تبليغاتX
از پشت پرده حریر - غزل این شور را نداره که تو داری توی حرفات

1.به به.سلام. خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ما هم هنوز زنده ایم.

2.پرپرخانوم به سلامت شنبه خداحافظی کرد و ماچ و بوس و اینا.رفت که یه روز استراحت کنه و از دوشنبه بره سره کار جدید.کلی پرپرخانوم و من احساسات به خرج دادیم و تشکر و --. و این سنجاقکه مثل کوه یخ نشست و یه تشکر خشک و خالی و یه بوس سرسری و تموم. تا پرپر خانوم هم رفت ، گفت :آخیش. چقدر حرف میزنید با هم. چقدر ماچ و بوس می کنید هم دیگر را! حالا خوبه خیلی هم با هم نبودید!!

3. این دوزاری مدیر ما هنوز نیفتاده. دلیل اینکه نمیرسم وبلاگ بویسم و بخونم همینه! تمام مدت حضورم درمحل کار مثل اسب کار میکنم.هر شب هم کلی کار توی خونه انجام میدم! تا اینجای ماه 5 ساعت هم اضافه کار دارم،اما دوزاریه هنوز نیفتاده که نیفتاده!آخر ماه که خواستیم با هم حساب و کتاب کنیم با روغن کرچک هم شده دوزاریه را جا میندازم!!

4.این ماه پوستم کنده است.پرپرخانوم که پر!هنوز هم کسی را پیدا نکردم که هفته ای یه بار بیاد کمک! توی شرکت و خونه هم کلی کارهای شرکت را باید انجام بدم. وظیفه بردن و آوردن سنجاقک هم افتاده روی دوشم!درس و مشق وکاردستی و اینا هم که هیچ!کنسرت روز جهانی سنجاقک هم قوز بالا قوز شده. یه سری تغییر توی خونه ست که باید تا آخر ماه انجام بشه.یه کار اداری سنگین هم هست که ددلاینش آخر ماهه.آقای میم داره روی تزش کار میکنه و تا آخر ماه باید یه قسمتی را تحویل بده و من توی فارسی نوشتن باید بهش کمک کنم!مطمئنم اگر تا آخر این ماه زنده بمونم،بقیه اش هم زنده میمونم!

5.تمام این حرفا و غرها یه طرف. اما میخوام بگم یه ذره هم ناراحت نیستم که چرا خودم سنجاقک را میبرم و میارم.تموم خستگی ها و دوندگی ها ومیارزه با اینکه دم مدرسه یه سنجاقک با یه لبخند تابناک سنجاقکانه بپره بغلت و برات حرف بزنه و حرف بزنه و حرف بزنه. و تو هی ببینی که این سنجاقکه چقدر مدل خاله شادیش حرف میزنه. تند تند و با شور و شوق و کلی هم جرقه میزنه وقتی داره موضوعاتی که دوست داره را تعریف میکنه.ببینی چه وسواس و دقتی داره توی کارهایی که باید انجام بده و چقدر با حوصله است و چقدر خلاقه. ببینی چقدر مسئولیت پذیره. و ببینی چقدر چیزا را از دست میدادی وقتی که سنجاقکی این ساعت ها را با تو نبود.

6.سنجاقک بشدت جو گیر کلاس اوله! و حرف معلم هم که وحی منزل.کارها باید سر ساعت انجام بشه. خانوم گفته شب باید کیفم را حاضر کنم. خانوم گفته خودم باید کارام را انجام بدم.خانوم توی صحبتاش گفت برگهایی پاییزی را دوست داره و این به این معنی بود که ما ساعت 8 شب ، فانوس به دست باید میرفتیم پارک تا انواع برگهای پاییزی را جمع کنیم. ای کاش من هم خانوم صادقی بودم!!!

7.به آرامی و بدون اینکه متوجه بشم یکسال دیگه هم گذشت.سی و یکسالگی خیلی بی مزه است. از همون سن هاست که هیچ احساس خاصی نسبت بهش نداری.نمیدونی کی رسید!کی قراره تموم بشه. ما همون برنامه های سی سالگی را برای امسال هم کپی میکنیم.حتی وقت تولد گرفتن هم ندارم.مامانم رسما تهدیدم کرده که اگرجمعه نرم خونه شون که برام تولد بگیره،دیگه نه من. نه او.ما هم که گردنمون از مو نازکتر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 8:4  توسط خودم |