تبليغاتX
از پشت پرده حریر

سلام.

1.من خیلی وقت بود که مشکل تمرکز و برنامه ریزی داشتم. به لطف برف و تعطیلات علتش را فهمیدم. وقتی توی روزهایی که همه تعطیل بودن میومدم سرکار، دیدم که احساس حماقت بهم دست میده که وقتم را تلف کنم حالا که اینقدر کوبیدم و اومدم سرکار.و این جوری بود که کلی تمرکز واینا خلاصه. لطف کنید همش تعطیل باشد. من قول میدم به جای همتون کار کنم.

2. از اون جایی که حکومت مرکزی خوانواده ما این چند روز را تعطیل اعلام کرده بود,پرپر خانوم یک هفته نیومد سرکار. و بنده در یک اقدام کوزت وار و با فین و فین و سردرد و سرفه های خروسی پنجشنبه صبح خونه را مرتب کردم.و البته خودآزاری نداشتم. سنجاقکه کلاس زبان داشت و معلمش داشت میومد خونه مون. اگر دستی به سر و روی خونه نمیکشیدم اصلا در خونه باز نمیشد.

3. روز یک شنبه که پرپر خانوم اومده بود ما ازش خواسته بودیم برای ما و خانواده همسر جان کباب تابه ای درست کنند(در راستای همون سفر مادر همسر جان) و لی از اونجایی که کسی حس نداشت غذا را ببره یا بیاد بگیره (ما فقط سه تا خونه با هم فاصله داریم!!!) غذا ها موند رو دستمون.روز سه شنبه بعد از سه روز شام و ناهار کباب تابه ای خوردن وقتی داشتم میرفتم خونه فکر کردم که اگر از گرسنگی هم بمیرم دیگه کباب تا به ای نمیخورم.وقتی رسیدم خونه دیدم آقای میم عزیز نودل چینی مخصوصی را که از طریق پختن همون دل ما را میبرن درست کردن و نسکافه و شیرینی و اینا. بسی ذوق کردیم.

4. سنجاقک خانوم هم به آرزوی قلبیشون رسیدن و در این تعطیلات سه روز و سه شب در هتل مامان بزرگ (مامان بنده ) اقامت کردند. و بسی از همراهی با خاله زادگان و دایی زاده عزیز محظوظ شدند. اینقدر که عین سه روز که هی زنگ میزدیم و میگفتیم بیایم دنبالت و ایشون میگفتن نههههههههههههههههههههه. چهارشنبه هم شب که رفتیم دنبالشون از همون دم در حیاط لنگه کفش و جارو و سیخ و .. بود که پرت میشد به سمت ما و اینکه "من نمیام. من با شما نمیام". خدا به دور. احساس نامادری سیندرلا بودن بهمون دست داد. بعد از گرفتن یک کیلو لواشک مامان بزرگ پز و چند بسته پاستیل و جایزه و مقادیر متنابهی قول از طرف مادر بزرگ به عنوان رشوه قبول زحمت کردن و منت به سر ما گذاشتن و وسرافرازمون کردن و با ما اومدن خونه.دختره یک کاره. از اون روز ملقب شده به بی معرفت الزمان!!!!

5.این چند روز که پرپرخانوم و سنجاقک نبودن ما فهمیدیم که منبع به هم ریختگی خونه سنجاقک نیست. دست کم سنجاقک به تنهایی نیست. به دلیل مسائل امنیتی و حفظ جون نمیگیم منبع اصلی کیه.

6.یه چیز دیگه هم فهمیدیم. ما همیشه توی خونه غر میزدیم که چون مسئولیت برنامه های سنجاقک با ماهست ما به هیچ کار شخصیمون نمیرسیم. ولی این چند روز هم که سنجاقک نبود توفیر چندانی نکرد.

