![]() |
![]() |
|
|
از اون زمونهای قدیم که پدر ما و عموی آقای میم با هم دوست بودند، آوازه مامان آقای میم توی دوست و آشناها و فامیل پیچیده بود. مامان آقای میم تنها خانومی بود که تریپ مامانهای فداکار اون موقع را نداشت. مامان آقای میم از بچگی توی خونه ای بزرگ شده بود که هر کدوم از اون 5 تا بچه یه لله برای خوشون داشتند. کارگری که زمین را میشست با کارگری که لباسها را میشست فرق میکرد.آشپز و خیاط سرخونه داشتند و خلاصه خیلی اسکارلت اوهارایی بزرگ شده بود. وقتی مامان آقای میم ازدواج کرد توی جهازش یه ندیمه و یه خدمتکار/آشپز داشت.وقتی اومد ایران و نتونست خدمتکاراش را بیاره، مادر شوهرش و جاری هاش وظیفه خودشون میدونستند که کمکش کنند. وقتی خواهر آقای میم بدنیا اومد و آقای میم یک سال و نیمه بود؛ مامانش، خواهرش را گذاشت پهلوی مادرش ( یعنی مادر بزرگ آقای میم) و اومد ایران. چه توقع ها دارید!! مگه آدم میتونه دست تنها و فقط با یه خدمتکار دو تا بچه را بزرگ کنه. بعدم که دیگه کلا از ایران رفتن تا 20 سال بعد! توی اون دوره مامان آقای میم توی دوستان و آشنایان تنها کسی بود که تنهایی میرفت سفر. بچه ها را میذاشت پیش پرستار و میرفتن با شوهرش مهمونی و بیرون ددر.کارهای خونه را هم که همیشه کسی بود انجام بده. او فقط مدیریت میکرد. الان هم همینطوره. حتی اگر از صبح تا شب خونه باشه، خانم سرایدار میاد کارهای را انجام میده.مواد غذایی را آماده میکنه. مامان آقای میم لطف میکنه فقط مخلوط میکنه و میپزه و تمام. خانم سرایدار میشوره و جمع میکنه و میره. میز را میچینه و بعد از ظهر هم یه سر میاد که ظرفهای ظهر را بشوره . مرتب کنه وبره. نتیجه داشتن همچین مادر شوهر زبر و زرنگ و خانه داری موارد زیر است:
و اما نکات ایمنی که باید رعایت کنید:
o مرتب به شما حسودی میکنه. o همش در حال یادآوری به پدرش هست که مامان های دوستاش چه کارهایی میکنن! o هر دو دقیقه یکبار به پدرش یادآوری میکنه که در زمانی که مامان شام می پخت ،او هم داشته مشق مینوشته که کمتر از کارخونه نیست. o هرگز نمیفهمه که این کارهای شما اصلا از سر تنبلی نیست!!!، بلکه برای تغییر نگاه مردسالارانه جامعه و تغییر عرف هست و در نهایت بهتر شدن آینده خودشه!.نمی فهمه ابله که!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 12:24 توسط خودم |
|
|
سلام.خوبین؟خوشین؟ خوب. کرکره اینجا قراره دوباره بالا کشیده بشه.احتمالا دیگه مرتب به روز میشه. میشه این پست همین قدر باشه ،مگه نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:58 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|