تبليغاتX
از پشت پرده حریر - تولدانه

 

سلام و صد سلام.

 

7 سال پیش در راس ساعت 2 بعد از نیمه شب، یه دختر کوچولوی کپل و مپل 3750 گرمی و 50 سانتی با دور سر 32 و دور سینه 34 و نتیجه تست آپگار 10 چشمهاش را به این دنیا خوشگل باز کرد و گفت : اوووه.اوووه. پرستار گفت: دخمله. اصلا هم شبیه خودت نیست! و تلپ گذاشتش بغل من. بنده که از شدت فضولی داشتم میمردم چشمم به یه صورت گرد و تپل که انگار با پرگار کشیده بودنش و لپ فراوان و انبوهی موی سیاه  افتاد و یه چفت چشم شیطون. گفتم:اینکه خیلی نازه.پرستاره گفت:منکه نگفتم ناز ننیست. گفتم شبیه خودت نیست.

هنوز بعد از 7 سال نفهمیدم که یعنی من ناز نیستم آیا؟؟

بگدریم. این گوگور مگوریی که هنوز هم اصلا شبیه من نیست مخصوصا در رفتار دیروز 7 ساله شد.وقتی خونه مادربزرگش چشمهاش را بسته بود و داشت آرزو میکرد من داشتم فکر میکردم که چقدر هنوز من را شگفت زده میکنه. چقدر برام عزیزه و چقدر طعم های مختلف به زندگیم اضافه کرده.وقتی ازش پرسیدم چه آرزویی کردی؟گفت:آرزو کردم خدا وقتی میخواد من را ببره بهشت ،من نمیرم. تبدیل به یه ستاره بشم!!!!

آخه عزیزه دل مامان.اینم شد آرزو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سنجاقک عزیزم.دوستت دارم. دیگه توضیحی نمیتونم بدم برات.همین.

 

خیلی همه مرسی از کامنت هاتون  اظهار نگرانی هاتون.ممنون. بنده یه شکری خوردم و بدجوری توش موندم.اما از آنجایی که به قول مدیر عامل محترم مثل گربه مرتضی علی میمونمو هر طرفی پرتم کنی پایین با چنگول میام زمین هنوز زنده هستم.

یه روز در میون آقای میم در مورد مزایای کارگر داشتن میگه و روزگاران خوش مرتب بودن همیشگی خانه و داشتن هر روز سالاد و انار دون و میوه و غذا و من در مورد مستقل بودن و اینکه امکان اینکه در آینده سنجاقک بتونه کارگر داشته باشه و ما بالاخره توی یه سنی باید یاد بگیریم که بتونیم خونه مون را مرتب نگه داریم میگم.

 هر شب از 9:9:30 که سنجاقک میخوره میگم که من اصلا مغزم خسته نیست و میتونم و میتونم و میشینم پای کارهای شرکت. تا 12—1. که بر اصر خستگی و گند زدن بیش از حد در کد بیخیال میشم و میرم میخوابم.

هر روز صبح ساعت 6 به زور بیدار میشم و تا 6:40 که سنجاقک را بیدار کنم تا جایی که بتونم به زمین و زمان گیر میدم.بعد یه نقاب میزنم و با ملایم ترین لحنی که بشه میگم:سنجاقکم،عزیزکم،عسلکم،جیگرکم، صبح شده، بیدار شو. باز دوباره روز شده،بیدار شو. یه روز خوشگل شده!!!(سعی کنید آهنگین بخونید دیگه.همه چیز را که نباید توضیح بدم).

هر روز بعد از ظهر مثل صاعقه میپرم توی ماشین.میرم مدرسه سنجاقک. برش میدارم. میبرمش کلاسش. بر میگردم شرکت. یکی- دو ساعت کار میکنم. دوباره میرم دنبالش. میریم  خونه. واقعا حال راننده تاکسی ها و مسافرکش ها را میفهمم. وقتی توی ترافیک مسخره میمونم. وقتی به خاطر بی خیال بودن یه راننده دیگه 3 دقیقه باید دوباره پشت یه چراغ بمونم. وقتی میسر راست که گردش بهش آزاده به خاطر بی مبالاتی یه عده بسته میشه. رانندگی اعصاب خوردکن ترین کار دنیاست.ببخشید.درستش اینه که رانندگی توی یه شهر بی قانون پر ترافیک وقتی تو محدودیت زمانی داری ترتیبات سیستم عصبیت را به طور کامل اتخاذ میکنه.

 

اما هنوز زندگی خوبه و جذابه و لذت بخش. فقط شرمنده. احتمالا یه مدت این وبلاگ خاک میخوره اساسی.

و بهتون سر هم میزنم. اما چون صفحات را آف لاین میخونم شاید خیلی یخلی کم بتونم براتون کامنت بگذارم.بر میگردم. مثل سنجدو دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 10:59  توسط خودم |