![]() |
![]() |
|
|
1.پوف. بالاخره اون امتحان کذایی تموم شد.4 روز مرخصی گرفتم که خیرسرم بشینم درس بخونم. آما کی میتونه درس بخونه.ولی خوب بود.امیدوارم نتیجه اش هم ختم به خیر بشه. 2. اون کاری که باید برای بستن فاز پروژه انجام میدادم هم تموم شد. الان مشتری فقط باید نامه را امضا کنه. امیدوارم که به مدیرمون ثابت شده باشه که من سرکار نیام و از خونه کار کنم بهتر جواب میدم. نمیفهمه که. 3. توی جلسه امتحان با یه دختری آشنا شدم که خیلی جالب بود برام. هر دو رشته مون کامپیوتر بود. هر دو تخصص برنامه نویسیمون یکی بود. هر دو برای یه دلیل امتحان میدادیم. سابقه کارمون شبیه هم بود. هر دو توی یه محله به فاصله چند کوچه زندگی میکردیم. از همه مهمتر هر دو چپ دست بودیم. برنامه آینده مون هم شبیه بود. از اولی هم که هم دیگه را توی مرحله اول امتحان دیده بودیم از هم خوشمون اومده بود ولی با هم حرف نزدیم. خلاصه کلی ذوق کردیم. قسمت جالبش هم این بود که توی دوتا شرکت رقیب کار میکنیم و توی پروژه های مختلف یا اونا ناظر بودن ما مجری و یا برعکس. 4.من نفهمیدم این سال 86 کلی رسید به نفس های آخرش.همچین برق و بادی گذشت. چند تا کار هست که باید حتما حتما توی این ماه تموم کنم. 5.وقتی داشتم برای امتحان شب آخر درس میخوندم داشتم غر میزدم که ای بابا. کاش زودتر شروع کرده بودم. سنجاقکه برگشت گفت :مامان. تو این درس را دوست داری؟" گفتم:آره. ولی وقت نکردم بخونم. برای همین ناراحتم. گفت: مامان. مسابقه اسب دوونی که نیست که برنده نشی. برو امتحان بده. فوقش اینه که بازم میری امتحان میدی. اون دفعه خوب میخونی. " این حرفش برام خیلی مهم بود و خیلی ارزش داشت. امیدوارم که همیشه نسبت به خودش هم همینطور فکر کنه. 6. من دو سه تا آرزوی نه چندان بزرگ دارم که نتیجه هاش توی ماه اسفند معلوم میشه. میشه دعا کنید برآورده بشه؟ 7.دلم یه خونه تکونی حسابی میخواد.باید شروع کنم. گفتم دلم نه خونه ام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 15:49 توسط خودم |
|
|
آورده اند که روزی فردی دم قصابی ایستاده بود که دید سگی زنبیل به گردن وارد قصابی شد و یادداشتی به قصابه داد و گوشتی خرید و پولش را داد و دمی تکان داد و از مغازه اومد بیرون.فرد ذکر شده که در کف این سگه مونده بود دنبالش راه افتاد و دید که سگه پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده و چراغ که سبز شد راه افتاد و از کوچه ها و خیابانهای زیادی رد شد تا به درب منزلی رسید.سبد را به آرامی پایین گذاشت و با کلی بدبختی و چند بار پرش زنگ در را زد.خانومی که در را باز کرد تا چشمش به سگه افتاد شروع کرد به داد و فریاد کردن. فرد ی که دنبال سگه راه افتاده بود نزدیکتر رفت و به خانمه گفت:خانم. شما چرا این سگ را دعوا میکنید .واقعا سگ باهوش و خوبیه و من تمام راه دنبالش بود م. سگی با این کمالات وجود نداره و اینا. خانمه گفت:ای . بابا. این سگه دومین باره توی این هفته کلیدش را گم کرده باید تنبیه بشه. توضیحات:: 1. فکر کنم من اون خانمه هستم. 2. اون سگه میتونه آقای میم, سنجاقک, محیط کار ,زندگی و خلاصه هر چیزی باشه که من بهش میتونم گیر بدم. 3. از وقتی سبا خانم گل گلاب این حکایت را برام تعریف کرده رفتم توی فکر که نکنه واقعا من اون خانومه هستم. 4. از وقتی این حکایت را برای آقای میم تعریف کردم تا از کار و زندگی و خودش غر میزنم یا اینکه صدام یه نمه برای سنجاقک بلند میشه میگه :"هاپ.