![]() |
![]() |
|
|
1.سلام. خوبین؟خوشین؟خدا را شکر. 2.گرچه مطلب جدیدی نسیت ولی این هواشناسی دیگه بدجوره داره میره روی اعصاب من. من هر روز صبح ساعت هشت و ربع اخبار هواشناسی رادیو پیام را گوش میدم و بر طبق اون کلی برنامه ریزی میکنم که مثلا فردا حتما سنجاقک لباس گرم و چکمه بپوشه و چتر برداره و خودم ال کنم و بل کنم . و فلان روز که قرار بارون بیاد کمی زودتر از شرکت بیام بیرون که توی ترافیک گیر نیفتم و اینا.بعد کاش اقلا 10% حرفشون درست در میومد. دقیقا روز و هفته ای که گفتند قراره سیل از آسمون بباره، خورشید خانوم ناز و طناز قدم زنون توی آسمون میچرخه و دریغ از ذره ابر.از همه بدتر دادن جواب این سنجاقکه است که "مامان.بازم که اشتباه کردی!!. 3.خانومهای ناز و خوشگل که اینجا را میخونین،آقایون خوشتیپ و جنتلمن که اینجا را میخونین!! ،خودتون که حتما میدونید اما به دوست و آشناهاتون بگین که توی ماشین همون دور و بر فرمون را که نگاه کنند یه چیزی شبیه دسته بیل ازش زده بیرون که اصلا برای خوشگلی نیست. میشه بهش دست زد و مواقعی که میخواین مسیرتون را عوض کنید یا دور بزنید میتونید ازش استفاده کنید.باور کنید ماشین یهو نمیپکه بره تو هوا.اسمش هم راهنماست. 4.آقای میم عزیزاصولا عاشق هیجانه. همیشه فکر میکنه که هیجان توی زندگی من کمه و برای همین دوست داره که هیجانش را بیشتر کنه. همیشه ما مسیرهای طولانی را که توش پمپ بنزین پیدا نمیشه با چراغ روشن آمپر بنزین میریم.اینجوری من کلی هیجان دارم. چون تمام مدت مسیر دارم نگاه میکنم ببینم کی ماشین از حرکت وایمیسته.کارت سوختمون هم پره.ولی خوب دیگه. اگر یه وقت دیدین یه خانوم و آقا و بچه دارن کوله به پشت دنبال قطار یا اتوبوس میدوند یا توی هواپیما پله را که دارن از دم در هواپیما بر میدارن دارن میپرن تو، شک نکنید که خانواده ما هستند.اگر این روزا دیدید یه آقا توی خیابون داره میره که پشت سرش یه اندازه یه 50 تومنی خالیه برین جلو و احوال من و سنجاقک را بپرسین ازش. آقای میمه.این آخرین دست گلشه که پریشب در یه اقدام هیجان برانگیز تصمیم گرفته که موهاش را خودش درست کنه و یهو دستش سر خورده. 5.ما یه کاری کردیم و توش موندیم. 2 ماه وقت داریم که تمومش کنیم. لطفا کلی وقت و کم خوابیدن و پول زیاد برای ما بخواین هر وقت یادمون افتادین. 6.میدونید که توی راسته مادران هم گنگ مافیایی وجود داره.گروه مافیا مادران یه گروه از مادرها هستند که همیشه از همه چیز خبر دارن. از برنامه هایی که قراره توی مدرسه برگزار بشه. از ترتیب بچه ها توی کنسرت باله. از اینکه توی کنسرت سه ماه دیگه موسیقی کی قراره تک نوازی داشته باشه. این مادران مافیایی تمام تلاششون را میکنند که به روشهای شرافت مندانه و غیر شرافت مندانه کارهای مهم توسط بچه هاشون انجام بشه. و بعد در روزهای کنسرت لبخندهای بزرگ و قشنگشون را به روی مادرانی مثل من که در این موارد ببو هستند بزنند وبگویند : "به هر حال بچه ای که مادرش ترمی یکی دوبار میاد خوب فرق داره با بچه هایی که مامانها شون مرتب پیگیر امور هستند.". بعد هم نگاههای حاکی از تاسف به من بندازن و سرشون را نچ نچ کنان تکون بدن. در کمال خباثت باید بگم که وقتی علیرغم تمام تلاش هاشون سنجاقک نفر اول می ایسته توی کنسرت و یا توی موسیقی تکنواز میشه یا مربی باله میگه:مامانها, لطفا به حرکات سنجاقک نگاه کنید. اینها کامل هستند.