7. ارتباط لواشک و فرهنگ :

سنجاقک در حال خوردن لواشک های مامان بزرگ پز:

  " مامان. میدونی نباید لواشک باز بخری. وقتی میخوای لواشک بخری دو کار میتونی بکنی. یا بری از این لواشک های بسته بندی بخری یا بری پیش یه آدم با فرهنگ و ازش بخوای برات لواشک درست کنه. صدیق جون ( مامان بزرگ مادری). آدم بافرهنگیه. چیزهایی که میخواد باهاش لواشک درست کنه را خوب میشوره. بعدم هم لواشک را میذاره جای تمیز و روش را میپوشونه تا حاضر بشه. حواست باشه که از آدم بی فرهنگ لواشک نخری. چون کثیفه و مریض میشی. البته فهمیدنش خیلی راحته. اگر کسی که بافرهنگه شغل لواشک فروشی را انتخاب کنه حتما بسته بندیه. اگر با فرهنگ باشه  وشغلش لواشک پزی نباشه مثل صدیق جون، اونا را نمیفروشه. بلکه هدیه میده.اگر کسی لواشک غیر بسته بندی شده را خواست بهت بفروشه بدون بی فرهنگه!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 11:14  توسط خودم | 

سلام.

  1. عجب هوای سردی شده.زمستونه حسابی داره خودش را نشون میده. کاش کمی آسمون بباره.
  2. ما در این تعطیلات مفیدی که گذروندیم  و یک شنبه را هم زدیم سرش تصمیم گرفتیم که به خودمون خوش بگذرونیم. فقط مهمونی بازی کردیم و بیرون رفتیم و فیلم دیدیم و کتاب خوندیم. نتیجه اش این شد که امروز صبح که میخواستیم داروی سنجاقک را بهش بدیم یه قاشق تمیز پیدا نکردیم. یه نگاهی هم که به کمدها و خونه انداختیم دیدم به قدرتی خدا یه لباس هم توی کمد نیست و همه لباسها توی هال و سالن و کف اتاقها ولو هستند.خوب ما خانوادگی تا لباسهامون را نپوشیم نمیفهمیم بهمون میاد یا نه و آیا امروز توی مودش هستیم یا نه. در نتیجه همه لباسهامون را سر هر بار بیرون رفتن و مهمونی رفتن و اومدن دوره میکنیم .زود جیم شدیم رفتیم از خونه بیرون تا پرپر خانوم نیومده.
  3. در راستای بند 2 دیگه کارهای امروز پرپرخانوم را ننوشتیم .فکر کردیم میاد خودش خسارت را میبینه و شروع میکنه به ظرف شستن و لباس جمع کردن. ولی پرپرخانم راس ساعت ده که من داشتم وارد جلسه میشدم زنگ زدن و پرسیدن امروز ننوشتین چیکار کنم؟ منم گفتم:فکر کردم خودتون میبینین خونه را ،میفهمین. پرپر خانم هم گفت:اونکه کار دو ساعته. غذا چی درست کنم؟سنجاقک چه کارهایی داره؟ خلاصه ما از صبح موندیم تو کف سرعت کار پرپرخانوم. من و آقای میم هر چی فکر کردیم دیدیم با کمک ماشین ظرف شویی هم  باید یه روز کامل را حروم تمیز کردن خونه کنیم و بی خیال شدیم. ولی پرپرخانوم دو ساعته تموم میکنه.یادم باشه بگم یه دوره آموزشی کار درمنزل برای من و آقای میم بگذاره. کسی دیگه مشتری نبود؟
  4. ما در راستای امور فرهنگی  چندتا فیلم دیدیم در این تعطیلات و یه کتاب خوندیم. کل نتیجه شون این بود: همه آدمها موضوعاتی دارن توی زندگیشون که اذیتشون میکنه و براش عذاب وجدان دار ن و سعی میکنن قایمش کنن. بعد یه عمر بدبختی میفهممن که اگر همون موقع حل و فصل کرده بودن خیلی خوب بود و هیچ جایی برای این همه شرمندگی و سختی و عذاب وجدان نمیموند.کیه که عملیش کنه.
  5. اگر خدای نکره این آنفولانزای مرغی اومد توی ایران میتونید دعاتون را بنویسید بدید سنجاقک مستجاب الدعوه. از روزی که شنیده اگر آنفولانزای مرغی بیاد دیگه توی مدارس مرغ نمیدن ،داره شبانه روز دعا میکنه که بیاد.
  6. ما دچار یه افسرگی مادرانه شده بودیم و فکر میکردیم این سنجاقکه هیچ وقت کلید قفل خوندن براش باز نمیشه. با وجود اینکه مادران دیگه تجربیاتشون را میگفتن و میگفتن طبیعیه ولی اینکه سنجاقکه نمیتونست بخونه و ما توی دلمون غمباد میگرفتیم. یه هفته است که دیگه مطمئن شدم کلید را پیدا کرده.هنوز هم مثل بلبل نمیخونه ولی سیمش وصل شده. راز خوندن را فهمیده. خیلی مزه داره که یهو توی کتابی که داری میخونی دستش را بذار روی یه کلمه و بگه این کلمه اینه،مگه نه؟
  7. سورپرایز سنجاقکانه:

اپیزود یک:

مامان خانم ف: سنجاقک بیا این آش سیرابی را بخور.خیلی برات خوبه. سیرابیش را نخور.فقط آبش را بخور.

سنجاقک:محاله. من بدم میاد. میشه لطفا دیگه اسم سیرابی را جلوی من نبرین.شب کابوسش را میبینم.

            اپیزود دو:

                        (خانم ف و سنجاقک در حال مطالعه در مورد حشرات)

                        سنجاقک:مامان. میشه قسمت شپش را نخونیم. من نمیتونم نگاهش کنم. میترسم و شب کابوسش را میبینم.

            اپیزود سه:

                        خانم ف: سنجاقک. تو واقعا کابوس سیرابی  وشپش میبینی؟

سنجاقک: بعله مامان. مثلا میبینم که سیرابی میاد و به من میگه بیا من را بخور. تو باید من را بخوری. یا شپشه میگه من میخوام بیام توی موهای تو زندگی کنم تا مجبور بشی موهات را کوتاه کنی. خوب اینا کابوسه دیگه. تازه خواب این را هم میبینم که شما تند میرین و ما تصادف میکنیم!!

خانم ف: سنجاقک،شوخی نکن.مگه میشه تو از همه چیزها بترسی؟خوب همه چیز دلیل داره.از ما بخواه برات توضیح بدیم تا نترسی.

سنجاقک: ببین. مامان. تو که توی عقل من نیستی! هستی؟ پس نمیتونی بگی که عقلت نمیتونه این کارها را بکنه. عقل من دوست داره از همه چیز بترسه. اصلا من تازه دارم معنی جدید خیلی چیزها را یاد میگیرم. خوب ترسناکه دیگه. بعد تو میخوای راجع بهشون حرف هم بزنی که من بیشتر بهشون فکر کنم و بترسم.مامان. فکر نکنم بتونی یه کتابی پیدا کنی که  راجع به من نوشته شده باشه. آخه باید خودم بزرگ بشم بنویسم. ولی حتما راجع به بچه های 6 ساله دیگه نوشته شده. اونا را بخون میفهمی که خیلی عادیه  که من توی این سن بترسم و کابوس ببینم. بیشتر بچه های 5 و 6 ساله میترسن و کابوس میبینن.

خانم ف: حالا تو از کجا میدونی همچین کتابی هست؟

سنجاقک: خودم از مژگان جون (مشاور مهد) پرسیدم. تو هم اگر بپرسی میفهمی و دیگه جبور نیستی به من گیر بدی.

 

خلاصه کسی که به ما ......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 17:15  توسط خودم | 

آقای میم عزیز، یادته اولین بار که با هم دعوا کردیم؟ 15-16 سال پیش بود.اون موقع بود که توی شیرین عسل به من که هم تیمیت بودم خیانت کردی و به تیم مقابل گفتی که من از خواب آلودگیشون دارم سوئ استفاده میکنم و کارت ها را عوض میکنم!!!آخ که هنوزم بعد از 15-16 سال نتونستم حالیت کنم که آدم مجبور نیست همیشه راستش را بگه. میتونه هیچی نگه.

