![]() |
![]() |
|
|
1.باید به آقای میم زنگ بزنم.آقای میم سه شنبه شب کشیکه. 4 شنبه داره میره مسافرت. تازه امروز فهمیدم که شنبه تعطیله! باید بهش بگم که بررسی کنه 5 شنبه اونجا تعطیله یا نه!!!و برنامه اش را عوض کنه بندازه یک شنبه بره! 2.باید یه سر برم بانک!برادرم یه پولی را اینترنتی ریخته به حسابم. دوشنبه برای یه هفته ایران نیست. زنگ زده بهم گفته برم چک کنم ببینم واقعا پول رسیده یا نه! 3.باید یه تحویل بدم.یک مورد کاربرد توی دستمه که امروز باید تحویل بدم. ساعت 2 و نیم هم دارم میرم.هنوز شروع هم نکردم. 4.باید کارها را بدم بچه ها که ادامه اش را بنویسن.سه چهار تا کار خرده ریز شرکت را قصد داشتم تا 10 تموم کنم! کی 10 شد؟ هنوز نگاه هم بهشون ننداختم! 5.باید برم سایت سان و اوراکل. یه امتحان رو کم کنی دیگه توی شرکت!باید یه سری کد و اینا را نگاه کنم.چند تا روش بهینه سازی سرعت و تنظیم پایگاه داده جدید بخونم و توی امتحان رو کنم تا واقعا رو ی بعضی ها که الکی زیاده کم بشه؟کی؟ 6.باید به مامان آقای میم زنگ بزنم.مامان و بابای اقای میم فردا صبح دارن میرن و مسافرت و ما حتما حتما باید بریم دیدنشون امشب! 7.باید امروز زود بعد از کلاس اسکیت بریم خونه.سنجاقک 2 تا کاردستی را که آخر هفته انجام نداد به علاوه تکالیف امروزش را باید برای فردا تموم کنه! 8.باید به دارالترجمه زنگ بزنم. ببینم واقعا کارها را تا 4 شنبه صبح به من تحویل میدن یا نه؟ 9. باید به وکیلم زنگ بزنم و قرار امروز را بندازم 4 شنبه بعد از تحویل کارها از دار الترجمه. 10. باید باید باید به دکتر م زنگ بزنم و برای خودم و 4 تا دیگه از دوستان وقت بگیرم. یا من یادم میره زنگ بزنم یا اشغال بوده یا !!! 11. اینهمه باید دارم که همشون هم فوری و فوتی هستن و بعد عین بز (دور از جون شما ) نشستم به وب گردی و وب خونی و وب نویسی!!!!
خدایا جوانان ما را از بلای اعتیاد مصون بدار!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مهر1387ساعت 10:43 توسط خودم |
|
|
1.سنجاقک را از دندون پزشکی اومده بود بیرون.لباس باله تنش بود. موهاش هم جمع کرده بود و داشت قر میداد و میرفت. منم پشت سرش داشتم قربون دست و پای بلوریش میرفتم. چشمش به نون سنگکی افتد و همونجا هنگ کرد. گفتم نون میخوای؟ گفت :صفش خیلی شلوغه؟ گفتم نه.یه دونه ایش خلوته! رفتم براش یه نون بگیرم.وقتی وامدم بیرون گفت : مامان. اون خانومه که توی صف نونوایی بود وقتی تو رفتی تو؛ من را بغل کرد و بوسید. بهش گفتم :اخه .خیلی جیگر شدی! منم میخوام همش بگیرم ببوسمت. گفت:" نه . مامان. دلیلش این بود که خانومه میان سالی را رد کرده بود. تقریبا مسن بود. آدمای مسن بچه ها را دوست دارند و باهاشون مهربونن. ". همون موقع یه پیرمرد از روبرو اومد و بهش لبخند زد . کفت:به به . چه دختری.چه نانازی و نازش کرد. وقتی پیرمرده رفت؛ بهم گفت:" دیدی گفتم! دوست داشتی بگم بچه ات خیلی نازه؟ بله . ولی واقعیت اینه که ادمای مسن لپ هر بچه ای را میکشن و نازش میکنن و ماچش میکنن"!!! 2. تکلیف مدرسه اش این بود که شغل پدر و مادر و شغل آینده خودش را بکشه!اومدم میببینم پدرش را خیلی جنتلمنانه در حال کا ر کشیده؛ انوقت من در در حالتی کشیده که دراز کشیدم،یه لپ تاپ جلومه؛ یه د ستم زیر چونه امه (یه جوری کشیده بود انگار توی دماغمه!!!!)