موقع تمرین با بچه هاتون هر وقت تونستن حرکت را درست مثل سنجاقک انجام بدن یعنی دیگه خوبه و بهشون فشار نیارین". نیشم تا پس کله ام میره و گردنم درازتر میشه. حتی باوجود اینکه من هیچ نقش پررنگی توی انجام تمریناتش ندارم.شاید از نظرتون خیلی چیپه.ولی نمیدونید این مامانهای کامل و نمونه که همیشه توی امور خانه و بچه داری و سلیقه و اینا عالین و جواب تمام سوالات این مدلی را میدونند چطوری انگشتشون را تا ته فرو میکنن توی چشم اعتماد به نفس من. 7.امروز صبح سنجاقک بی هوا توی راه مدرسه پرسید: "مامان، تو بچه بودی ایران با یه کشور دیگه جنگ داشته؟".نمیخواستم دروغ بگم. "آره. عزیزم. چطور مگه؟".سنجاقک:"مامان.تو از پشت پنجره جنگ را میدیدی؟". مامان: "نه عزیزم". سنجاقک:"اوه. خدا را شکر. میدونستم مامان بزرگ اینقدر عاقله که نمیذاشته تو جنگ را نگاه کنی. مامان. اونایی که جنگ میکردن و دعوایی بودن دیگه پیر شدن و مردن. الان آدمها عاقل و مهربونن.هیچ وقت دیگه ایران جنگ نمیشه. مگه نه؟". مامان:"امیدوارم سنجاقک". سنجاقک:"نه. بگو نمیشه. نگو امیدوارم" سنجاقک عزیزم خدا را شکر که همون موقع دوستت با ما رسید دم مدرسه و تو حواست پرت شد. عزیزم که فکر میکنی جنگ یعنی دعوای توی خیابون و خوشحالی که من دم پنجره نرفتم ببینم. من با گوشت و پوست و تنم جنگ را حس کردم.موشک باران را. وحشتها را. و مامان عاقلم هیچ کاری نتونست بکنه.مطمئن هم نیستم که آدمهای زنده فعلی مهربونن. یعنی مطمئنم نیستن.ولی یه چیز را بهت راست گفتم. من از ته ته قلبم امیدوارم که هیچ وقت ایران جنگ نشه. هیچ وقت هیچ وقت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 آذر1386ساعت 12:18 توسط خودم |
|
|
اپیزود یک: محل کار- قبل از عقد قرارداد یک پروژه: خانم ف: مدیر محترم. اگر ما این بند را توی قرارداد بنویسیم پدرمون در میاد. این بند هر چیزی میتونه ازش در آورد. این را مدلش را عوض کنیم. آقای مدیر محترم: نه. خانم ف. سخت نگیر. اینا مشتری فابریک ما هستند. ما کلی بهشون حال دادیم. نمیان ما را اذیت کنن. نزدیک انتهای پروژه: زیر و رو شدن سازمان مشتری. آقای مدیر محترم: خانم ف. رییس سازمان که مشتری فابریک ما بود رفته. این جانشینش هم خیلی آدم عوضی یه. فکر کنم این پروژه از الان ضرره. ببین خانم ف. دقعه دیگه که خواستیم پیش قرارداد را بنویسیم حواست را به این چیزها جمع کن. این یه تجربه است. ولی دیگه الان درس شد. دفعه دیگه نباید تکرار بشه. خانم ف(توی دلش البته): سهم سود پروژه ما که مالیده شد حالا چرا تقصیرها را میندازی گردن من. اپیزود دو: خانه. به بلندای تاریخ از زمانی که پرپرخانم اومده خانه ما: خانم ف: پرپرخانم. تو را به هر چی قبول داری این وسایل سنجاقک را که میخوای فله ای بریزی توی کمدهای دیوار فقط این کتاب و دفترهای مدرسه و کلاسهاش را بگذار توی