هاپ" اینم سنجاقکانه: چند هفته پیش: سنجاقک:مامان. وقتی میگن یکی پیر و چاقه یعنی چی؟ مامان:وا.خوب یعنی سنش زیاده. احتمالا موهاش سفیده. و چاق هم هست. مثلا شکمش بزرگه. چند روز پیش: به محض ورود به شرکت: سنجاقک: عمو مهدی. چقدر چاق شدین؟ عمو مهدی:آره. آخه کارم تحرک نداره.همش نشستم. بعد از چند لحظه: سنجاقک:عمو مهدی چرا موهاتون سفید شده؟ عمو مهدی: آخه کارم فکریه. خیلی فکر میکنم برای همین موهام داره سفید میشه. چند لحظه بعدتر: سنجاقک از توی اتاق و از پهلوی عمو مهدی فریاد میزنه: مامان. مامان. یادته چند وقت پیش ازت پرسیدم آدم چاق و پیر یعنی چی!!، الان فهمیدم. یعنی عمو مهدی!!! توضیحات: 1. عمو مهدی واقعا چند وقته خیلی چاق شده. 2. عمو مهدی یه دفعه کنار شقیقه هاش شروع به سفید شدن کردند. 3. عمو مهدی زیر سی سال سن داره. 4. عمو مهدی علاقه خاصی به سنجاقک داره. 5. عمو مهدی مدیرعامل شرکت ماست نتیجه گیری اخلاقی: من احتمالا این ماه حقوق ندارم.!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 14:18 توسط خودم |
|
|
من چرا گوشه ای مینشینم 1.سلام.این روزا باید سرم خیلی شلوغ باشه.
آما من اصلا سرم شلوغ نیست. چون هیچ کدوم را انجام نمیدوم. دچار یه جور رخوت و سستی شدم و اصلا دلم نمیخواد به هیچ کدوم از این کارها سر بزنم. سنجاقک که خودش گلیمش را از آب میکشه یه جوری بیرون. خونه را که بی خیال. تعطیلات هست. امتحان هم که خدا دقیقه نود را برای همین گذاشته. فقط میمونه روزی 20 باز زنگ زدن به مشتری و رفتن و تست سیستم واینا.خدایا یه همتی بده. 2. یه زمانهایی احساس میکنم نسلم منقرض شده. این روزا وقتی جایی میرم و پچ پچ ها بلند میشه که این همون خانمه است که سی سالشه و ازدواج کرده و یه دختر 6 ساله هم داره ومدرکش اینه وکارش اینه و.. نگاههای گرد شده و چشمهای از حدقه در اومده و سوالات "واقعا راست میگن؟" بهم احساس دایناسور بودن میده. شاید آدم فضایی. جدی اینقدر این کارها عجیبه؟چرا من متوجه نشدم و نمیشم؟ 3.به یه نتیجه جدید هم در مورد خودم رسیدم.جون به جونم که بکنن و 100 سالم هم بشه وقتی در مقام دانش آموز قرار بگیرم نمیتونم جدی باشم و استاد را دست نندازم و تکالیفم را بدون پیچوندن انجام بدم. 4.امروز توی شرکت بچه ها داشتن هواشناسی را گوش میکردند که گفت از امروز هوا دوباره سرد میشه و برف میاد و تا اواسط هفته بعد طول میکشه. آه و ناله ای بود که رفت روی هوا. که" ای خدا. ما دیگه تحمل نداریم. اور دوز شدیم. ". بابا. جنبه داشته باشین. خوبه یه مشت جوون مجرد هستند واکثرا هم ماشین دارند. 5.مامان من عادت داره که همه موضوعات ما سه تا (من و خواهرو برادرم) را به هر سه مون بگه. بعد هم ازمون بخواد که اصلا به روی اون یکی نیاریم که میدونیم. چون شاید ناراحت بشن . و ما هر سه میدونیم که مامان به اون دوتای دیگه گفته. ولی هیچی نمیگیم. و وقتی قضیه علنی هم مطرح بشه مثل موضوعی که اولین باره میشنویم باهاش برخورد کردیم رفتار میکنیم و تبریک میگیم یا راه حل میدیم و غیره.