![]() |
![]() |
|
|
1.آقای میم بالاخره امتحانش را داد. بهتون نگفتم؟چون امتحان به زبان شیرین فارسی بود، وقت کم آورد.40 تا سوال را از 150 تا نرسید جواب بده.با وجود این همون هایی که جواب داده بود را خوب جواب داده بود.وقتی اون 40 تا را بعد از امتحان جواب داد ،دید که 30 تاش را درست زده.خلاصه که 1 نمره از حد نصاب کم آورد.1 نمره از 75 کمتر. این یعنی یکسال عقب افتادن.کفش آهنی پوشیده و عصای آهنی دستش گرفته بره اعتراض کنه.میگه اونایی که وقت داشتن توی امتحان سوالات را 3 دور دوره کند میانگینشون شده 75،کسی که با نزدن 40 سوال این نمره را گرفته معنیش چی میتونه باشه؟؟و البته ما بسی شادیم چون که واقعا آقای میم کمی به خودش ایمان آورد و الان فقط نگران فارسی هست همچنان. 2.مادربزرگم همیشه میگفت شامتون را حتی اگر نان و پنیر باشه شب بردارید و برید توی باغ بخورید!!چون یه مزه دیگه میده.تا وقتی هم که زنده بود قرارها همیشه توی باغ پدر بزرگ بود.تازه دارم به جمله اش ایمان میاورم.این سنجاقک ران قورباغه را هم توی محیط بیرون راحت تر از کباب توی خونه میخوره!!! 3.یه چیز دیگه هم فهمیدم.ترک عادت نه تنها موجب مرض نمیشه که حال میدهد اساسی.شاید شما از روی عادت کارتون را بهتر و با کیفیت تر انجام میدادین ولی وقتی یهو یه تجربه جدید پیش میاد حتی با کیفیت کمتر، میبیند که مزه دیگه ای داره. 4.سنجاقک بعد از 2 ساعت تمرین و ورزش خیس و عرقی اومده میگه : مامان.دیگه رسما عرق بید مشک شدم. خیس. خوشبو و یخ.البته خیلی هم خوشبو نیستم. فکر کنم عرق زیتون شدم". 5.به خاطر روز پدر و اینا میگیم که در این پست ما قربون دست و پای بلوری آقای میم میشیم.خیلی گله. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 12:1 توسط خودم |
|
|
شنبه ها همیشه روز گند و مزخرفیه. شروع هفته.اولین روز کاری.با در نظر گرفتن یه هفته طولانی که صلا نهش معلوم نیست و لیستی از قورباغه ها که همه را انداخته بودی به شنبه برای شروع. همیشه نصف اول روز شنبه تلف میشه. شنبه ها اینجوری شروع میشه:
امروز یه شنبه خوب و عالی و متفاوته.البته در اینکه نیمه اول روز هدر رفته شک نکنید.ولی بی خیال. امروز قراره یه روز خوب باشه و بمونه برای یه هفته عالی و ماه.حتی با وجود جلسه تحویل فردا.حتی با وجود قورباغه های زشتی و درشتی که باید قورت بدی. شاید دلیلش دیدن طلوع خورشید بعد از قرن هاست!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 12:3 توسط خودم |
|
|
سلام و صدتا سلام. یه خصلت جالبی توی سنجاقک هست. 1.جرقه اول زمانی خورده شد که نقاشی های دوره پیش دبستانیش راآورد خونه.تموم نقاشی ها پر از رنگ و شادی بود و موضوعات فانتزی.توی یه نقاشی یه ساختمون چند طبقه بود.و یه ماشین آبی که شبیه ماشین آتش نشانی بود و چند تا ادم اطرافش ایستاده بودند.ازش پرسیدم موضع این نقاشی چیه؟ گفت :آتش سوزی!! این ساختمونه آتیش گرفته. اینم ماشین آتش نشانیه و آتش نشانها که اومدن اتش را خاموش کنند. گفتم:سنجاقک.منکه آتش نمیبینم. ماشین آتش نشانی و لباس آتش نشانی چرا این رنگیه؟گفت:مامان. آتیش هنوز توی یکی از اتاق هاست و پخش نشده و داخل ساختمونه. اتش نشانها برای اینکه مردم نترسن و دچار استرس نشن رنگ وسایلشون را آبی کردند.خودشون با آرامش مردم را از ساختمون بیرون آوردن و دور کردند و الان هم دارن کارشون را انجام میدند. 2.داشتم نامجو گوش میکردم. داشتم زمزمه میکردم :همه چی با ما می گنده یره!!!".