تبليغاتX
از پشت پرده حریر

1.زندگی آروم آروم داره پیش میره و روی رواله.

2.کارهای خونه را به خوبی تقسیم کردیم. گذاشتن ظرفهای توی ماشین ظرفشویی،گذاشتن لباسها توی لباسشویی، تهیه شام به هر صورتی اعم از منزل مامان،منزل مادر شوهر،رستوران سر کوچه، پزیدنی و رسیدگی به درسهای سنجاقک با منه،شستن باقی ظرفها،گذاشتن ظرفها سرجاشون،جمع کردن میز،پهن کردن و جمع کردن و اتوی لباسها،جاروبرقی و تی کشیدن و گردگیری با آقای میم. سنجاقک مرتب نگه داشتن اتاقش و جمع کردن وسایلش. هر کس میتونه از هر کمک خارجی استفاده کنه برای انجام کارهاش. اگه یکی از اعضای خانواده به اون یکی کمک کرد باز هم اون فرد نباید یادش بره که اینا وظیفه او بوده.

3.شام که یا امدادهای غیبی میرسونند یا به لطف فرمول های جادویی دوستان توی کمتر از یه ساعت حاضره. سنجاقکه هم خدا را شکر افتاده روی دور.قسمت کارهای من خیلی کمرنگ شده. خدشبختانه مامان آقای میم هم خبر نداره پسرش چه معاهده ترکمن چایی را امضا کرده!

4.آقای میم کلی استعداد توی خودش کشف کرده. یکی از لذت بخش ترین استعدادهاش علاقه به شستن قابلمه و سینی و بقیه ظرفهایی هست که توی ماشین ظرفشویی جا نمیشه.فقط کاش موقع ظرف شستن آواز نمیخوند و نمیرقصید.بدبختی هم اینه که دختره هم طرفدارشه.میگه خیلی باحال میخونه!!!

5.یکی از لذت بخش ترین کارهای برای سنجاقک اینه که کنار پدرش بشینه و فارسی بخونه یا بنویسه.آقای میم با همچین بهت و تحسین و حیرتی بهش نگاه میکنه و اینقدر ازش از ته دل تعریف میکنه،که فکر کنم برای هفت نسلش اعتماد به نفس  ذخیره می شه. از نظر آقای میم فارسی را روان خواندن و بدون غلط نوشتن فقط کار ادمهای نابغه است ولاغیر.

6.دور از جون شما تبدیل به همچین مامان مزخرفی شدم که نگو. غرغرو، ایرادگیر،همش در حال  داد و دود ( سنجاقک به داد و بیدار میگه داد و دود). هرچی هم فکر میکنم نمیفهمم چرا سر اینکه نقطه های شین را نگذاشته یا این که نقطه ن را به جای بالا ،پایین گذاشته یا اینکه م را تحریری ننوشته من اینقدر حرص میخورم!!

7.اینم سنجاقکانه:

            7.1           سنجاقک: اوه.اوه .اوه. این غذات چقدر داغونه!!!

                            بنده: جانم؟

                           سنجاقک : منظورم اینه که چقدر داغه!

        7.2.             کلاس زبان تموم شده بود و من و سنجاقک تماشگر بحث دوست سنجاقک و

                          مامانش بودیم.جو خیلی جدی بود.

                         دوست سنجاقک: میدونم که الان بگم بریم بگردیم میگید نه. شما درس دارید و 

                         مدرسه دارید! مگه ما حیوونیم که باید همش درس بخونیم و بریم توی خونه!

                        مامان دوست سنجاقک در حال توضیح و توجیه!

                        سنجاقک بعد از کلی تفکر و با حالتی تفکرانه : مامان.تو تا حالا گاوی که نقاشی کنه

                        دیدی؟؟؟؟

     7.3.             سنجاقک: امروز توی مدرسه علوم داشتیم.درمورد اینکه چگونه سالم و قوی

                       باشیم،بود. فکر نکنم تو بتونی توی تحقیقم کمکم کنی. اون زمونا که بچه بودی هنوز

                      میکروسکوپ کشف نشده بود.احتمالا بزرگ شدی توی کتابا راجع به میکروب و باکتری

                     خوندی،مگه نه؟

                       بنده: سنجاقک تو احتمالا فکر می کنی من هم سوار کشتی نوح شدم و پهلوی       

                      حیوونها بودم توی کشتی تو کودکیم؟ بعله؟

                      سنجاقک: حالا وقعا تو توی کشتی که داشتی سوار میشدی نمیتونستی یه گربه ای،

                      سگی ، خرگوشی بیشتر برداری که بعدش نگهداری برای من.وقتی به دنیا اومدم بهم

                      بدی؟؟؟؟

    7.4.             سنجاقک : میدونی اون زمونا که شما بچه بودین هنوز نمیدونستند که سیگار

                      برای آدمها ضرر داره. برای همین به کسانی که سل داشتند میگفتند که سیگار 

                       بکشند که ریه اشون را گرم نگه داره تا بیماری سل شون پیشرفت نکنه.و این

                       باعث میشد که سل شون پیشرفت نکنه اما از سرطان ریه میمردن! و بعد از کلی

                      تحقیق روی مریضا فهمیدن که اینا از سیگار میمیرن و اعلام کردن سیگار بده!