کشو اول دراورش که من بتونم پیدا کنم. چند روز پیش ها: یادداشت صبح:* خانم ف: پرپر خانم عزیز. کتاب نت سنجاقک پیدا نشد که نشد. لطفا امروز با این پول یه کتاب نت جدید از آموزشگاه براش بخرید. یادداشت بعد از ظهر:** پرپرخانم:خانم ف عزیز. امروز آموزشگاه کتاب نت را نمیداد. میگفت ما یه دفعه دادیم و نمیتونیم دوباره بفروشیم. خلاصه من با کلی صحبت و سختی برای سنجاقک کتاب نت را خریدم. لطفا از این به بعد کتابهای سنجاقک را یه جای ثابتی توی خونه بگذارید که بتونید پیدا کنید. یادداشت فردا صبح : خانم ف: چشم. چشمم کور. دیگه خودم همه خونه را مرتب میکنم. اپیزود 3: صبح یه روز تعطیل: آقای میم: خانم ف. بیا بریم فلان جا. خانم ف:توی درس نداری؟ آقای میم :نه.حالا بیا بریم. خانم ف: چشم. ظهر یه روز تعطیل: آقای میم:خانم ف. بیا فلان فیلم را با هم ببینیم. خانم ف:توی احیانا درسی , کاری نداری؟ آقای میم:نه. بیا. خیلی فیلمش باحاله. عصر یه روز تعطیل: آقای میم: خانم ف, سنجاقک. بیاین بریم استخر. خانم ف: آقای میم. درس!کار! بیمارستان!! آقای میم:نمیشنوم. مایو و حوله برای من و سنجاقکم بیار. ما رفتیم. شب یه روز تعطیل: آقای میم: خانم ف. بیا بریم پارک قدم بزنیم. سنجاقک هم خونه میذاریم پهلوی عمه اش. خانم ف (توی دلش):درس؟امتحان؟کار!!! فردای اون روز تعطیل: خانم ف: آقای میم. یه ساعت وقت بذار برو دنبال کار مدارکت.هیچی نداری. آقای میم:ببین خانم ف. من خیلی سرم شلوغه. درس و کار و بیمارستان. دیروز هم که نذاشتی من به صفحه هم درس بخونم. حالا این هفته خودت مرخصی بگیر برو دنبال کارهام..من بتونم 4 صفحه درس بخونم. خیلی عقبم.دیروزم به خاطر تو تلف شد. خانم ف:%&*##%^# اپیزود 4: صبح دو دقیقه مانده به ترک خانه: سنجاقک نیم ساعته توی اتاقشه. خانم ف: سنجاقک. وسایلت را جمع کردی.2 دقیقه وقت داریم که بریم. سنجاقک: آره. مامان.کیفم را گذاشتم توی هال. لطفا شطرنج و دفتر مشقم را بذار توش. آهان کتاب تنبکم را هم بذار.خوراکی برام تی تاب بذاری. کتاب شطرنج را هم بذار. مامان. گزارش ماه آبان را هم بذار.دفتر یادداشت یادت نره.کیف موسیقیم راهم حاضر کن. پرپرخانم که حاضر میکنه یه چیزی جا میگذاره.من برم دم در تا تو بیای.مامان. مداد شمعی نذاری ها. مداد رنگی دوسره ها را بذار. سنجاقک در حال بیرون رفتن :مامان. امروز روز کتاب هم هست. کتاب دایناسورم را بگذار. عصر بعد از بازگشت ار سرکار: سنجاقک:مامان. واقعا که. گزارش ماه آبان را نگذاشته بودی.من تی تاب پرتقالی نمیخورم. آخه چند باربگم. کتاب دایناسور این را نگفته بودم که ،اون یکی را گفته بودم.مامان.فکر کنم داری پیر میشی. خیلی اشتباه میکنی. نتیجه گیری: کسی یه دیوار سنگی بهم نشون بده برم سرم را بکوبم بهش. *: صبح ها قبل از رفتن من وظایف و کارهای پرپرخانوم را روی یه برگه براش مینویسم. **:عصرها پرپر خانوم قبل از رفتن کارها و ظایف م نرا برام مینویسه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 17:3 توسط خودم |
|
|