یهو برگشته میگه:مامان جون. لطفا دیگه آهنگ های این آقا را گوش نده.آهنگش و صداش و کلماتش غم داره. برای چی میخوای خودت را غمگین کنی. برو کمی آهنگ شاد گوش بده. 3.داشت راجع به سنتور با من صحبت میکرد.گفت که دیگه نمیخوام سنتور را ادامه بدم. بهش گفتم چرا؟سخته؟ .گفت:نه.سخت نیست. توی صدای این ساز غمه.گفتم:کجاش غمه سنجاقکی. اینقدر آهنگ قشنگ و عشقولانه میزنی باهاش.گفت:نه مامان. تو نمیفهمی توی اهنگ عشقولانه هاش هم غمه. ببین توی الهه ناز،مستم مستم. این غمش من را اذیت میکنه. 4.یشدت عصبانی بودم. توی مایه های سیاه و کبود از عصبانیت.چند تا موضوع و چند تا چیز دست به دست هم داده بودند. با خشم بهش گفتم:اصلا طرف من نیا سنجاقک.امروز دیوونه ام. بهت گیر میدم.(شرمنده دروغ که نمیتونم بنویسم. همیشه هم مامان گل و به به نمیتونم باشم).هیچی نگفت.رفت و با بدبختی شیشه شربت بیدمشک را برداشت و برام شربت درست کرد و گذاشت جلوم.آروم نشست کنارم و گفت:شربتت را بخور.ناراحت نباش. مامان چه حرص بخوری و چه آروم باشی این اتفاقا میفته.تو کار خودت را بکن. اینقدر فکر نکن. آروم باش. با دستهای کوچولوش هم داشت کمرم را ماساژ میداد.اینقدر آروم شدم. اینقدر آروم شدم که حد نداشت. 5.آقای میم کمی خوابیده بود که خستگی در کنه و پاشه درس بخونه.سنجاقک رفت کنارش.گفتم:سنجاقکه پدری بیدار نشه!!گفت نه.مواظبم. رفت کنارش نشست.دستش راکرد لای موهای آقای میم و شروع کرد به ناز کردنش. سرش را خم کرده بود و توی گوشش میگفت :پدری خیلی دوستت دارم. نگران نباش.نتیجه امتحان تو هر چی باشه بازم ما دوستت داریم. 6.دنیای سنجاقک دنیای مبارزه با استرس و غم و ترسه. عقیده داره که باید از هر موضوعی لذت ببری.غمها و استرس ها را تا میتونی از خودت دور کن و بهشون فکر نکن. فکر کنم دلیل رسیدن به این فلسفه اینه که سنجاقک توی بچگی به خاطر جابجایی ما و دور شدن ازنزدیکانش دچار اضطراب و ترس شده بود.نمیدونم تاثیر صحبت های ما بوده،کتابها بوده،مشاورش بوده یا خودش به این نتایج رسیده ولی به نظرم خیلی خوبه که از الان اینقدر آروم و منطقی رفتار میکنه. 7.البته این سنجاقک ما هم یه بچه است مثل همه بچه ها. معمولا برای موضوعاتی روز مره و اتفاقاتی که با دوستاش میفته اینقدر منطقی برخورد نمیکنه.ولی اگر بتونه این موضوع را بسط بده به تمام زندگی چی میشه!!! 8.مادر بزرگ سنجاقک (مامان آقای میم) میگه:من خیلی آدم خوب و منطقی هستم.اما دو موقع اصلا طرفم نیاید.چون هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم. وقتی گرسنه ام و وقتی خوابم میاد. این سنجاقکه هم که کپی برابر اصل مادربزرگشه.ژن های این مدلی هم که آی دست به دست میچرخه توی این خانواده که چی بگم. خلاصه اونایی که سنجاقک را از نزدیک دید.بفهمید که ما ناامید شدیم از ایجاد تغییر توی این دخملک در این زمینه. 9.قربون دست و پای بلوریش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 11:11 توسط خودم |
|
|
سلام و صد سلام. 1.روز تون مبارک.ما که تا به این لحظه یک عدد (نه بسته) پاستیل ، یه مشت شکلات سنگی و یک عدد شیرینی از همکاران هدیه گرفتیم و کلی تبریک شفاهی. بهشون گفتیم دیگه کتگوری تبریک شفاهی و خشک خالی پر شده. باید کادو بدهند. 2.آقای میم هم که امتحان داره. فکر کنم بعد از امتحان یادش بیاد.صبح پرسید برنامه امروزت چیه؟گفتم" شب دارم با سنجاقک میرم خونه مامانم.چون روز مادره.".فکر کنم اصلا نشنید چی گفتم.