قلو بیاری. من و پدر هر دوی این اسمها را دوست داریم.سال دیگه خوبه؛ نه؟ من لباسهاشون را عوض میکنم. میخوابونمشون. باهاشون بازی میکنم. پدر هم پمپرسشون را عوض میکنه. تو فقط مامان مون باش. باشه. تو را خدا! نگو سخته!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. بهش میگم: سنجاقک. خسته نمیشی؟مدرسه و هر روز کلاس. تقریبا 5و 6 میرسی خونه. بعدم درس و مشق. نمیخوای کمی برنامه ات را سبک بکنی؟ میگه :&quot; تو فقط بهم بگو : پایه هر چی که هستی؛ باهاتم   دل به خوب دلبری بستی؛ باهاتم!!!بقیه اش با من!&quot;. میگم: این چرت و پرتا چیه میگی؟ کدوم کلاس را کم کنم؟ میگه: کم کردن چیه؟ من میخوام ویولن سل هم شروع کنم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توضیح : این شعرهای جلف ا به جون مامانم ما تو خونه گوش نمیدیم!!!امان از رفیق بد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.برای اولین بار بعد از 3 سال باله کار کردن سنجاقک؛ بچه ها را از فرق سر تا نوک پنجه میپوشونن و توی تالار وحدت برنامه اجرا میکنن. آقای میم برای اولین بار اجازه پیدا میکنه که کار دخترش را ببینه. وقتی که دو تا برنامه ایی که گروه باله داشتن تموم میشه، آقای میم  میگه: تموم شد؟ میگم : آره. میگه : اه. اینا کی قراره باله برقصن پس؟ فکرکنم توی ذهنش به دانوب ابی یا دریاچه قو فکر میکرده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.مدرسه سنجاقک یه مدرسه هست که به یه سری کارها و دیسیپلین ها معروفه. اکثر بچه هایی هم که این مجتمع میرن یه جورایی منظم  و جدی و .. هستند.این سومین سالیه که سنجاقک توی این مجتمع هست (با احتساب مهد و پیش دبستانی).نمیدونم چرا هر کی سنجاقک را میبینه ، میگه : این سنجاقک اصلا به این مدرسه ایها نمیخوره. فکرکنم یه جور فحشه !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7. اینم برای سنجاقک گلم ! سنجاقک خوشگلم با اینکه علیرغم توصیه های جدی من که موقع اجرا یه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قیافه جدی به خودت بگیر، نیشت از دو طرف تا بناگوش باز بود؛ با اینکه گفتم توی تماشاچیها دنبال ما نگرد و تو هر جا میایستادی،تند تند 1100 تا صندلی تالار را اسکن میکردی که ما را پیدا کنی؛ با اینکه بهت گفتم کارت را جدی بگیر و تو انگار داشتی اورا .. نیو .. م غن..ی ..میکردی ( که خدا را شکر آسون ترین کار توی ایرانه!!!!) اما برات مینویسم که  به چشم من و پدرت تو خوشگلترین ،  بشاش ترین و ظریف ترین پروانه ای بودی که به عمرمون دیدیم. وقتی که کنسرت تموم شد و ما تو را تحویل گرفتیم و داشتیم میرفتیم به سمت ماشین، معلم اول باله ات ، ما را دید. ایستاد و تو را بغل کرد و بوسید: بهت گفت عالی بودی! عالی. من تمام مدت که روی صحنه بودی فقط داشتم به تو نگاه میکردم. تو جذاب ترین پروانه روی صحنه بودی!! اگر پدرت دست من را نگرفته  احتمالا من از جو هم خارج شده بودم، اینقدر که با این حرف مربیت رفتم بالای بالای  ابرها!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 11:22:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزل این شور را نداره     که تو داری توی حرفات</title>