! موهام هم آشفته است !!!میگم :تو اینهمه اومدی شرکت؛ من اینجوری کار مکینم؟ میگه : مامان؛ اخرین تصویر روز؛ قبل از خواب که میبینم؛اینه که پای تخت من دراز کشیدی و داری برای من قصه تعریف میکنی. تازه شانس آوردی لپ تاپت را از بغل کشیدم وگرنه معلوم میشد که وقتی داری من را میخوابونی همش گیم بازی میکنی!!!! 3. برگشته یه دفعه به پدرش میگه : پدر تو از اسم سجاقکینا بیشتر خوشت میاد یا سنجاقکک؟ (اینا ترکیبهایه که با اسم خودش ساخته و یکیش اسم پسره و یکی دختر) آقای میم میگه جفتش؟چطور؟ روش را میکنه به من و میگه : خوشحال باش. دیگه مجبوری دو قلو بیاری. من و پدر هر دوی این اسمها را دوست داریم.سال دیگه خوبه؛ نه؟ من لباسهاشون را عوض میکنم. میخوابونمشون. باهاشون بازی میکنم. پدر هم پمپرسشون را عوض میکنه. تو فقط مامان مون باش. باشه. تو را خدا! نگو سخته!! 4. بهش میگم: سنجاقک. خسته نمیشی؟مدرسه و هر روز کلاس. تقریبا 5و 6 میرسی خونه. بعدم درس و مشق. نمیخوای کمی برنامه ات را سبک بکنی؟ میگه :" تو فقط بهم بگو : پایه هر چی که هستی؛ باهاتم دل به خوب دلبری بستی؛ باهاتم!!!بقیه اش با من!". میگم: این چرت و پرتا چیه میگی؟ کدوم کلاس را کم کنم؟ میگه: کم کردن چیه؟ من میخوام ویولن سل هم شروع کنم!!!! توضیح : این شعرهای جلف ا به جون مامانم ما تو خونه گوش نمیدیم!!!امان از رفیق بد!!!! 5.برای اولین بار بعد از 3 سال باله کار کردن سنجاقک؛ بچه ها را از فرق سر تا نوک پنجه میپوشونن و توی تالار وحدت برنامه اجرا میکنن. آقای میم برای اولین بار اجازه پیدا میکنه که کار دخترش را ببینه. وقتی که دو تا برنامه ایی که گروه باله داشتن تموم میشه، آقای میم میگه: تموم شد؟ میگم : آره. میگه : اه. اینا کی قراره باله برقصن پس؟ فکرکنم توی ذهنش به دانوب ابی یا دریاچه قو فکر میکرده!!! 6.مدرسه سنجاقک یه مدرسه هست که به یه سری کارها و دیسیپلین ها معروفه. اکثر بچه هایی هم که این مجتمع میرن یه جورایی منظم و جدی و .. هستند.این سومین سالیه که سنجاقک توی این مجتمع هست (با احتساب مهد و پیش دبستانی).نمیدونم چرا هر کی سنجاقک را میبینه ، میگه : این سنجاقک اصلا به این مدرسه ایها نمیخوره. فکرکنم یه جور فحشه !!!! 7. اینم برای سنجاقک گلم ! سنجاقک خوشگلم با اینکه علیرغم توصیه های جدی من که موقع اجرا یه قیافه جدی به خودت بگیر، نیشت از دو طرف تا بناگوش باز بود؛ با اینکه گفتم توی تماشاچیها دنبال ما نگرد و تو هر جا میایستادی،تند تند 1100 تا صندلی تالار را اسکن میکردی که ما را پیدا کنی؛ با اینکه بهت گفتم کارت را جدی بگیر و تو انگار داشتی اورا .. نیو .. م غن..ی ..میکردی ( که خدا را شکر آسون ترین کار توی ایرانه!!!!) اما برات مینویسم که به چشم من و پدرت تو خوشگلترین ، بشاش ترین و ظریف ترین پروانه ای بودی که به عمرمون دیدیم. وقتی که کنسرت تموم شد و ما تو را تحویل گرفتیم و داشتیم میرفتیم به سمت ماشین، معلم اول باله ات ، ما را دید. ایستاد و تو را بغل کرد و بوسید: بهت گفت عالی بودی! عالی. من تمام مدت که روی صحنه بودی فقط داشتم به تو نگاه میکردم. تو جذاب ترین پروانه روی صحنه بودی!! اگر پدرت دست من را نگرفته احتمالا من از جو هم خارج شده بودم، اینقدر که با این حرف مربیت رفتم بالای بالای ابرها!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:53 توسط خودم |