آقای میم عزیز،15-16 سال پیش اصلا نمیتونستم چطوری میتونم آدمی را که شرمندگی بزرگ زندگیش اینه که فارسی را خوب بلد نیست و با اینکه مسلمونه نمیتونه قران را به عربی بخونه و آرزوی بزرگ زندگیش اینه که توی ایران زندگی کنه را توی جرگه دوستهام هم راه بدم!!!چه برسه به اینکه!!!!تو خیلی دور و متفاوت بودی.اصلا توی یه مدار دیگه بودی.

آقای میم عزیز، یادته همه اون صبحهایی که لجم را در میاوردی و لجت را در میاوردم. آخه عزیز دل برادر، آدم سالم مگه ساعت 5 و 6 صبح از خواب بیدار میشه؟این حرفهای مربوط به طلوع خورشید و انرژی و سرحالی و اینا همش کشک. از کی دیگه فهمیدی که نباید هیچ وقت با یه فروند خانم ف قبل از 10 صبح صحبت کرد.وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه!!

آقای میم عزیز، از کی تونستی شبها تا3-4 با من بیدار بمونی؟ از کی تصمیم گرفتی که قدم به این زندگی جغدانه بگذاری؟گرچه این سنجاقک و ساعت کاری گند زدند به همه امورات زندگی جغدانه.

آقای میم عزیز، کی فهمیدی که من نسبت به ضرب المثل "کار امروز را به فردا نیفکن" حساسیت دارم. اصلا نصف حال زندگی به اینه که کار امروز را به فردا افکنی. وای که من چقدر حرص میخورم از دست این خصلت تو که همه کارهای مهمت  را همون موقع انجام میدی و چقدر هم افتخار میکنم به همه این کارهات.

آقای میم عزیز، کی من تصمیم گرفتم که دیگه گیر ندم به فیلم دیدن تو و تو تصمیم گرفتی که دیگه گیر ندی به کتاب خوندن من؟

آقای میم عزیز، کی بود که من از دیدن پشتکار تو فکم رسید به زمین!!!! هنوزم نمیتونم بفهمم چطوری میتونی سه سال برای یه امتحان درس بخونی و من هیچ وقت نتونستم زودتر از شب امتحان دست به کتابم بزنم؟

آقای میم عزیز, توی کشو سوم کابینت آشپزخونه 10-15 تا کاتالوگ وسایل خونه است که من 4 ساله قراره بخونم که بتونم اصولی باهاشون کارکنم و توی کمد اتاق کار 10-15 تا کاتالوگ وسایل خونه است  که تو دو روز بعد از خریدنشون همش راخوندی و الان هر سوالی را جواب میدی و وسایل همه را تعمیر میکنی!!

آقای میم عزیزم،چند بار تا حد مرگ من را خجالت زده کردی وقتی به مهمونهایی که میخواستند بیان خونه مون راستش را گفتی که کار داریم یا حال نداریم تا من هم یاد گرفتم که رک حرفم را بزنم.

آقای میم عزیز، کی فهمیدم که به خاطر من حاضری هر کاری بکنی، اون موقع که همه بچه های فامیل داشتیم آرزوهامون را میگفتیم و تو آرزوهای من را کپی کردی؟ یا اون موقع که به خاطر من به همه دروغ گفتی؟ یا اون موقع که تا صبح بیدار نشستی و صفحات پروژه من را خوشگل کردی؟ یا شاید اون موقع ها که مسئولیت 2 تا 8 صبح سنجاقک با تو بود؟یا اون موقع که تمام اعتقادات را گذاشتی لب کوزه و دست از تغییر دادن من کشیدی؟ یا اون موقع ها که برای خوشحالی من  خراب کاری میکنی و بعد چشمهات مثل پسر بچه ها برق میزنه!!! کدومش بود؟؟؟

 

آقای میم عزیز،یادته اون اول اولها از هم بدمون میومد، بعد از تفاوت هامون خوشمون اومد، بعد که همخونه شدیم هر دو تصمیم داشتیم اون یکی را مثل خودش بکنه، الان چند ساله که هر دو همدیگر را پذیرفتیم، همونطوری که هستیم.