<link>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.به به.سلام. خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ما هم هنوز زنده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.پرپرخانوم به سلامت شنبه خداحافظی کرد و ماچ و بوس و اینا.رفت که یه روز استراحت کنه و از دوشنبه بره سره کار جدید.کلی پرپرخانوم و من احساسات به خرج دادیم و تشکر و --. و این سنجاقکه مثل کوه یخ نشست و یه تشکر خشک و خالی و یه بوس سرسری و تموم. تا پرپر خانوم هم رفت ، گفت :آخیش. چقدر حرف میزنید با هم. چقدر ماچ و بوس می کنید هم دیگر را! حالا خوبه خیلی هم با هم نبودید!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3. این دوزاری مدیر ما هنوز نیفتاده. دلیل اینکه نمیرسم وبلاگ بویسم و بخونم همینه! تمام مدت حضورم درمحل کار مثل اسب کار میکنم.هر شب هم کلی کار توی خونه انجام میدم! تا اینجای ماه 5 ساعت هم اضافه کار دارم،اما دوزاریه هنوز نیفتاده که نیفتاده!آخر ماه که خواستیم با هم حساب و کتاب کنیم با روغن کرچک هم شده دوزاریه را جا میندازم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.این ماه پوستم کنده است.پرپرخانوم که پر!هنوز هم کسی را پیدا نکردم که هفته ای یه بار بیاد کمک! توی شرکت و خونه هم کلی کارهای شرکت را باید انجام بدم. وظیفه بردن و آوردن سنجاقک هم افتاده روی دوشم!درس و مشق وکاردستی و اینا هم که هیچ!کنسرت روز جهانی سنجاقک هم قوز بالا قوز شده. یه سری تغییر توی خونه ست که باید تا آخر ماه انجام بشه.یه کار اداری سنگین هم هست که ددلاینش آخر ماهه.آقای میم داره روی تزش کار میکنه و تا آخر ماه باید یه قسمتی را تحویل بده و من توی فارسی نوشتن باید بهش کمک کنم!مطمئنم اگر تا آخر این ماه زنده بمونم،بقیه اش هم زنده میمونم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.تمام این حرفا و غرها یه طرف. اما میخوام بگم یه ذره هم ناراحت نیستم که چرا خودم سنجاقک را میبرم و میارم.تموم خستگی ها و دوندگی ها ومیارزه با اینکه دم مدرسه یه سنجاقک با یه لبخند تابناک سنجاقکانه بپره بغلت و برات حرف بزنه و حرف بزنه و حرف بزنه. و تو هی ببینی که این سنجاقکه چقدر مدل خاله شادیش حرف میزنه. تند تند و با شور و شوق و کلی هم جرقه میزنه وقتی داره موضوعاتی که دوست داره را تعریف میکنه.ببینی چه وسواس و دقتی داره توی کارهایی که باید انجام بده و چقدر با حوصله است و چقدر خلاقه. ببینی چقدر مسئولیت پذیره. و ببینی چقدر چیزا را از دست میدادی وقتی که سنجاقکی این ساعت ها را با تو نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.سنجاقک بشدت جو گیر کلاس اوله! و حرف معلم هم که وحی منزل.کارها باید سر ساعت انجام بشه. خانوم گفته شب باید کیفم را حاضر کنم. خانوم گفته خودم باید کارام را انجام بدم.خانوم توی صحبتاش گفت برگهایی پاییزی را دوست داره و این به این معنی بود که ما ساعت 8 شب ، فانوس به دست باید میرفتیم پارک تا انواع برگهای پاییزی را جمع کنیم. ای کاش من هم خانوم صادقی بودم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7.به آرامی و بدون اینکه متوجه بشم یکسال دیگه هم گذشت.سی و یکسالگی خیلی بی مزه است. از همون سن هاست که هیچ احساس خاصی نسبت بهش نداری.نمیدونی کی رسید!کی قراره تموم بشه. ما همون برنامه های سی سالگی را برای امسال هم کپی میکنیم.حتی وقت تولد گرفتن هم ندارم.مامانم رسما تهدیدم کرده که اگرجمعه نرم خونه شون که برام تولد بگیره،دیگه نه من. نه او.ما هم که گردنمون از مو نازکتر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 04:33:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behindsilkcurtain&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>behindsilkcurtain</dc:creator>
<guid>http://behindsilkcurtain.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