|
|
1.به به.سلام. خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ما هم هنوز زنده ایم. 2.پرپرخانوم به سلامت شنبه خداحافظی کرد و ماچ و بوس و اینا.رفت که یه روز استراحت کنه و از دوشنبه بره سره کار جدید.کلی پرپرخانوم و من احساسات به خرج دادیم و تشکر و --. و این سنجاقکه مثل کوه یخ نشست و یه تشکر خشک و خالی و یه بوس سرسری و تموم. تا پرپر خانوم هم رفت ، گفت :آخیش. چقدر حرف میزنید با هم. چقدر ماچ و بوس می کنید هم دیگر را! حالا خوبه خیلی هم با هم نبودید!! 3. این دوزاری مدیر ما هنوز نیفتاده. دلیل اینکه نمیرسم وبلاگ بویسم و بخونم همینه! تمام مدت حضورم درمحل کار مثل اسب کار میکنم.هر شب هم کلی کار توی خونه انجام میدم! تا اینجای ماه 5 ساعت هم اضافه کار دارم،اما دوزاریه هنوز نیفتاده که نیفتاده!آخر ماه که خواستیم با هم حساب و کتاب کنیم با روغن کرچک هم شده دوزاریه را جا میندازم!! 4.این ماه پوستم کنده است.پرپرخانوم که پر!هنوز هم کسی را پیدا نکردم که هفته ای یه بار بیاد کمک! توی شرکت و خونه هم کلی کارهای شرکت را باید انجام بدم. وظیفه بردن و آوردن سنجاقک هم افتاده روی دوشم!درس و مشق وکاردستی و اینا هم که هیچ!کنسرت روز جهانی سنجاقک هم قوز بالا قوز شده. یه سری تغییر توی خونه ست که باید تا آخر ماه انجام بشه.یه کار اداری سنگین هم هست که ددلاینش آخر ماهه.آقای میم داره روی تزش کار میکنه و تا آخر ماه باید یه قسمتی را تحویل بده و من توی فارسی نوشتن باید بهش کمک کنم!مطمئنم اگر تا آخر این ماه زنده بمونم،بقیه اش هم زنده میمونم! 5.تمام این حرفا و غرها یه طرف. اما میخوام بگم یه ذره هم ناراحت نیستم که چرا خودم سنجاقک را میبرم و میارم.تموم خستگی ها و دوندگی ها ومیارزه با اینکه دم مدرسه یه سنجاقک با یه لبخند تابناک سنجاقکانه بپره بغلت و برات حرف بزنه و حرف بزنه و حرف بزنه. و تو هی ببینی که این سنجاقکه چقدر مدل خاله شادیش حرف میزنه. تند تند و با شور و شوق و کلی هم جرقه میزنه وقتی داره موضوعاتی که دوست داره را تعریف میکنه.ببینی چه وسواس و دقتی داره توی کارهایی که باید انجام بده و چقدر با حوصله است و چقدر خلاقه. ببینی چقدر مسئولیت پذیره. و ببینی چقدر چیزا را از دست میدادی وقتی که سنجاقکی این ساعت ها را با تو نبود. 6.سنجاقک بشدت جو گیر کلاس اوله! و حرف معلم هم که وحی منزل.کارها باید سر ساعت انجام بشه. خانوم گفته شب باید کیفم را حاضر کنم. خانوم گفته خودم باید کارام را انجام بدم.خانوم توی صحبتاش گفت برگهایی پاییزی را دوست داره و این به این معنی بود که ما ساعت 8 شب ، فانوس به دست باید میرفتیم پارک تا انواع برگهای پاییزی را جمع کنیم. ای کاش من هم خانوم صادقی بودم!!! 7.به آرامی و بدون اینکه متوجه بشم یکسال دیگه هم گذشت.سی و یکسالگی خیلی بی مزه است. از همون سن هاست که هیچ احساس خاصی نسبت بهش نداری.نمیدونی کی رسید!کی قراره تموم بشه. ما همون برنامه های سی سالگی را برای امسال هم کپی میکنیم.حتی وقت تولد گرفتن هم ندارم.مامانم رسما تهدیدم کرده که اگرجمعه نرم خونه شون که برام تولد بگیره،دیگه نه من. نه او.ما هم که گردنمون از مو نازکتر!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مهر1387ساعت 8:4 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|