آقای میم عزیزم، امروز داشتم این 12 سال با هم بودن و 20 سال آشنایی را مرور میکردم. دیدم که هیچ دو آدمی را ندیدم که اینقدر با هم متفاوت باشند, اینقدر متضاد باشند ، اینقدر توی سر و کله هم بزنند، اینقدر همدیگه را حرص بدند و در عین حال اینقدر نگران هم باشند، اینقدر حمایت گر باشند و اینقدر عاشق و صمیمی.

 

آقای میم عزیز، مشنگ تر از ما دوتا نیست.خسته نباشی عزیزم. راه سختی را اومدیم. ولی حالا حالاها ادامه داره. ما که آدم نمیشیم. تبریک به خاطر 12 سال با هم بودن.

 

هی.آقای میم. ما سر هر چیزی توافق نداریم سر یه چیز همیشه توافق داشتیم. همه خصلت های بد سنجاقک به خاله و دایی و عمه هاش رفته. من و تو که همیشه عمرمون گل و بی نظیر بودیم.

 

پ.ن. اصل این نامه با انگلیسی امروز صبح در کیف آقای میم گذاشته شد.اینم ترجمه اش برای دل خودم.آقای میم که عمرا اینجا را بخونه.

                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:58  توسط خودم | 

سلام. به همگی.