چون گفت" اوکی باشه. وقت میکنی بنزین بزنی یا من ماشینت را ببرم بنزین بزنم. البته یه ربع وقتم تلف میشه.".گفتم:تو ببر. پمپ سر راه من نیست. فکر کنم کادوم همین بود. 3.سورپریز بزرگ را مامان آقای میم انجام داد. بهم زنگ زد. ایران نیست.روزم را تبریک گفت.و اصرار و ابرام که چی دوست داری برات بخرم و هدیه بیارم. این پسره که امتحان داره و هیچی یادش نیست.به سنجاقک هم زنگ زده بود خونه بهش تبریک بگه که سنجاقک خواب بوده. کلی و نصفی شرمنده شدم. مخصوصا که یادم اومد وقتی فهمیدم داره میره چقدر خوشحال شدم که روز مادر نیست و من مجبور نیستم برم کادو بخرم و برم دیدنش. به خدا فقط به خاطر وقت نداشتنه نه چیزه دیگه.امروز با کلی زور و زحمت تونستم 8 تا 9 شب را خالی کنم و برم دیدن مامانم. 4.ما نمیدونیم چرا این سنجاقکه نمیتونه شب خونه کسی بخوابه.پریروز بعد از اسکیت رفت خونه دوستش که خیلی جون جونین. همه چیز هم رله و خوب بوده. اما ساعت 12 زنگ زد که لطفا بیاین دنبالم. من نمیتونم جایی بخوابم. وقتی اومد خونه رسما اعلام کرد که شب هیچ کجا نمیخوابه مگر در شرایط خاص مثل مسافرت من و پدرش که اونوقت خونه مادربزگش میخوابه.البته گفت که فکر نکنیم کار آسونیه براش. و باید کلی تمهیدات بچینه که خوابش ببره!!!.دروغ چرا. منم دلم براش تنگ شده بود.من واقعا نمیدونم این آقای میم به چی من و این دختره نگاه میکنه و میگه دیگه از 12-13 سالگی باید بفرستیمش بره یه جای دیگه مدرسه شبانه روزی. 5.اینجا جواب کامنتهای پست قبل را میدم و اعلام میکنم که از این به بعد اگر کامنت ها جواب داشته باشن همونجا میگم. 6.مه مه گل و گلابی و تپلی 3 سالش تموم شد. حرف میزنه مثل بلبل.بچه ام فقط اعصاب نداره. وگرنه بقیه چیرهاش خوبه.به وقتهایی که قاطی میکنه میره به مامانم میگه: من باید یکی را بزنم یا گاز بگیرم.حتما هم باید آدم باشه. خودم هم دوست دارم که حسین (خواهرزاده ام) باشه. حالا چیکار کنم؟".یگی از دلایل عشقم بهش اینه که از به غیر از اخلاقش بقیه چیزهاش مثل سنجاقکه.مدل حرف زدنش،خندیدنش،اداهاش.خلاصه انگار فیلم بچگی سنجاقک داره تکرار میشه. 7.سنجاقک یه سرماخوردگی خفیف داشت.هیچیش نبود. میخواد من را دق مرگ کنه. نمیدونم این سن نوجوانی هم زودرس میشه؟از الان مشکل داریم که من خودم باید تصمیم بگیرم و کارهام را انجام بدم و اینا.برای همین هم پرستار نمیخوام و باید تنها بمونم. مشکلش هم اینه که پرپر خانوم نباید بیاد. من بچه توام. یعنی چی که توی هفته 5 روز صبح با پرپرخانوم باشم و دو روز صبح با تو.اون 5 روز باید تنها باشم!!!! 9. مامان میچکای عزیز. واقعا همون حس بستن بند کفش و دویدن را داشتم. نه اینکه کاری انجام میدما.نه.توی ذهنم همش دارم میدوم.نمیدونم کجا را باید بگیرم.بذارید آقای میم امتحانش تموم بشه و منم پروژه ام تموم بشه،اونوقت به نفس عمیق میکشم.یه شروع دوباره.توی مراودات اجتماعی و زندگی و همه چیز.الان ما فقط باید سعی کنیم قورباغه را تند و تند بخوریم تا بتونیم روی بقیه چیزا فکر کنیم.منتها قورباغهه نمیدونم چرا قد بچه دایناسوره. هر چی میخوریم تموم نمیشه. 10.شهرزاد گل و گلاب و یاسمن عزیز. من حتما حتما توی برنامه های تابستانیم وقت برای مراودات اجتماعی غیر فامیلی هم میذارم.البته فامیل بیچاره هم لطفی از طرف ما نمیبینند.ولی میام.حتما میام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 13:24 توسط خودم |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 11:35 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|