بعضی موضوعات هم علارغم اینکه همه میدونند هیچ وقت مطرح نمیشه. نمیدونم خوبه یا بد. تا الان که ضرری ندیدم. فقط موضوعاتی را میگم که میخوام کل خانواده ام بدونن. ولی بعضی وقتها احساس میکنم مثل کبک سرم را میکنم زیر برف. 6.سنجاقک سال دیگه میره کلاس اول. با وجود اینکه خیلی مدرسه را بررسی کردم ومیدونم در آخر همین مدرسه ثبت نامش میکنم که الان پیش دبستانیش را میره ولی ته دلم راضی نیستم. از اینکه هیچ جا را پیدا نکردم که با خیال راحت بگم این مدرسه را از هر نظر قبول دارم و به نظرم خوبه. خیلی احساس بدیه که فکر کنی توی شهر به این بزرگی نمیتونی اون چیزی را که باب میلت هست پیدا کنی. حتی اگر حاضر باشی پول خرج کنی. 7. بعضی وقتها بچه ها یه ورقهای را رو میکنن که واقعا کلی به خودشون و زندگی و همه چی امیدوار میشی. و بعضی وقتها هم برعکس.چنان آسی رو میکنن که از زندگی و بچه و همه چیز نا امید میشی. خوشبختانه به طور خودکار تعادل بینش برقراره و برای همین زندگی همچنان ادامه داره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:28 توسط خودم |
|
|
1.یکی از کارهایی که چند روزه شروع کردم اینه که هر لحظه از هر کاری که میکنم لذت ببرم.حداقل حرص نخورم. خیلی کار سختیه.خیلی. 2.این روزها رانندگی تبدیل به یه کار مهیج شده. به لطف برف و پیمانکاران خیابانها که معلوم نیست چطوری این خیابونها آسفالت شده اند، توی هر کوچه و خیابون کلی چاله و دست اندازه و چاه باز شده.راننده ها در مقابل این چاله و چوله ها سه تا استراتژی میگیرن: ا.گور بابای ماشین:این دسته معمولا بدون ترمز و تغییر مسیر مستقیم میرن توی چاله. ب. گور بابای بقیه : این دسته یهو در عرض یک ثانیه فرمون را میپیچونند و تغییر مسیر میدن.در نتیجه ماشینهای پشتی اگر خوش شانس باشن فقط فاتحه لنت ترمزشون خونده ست. ج:گور بابای زندگی: معمولا در جاهایی که سوراخه عمقش قد استخره و عرض خیابون هم باریک، این تصمیم اتخاذ میشه. اونم اینه که یهو میپیچی توی لاین مقابل. حالا بستگی به شانس هست که چه بلایی سر خودت و بقیه میاد. 3.میشه بگید این جوک را چطوری میشه به انگلیسی ترجمه کرد بدون اینکه بی مزه بشه و حق مطلب ادا بشه: " به ترکه میگن اگر وسط اقیانوس شنا میکردی و یه کوسه اومد چیکار میکنی؟ میگه میرم بالای درخت. میگن اخه وسط اقیانوس که درخت نیست. میگه مجبورم. میفهمی. مجبورم!!!" من شدیدا احتیاج دارم یه وقتهایی جواب بدم "مجبورم بابا .می فهمی. مجبورم". ولی مشترک مورد نظر منظورم را نمیفهمه. 4.سجاقکانه: پیش نویس1: من رقصیدن بلد نیستم. مخصوصا توی جمع تبدیل به چوب خشک میشم. پیش نویس 2 : سنجاقک به لطف ژن خانواده پدری خیلی خوب میرقصه. آقای میم یه آهنگ هیجان انگیز گذاشت.آقای میم و سنجاقک با هم میرقصیدند.منم هم داشتم یه گوشه برای خودم میرقصیدم. سنجاقک رو به من : کلک. تو که به این قشنگی میرقصی. پس چرا تو مهمونی ها الکی میگی من بلد نیستم برقصم. من در نهایت ذوق زدگی و اینا: جدی میگی سنجاقک. من خوب میرقصم؟ سنجاقک:آره. عالی میرقصی. درست مثل خر شرک!!! پینوشت:باور کنید مسخره ام نمیکرد. از ته دل عقیده داشت که هم من خوب میرقصم و هم خر شرک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 9:17 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|