  1. شب یلداتون با تاخیر مبارک.
  2. ما که امسال خیلی شب یلدا داشتیم. پنج شنبه رفتیم خونه یکی از دوست جونهامون با بقیه دوست جونهامون. اینقذه خوش گذشت که حد نداشت. جمعه هم رفتیم اول خونه مامان اینای بنده. اونجا هم خیلی خوش گذشت. بعد رفتیم خونه پدر آقای میم.انجا هم متفاوت بود.
  3. مامان آقای میم که اینجا نیست. یه خواهرشم که نیست. اون خواهرشم رفته بود خوابگاه درس بخونه برای امتحان فرداش.اینقدر غریب بود بابای آقای میم که ما هم اشکمون درآومد.وقتی ما را دید بسی ذوق کرد. کلی هم تدارک چیده بود.اگر به حرف این سنجاقکه که خوابش میومد و این آقای میم که کار داشت گوش کرده بودیم و نرفته بودیم خیلی بد میشد.
  4. وقتی خونه مامانمون اینا میریم و این 2 تاخواهر زاده گل و برداز زاده هلو یکی یدونه وسنجاقکه مثل تام و جری و اسپایک هی صلح نامه امضا میکنن و دو دقیقه بعد دارن توی سرو کله هم میزنن روحمون شاد میشه. همچین عذاب وجدان از روی دوشمون برداشته میشه. خواهرزاده ها که خواهر و برادرن. سنجاقکه و مه مه (برادر زاده) میشن  خواهر و برادر و قشون و قشون کشی.موضوع اصلی دعوا هم اینه که مامان و بابای بنده کی را بیشتر دوست دارند!!!!
  5. از اونجایی که ما یه وقتهایی که داریم حرف میزنیم یادمون میره مخاطبمون کیه نمیدونم چی شد که شب یلدا حرفمون رسید به خونه سالمندان. و داشتیم کلی تعریف میکردیم که ما سالمند میشیم ال میکنیم و بل میکنیم و میریم خونه سالمندان عشق و صفا که نگاهمون افتاد به چشمهای از حدقه دراومده مامان و بابامون.نمیدونم چی داشتن فکر میکردن ولی انگار جدی گرفته بودن قضیه را.کلی مجبور شدیم لودگی از خودمون دروکنیم که جو دوباره عادی بشه.
  6. علیرغم تمام کارها و دوا درمون های خونگی ما این سنجاقکه سرفه اش خوب نشد که نشد.دیشب تا صبح نتونست بخوابه.ایضا بنده و آقای میم. آقای میم که داشتند هر چی دوا درمون بلد بودن روش پیاده میکردن، منم مگه توی این سرو صدا مگه خوابم میبرد.دیگه امروز صبح آقای میم ناامید شدند و گفتند باید این سنجاقکه را ببریم پیش متخصصش.کسی متخصص درمان سرفه خوب سراغ داره؟
  7. امروز صبح خیلی منطقی فکر کردیم. وقتی میدونیم که پرپرخانوم هر کارش که ایراد داشته باشه پرستاریش حرف نداره و راه به راه آبمیوه و شلغم و سوپ و به دونه و شربت به لیمو و اینا برای سنجاقکه درست میکنه و کلی باهاش مهربونی میکنه و کتاب میخونه و کاردستی درست میکنن و بازی میکنن و سنجاقکه خودش را لوس میکنه و حال میکنه. ولی ما که دیشب نخوابیدم و الان اخلاقمون مثل یه حیوان پاچه گیره و اگر خونه بمونیم فقط قراره گیج بزنیم و نتونیم بخوابیم و غر بزنیم و اعصاب خودمون و سنجاقک را خط خطی کنیم. پس مثل آدم پاشدیم اومدیم شرکت. 2-3 تا گیر به همکارها دادیم. و چند تا گند هم توی پروژه زدیم. بعدم 4-5 تا نسکافه و الان شارژیم که وبلاگ بنویسم و بخونیم و جواب تماس های هر ساعته تلفنی سنجاقک را بدیم و ناز تلفنی بخریم. عصر هم خوشحال و شاد و خندان بریم خونه و سنجاقک را ببریم دکتر و بازم نازش را بخریم. و سنجاقک یادش بمونه که چه مامان مهربونی داره.
  8. حالا یه کمی سنجاقکانه. این سنجاقک ما یه اصلاحی داره که خیلی ما دوستش داریم و بهمون انرژی میده. اونم اینه که هر وقت میپرسیم "سنجاقکی، چه خبرا؟" میگه "خوووووووووووببببببببببب خبررررررررراااااا". محاله جواب دیگه ای بده. اینقدر به من انرژی مثبت میده. اینقدر مثبته. چون دختره همیشه فکر میکنه همه چیز عالیه. حتی اگر همه اتفاقهای روزش بد بوده باشه. گرچه دو دقیقه بعد معمولا میگه که " امروز با تینا توی مدرسه دعوام شد . و من دارم میگم دیگه مدرسه ای که ناهار مرغ بدن نمیرم و این پرپرخانوم هم هیچ وقت نمیفهمه که من بچه هستم و باید با آنا (دختر همسایه ) بازی کنم. و این آقای پدر چی فکر میکنه که زنگ زده میگه من امشب کشیک دارم و خونه نمیام و مامان خانوم واقعا که! من چند بار بهت بگم من را ببر استخر.آنا هر روز میره استخر.".ولی خوب من هنوز نیشم برای اون خوب خبرهاااااااا بازه و بقیه اش را نمیشنوم.
  9. یه پیام رانندگی دیگه.مخصوص خانمها. وقتی یه موتوری از پشت میزنه به ماشینتون و میخواین بهش فحش بدین اول درب های ماشین را قفل کنید و بعد کمی شیشه را پایین بکشید در حدی که صداتون بهش بره و کارتون را انجام بدین. از ما گفتن بود. خانم یکی از مربی های سنجاقک عین این اتفاق براش افتاده ولی نکات ایمنی را رعایت نکرده بوده. موتوریه در ماشین را باز کرده و گرفته یه دست کتکش زده. خلاصه مواظب باشد. موقع رانندگی همیشه توی ذهنتون تابلوی "به منطقه زندگی حیوانات وحشی نزدیک میشوید" را تصور کنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:14  توسط خودم |