                      بنده: سنجاقک.این خزعبلات چیه سرهم میکنی؟؟این چرت و پرتها راجع به سل و

                      سیگار را کی بهت گفته؟

                      سنجاقک : پدر!!!!!**

                      ** دوستان احتمالا به آخرین حربه های آقای میم پی بردند!!!

                     

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 12:4  توسط خودم | 

1.همیشه عاشق بچه ها بودم. از وقتی که یادمه همه تابستونها و همه مهمونیها ،همه بچه ها ی فامیل را من نگه میداشتم.عاشق بازی کردن و حرف زدن و غذا دادن و درس دادن به بچه ها بودم.مامانم حرص میخورد و میگفت:مگه تو لله هستی!!! هنوزم عاشق بچه هام. هنوزم دیدن سنجاقک و بودن باهاش برام جزئ لذت بخش ترین کارهای دنیاست.از اینکه کنارش بنشینم غذاش را بخوره. حرف بزنیم.درس بخونه.تمبک بزنه.برقصه.شنا کنه.حتی بشینه تو بغلم و بگه"من جوجوتم.مگه نه؟".منم بچلونمش و بگم:"تو همیشه جوجوی منی!".هنوزم عاشق بچه های مردمم.هنوزم هر نوزادی و بچه کوچولویی دلم را میلرزونه.هنوزم ته دلم میگم یعنی من واقعا بچه دوم و اینا را نمیخوام داشته باشم؟عاشق اینم که با سنجاقک درس بخونیم. برنامه ریزی کنیم. بریم پارک. من برم روی نرده های پارک براش میوه کاج بکنم و نگهبان پارک بیاد وسری از تاسف تکون بده.و ما بدو بدو بپریم توی چاله های گل و فرار کنیم.عاشق گذروندن بیشتر وقتهام با بچه ها هستم.

2.همیشه دوست داشتم خیلی شیک باشم. یه خونه تمیز و شک و مرتب. یه خانوم کدبانو.از اونایی که وقتی چاقو میگیرن دستشون که سالاد درست کند همه بفهمن اینکاره ان.از اون خانومایی که هر لحظه از روز میشه رفت خونه شون. همیشه مرتبه. همیشه غذاشون آماده است.همیشه دسر و شیرینی دارن.یه ظرف میوه روی میزه. از اون خانومایی که مهمونی هاشون خیلی خوشمزه است و همیشه همه چیزاشون رو رواله.از اون خانومایی که نصف روز توی خیابونا میچرخن تا روبان ست لباس دخترکشون را بخرن تا براش تل و گل سر و لبه جوراب درست کنند.از اون خانمایی که همیشه شیک و آرایش کرده و مرتبن.

3.همیشه دوست داشتم مسئله حل کنم. عاشق این بودم که امتحان جبر یا ریاضیات جدید داشته باشیم و م بشینم پلی کپی ریاضی حل کنم.معماهای ریاضی را به جواب برشم. کم کم فلوچارت بکشم و الگوریتم بنویسم. برنامه نویسی کنم. وقتی دارم بیزنس های پیچیده ارتباطات خویشاوندهی برای سیستم پرسنلی مینوسیم اینقدر غرق میشم توش که یهو میبینم از 9 شب تا 4 صبح نشستم.وقتی کدم جواب میده و هیچ باگی توش نیست انگار قرص اکس انداختم بالا..تبدیل به بمب انرژی میشم.

4.همیشه دوست داشتم یه کتاب بگیرم دستم وبخونم.از اول تا آخر هیچ کاری نکنم.وسطش اینتراپت نداشته باشم.دوران شیرین نوجوان و بی مسئولیتی و مامانی که سینی غذا را میاورد توی اتاق میشد که سه روز، سه روز بیرون نمیومدم از اتاق تا کتابی را تموم کنم.

5.من عاشق تمام کارهای بالام.میتونم 24 ساعتم را صرف هر کدومشون کنم و لذت ببرم. اما همیشه غبطه میخورم به آدمهایی که تکلیفشون را میدون و انتخابشون را کردن. یک فیلد را انتخاب کردن و دارن زندگی سرشار از موفقیتی را میگذرونند.اما من نه یه مادر ایده آلم؛نه یه کدبانوی عالی،نه یه خانوم برازنده،نه یه متخصص تمام وقت و نه یه آدم مطلع درست و حسابی.

من آقای بوی همه کاره و هیچ کارم.*

* کارتون اقای بو را یادتون میاد دیگه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 8:40  توسط خودم |