هفته پیش بالاخره در تاریخ 6 آذر تونستم برای سنجاقک توی مدرسه تولد بگیرم. ما از روز اول آبان گفته بودیم که میخوایم برای سنجاقک 24 آبان تولد بگیریم. ولی از اونجایی که توی این مدرسه خیال میکنن که دارن اورانیوم غنی سازی میکنن یا احتمالا موشک برای فضا می سازند کلی برنامه گذاشتند جلوشون وعقب و جلو و بالا و پایین کردن و گفتن شما میتونین 6 آذر فقط از ساعت 10 تا 11 تولد بگیرید. سر ساعت 11 بچه ها نقاشی دارن وچون جهان یه دقیقه هم نباید از وجود این آثار بی بدیل هنری محروم بمونه تولد باید راس ساعت 11 تموم بشه. والا اگر به خودم بود که عمرا اونجا تولد میگرفتم ولی چه کنیم که سنجاقکه و یه دل کوچولوی سنجاقکی. خلاصه 6 آدر راس ساعت 10 بنده کیک به دست دم کلاس سنجاقک بودم. ولی سنجاقکه اینقدر کیف کرد که ارزشش را داشت. از اونجایی که من در گروه مادرانی هستم که خیلی مدرسه نمیرم بعضی چیزا برام جالب بود:
این پست قرار نبود سنجاقاکانه بشه. ولی الان یه کاری پیش اومد باید برم.بقیه را بعدا پست جدا میذارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11:56 توسط خودم |
|
|
1.این روزها قاطی کردم بد رقم. فکر کنم دچار سندرم "ملموس شدن سی سالگی" شدم. زندگی شبیه یه جاده طولانی بود ولی با اهداف مشخص. راه را فکر میکردم میشناسم و داشتم توی اون مسیر قدم میزدم و مشکلات را حل میکردم. بعد یه دفعه احساس کردم که باید یه سری تغییرات بدم. شروع کردم به فکر کردن به تغییرات. ولی اون تغییرات نیازمند یه سری تغییرات دیگه بودن وووو. خلاصه یه دفعه صفحه شطرنج زندگی را بلند کردم و محکم تکون دادم تا همه مهره هاش بریزه. بعضی از این مهره ها خیلی محکم سرجاشون فیکس شدن. دیگه استراتژی حرکتشون را نمیشه تغییر داد. بعضی مهره ها متاسفانه سوختن و قابل استفاده نیستن. حالا من موندم و چند تا مهره باقی مونده که باید خیلی خوب و استراتژیک حرکت کنند. هر چه سریعتر باید یکی از پیاده ها را وزیر کنم. 2. این بارونهای این چند روزه خیلی تاثیر مثبتی داشت .اینکه هیچی غیر ممکن نبود. 3.فکر میکنم 90% مردم دنیا راضی باشن که شبانه روز به جای 24 ساعت بشه اقلا 30 ساعت. بی خیال تاریک و روشن شدن هوا. شاید بشه کارها را سرو سامون داد و هی یه لیست دراز دنبالمون نباشه که کارهای امروز را توش سوییچ کنیم به فردا. 4.فکر کنم این مدت دل خیلی ها را شکوندم و رنجوندم. آقای میم می گفت فکر کنم 30 سال یه بار دیو درونت بیدار میشه. البته آقای میم کمی حافظه اش کوتاه مدته. این دیو درون من 30 ساعت یه بار بیدار میشه. 5.سنجاقاکانه: در یک آرایشگاه جدید برای کوتاهی مو: سنجاقک:مامان.این آرایشگاه چقدر بزرگه. چقدر عکسهای عروسهاش قشنگه.چه تاجهای خوشگلی داره. مامان:آره. آرایشگاه خوبیه. سنجاقک:میشه یه کارت این آرایشگاه را برای من بگیری نگهدارم. مامان:چرا؟ سنجاقک:میخوام وقتی برای عروسیم دنبال آرایشگاه هستم یه سرم بیام اینجا ببینم تاج جدید چی دارن!!! پینوشت:بنده تازه یه روز قبل از عروسیم یادم افتاد که یه نگاهی هم به تاجهاش بندازم. 6. سنجاقک مدتیه سرفه داره بدجور. دلم کباب میشه وقتی اون هیکل ظریف بر اثر سرفه تا میشه. هیچ دارویی هم هنوز جواب نداده." آهای. یانگوم کجایی؟ ". این عبارت سنجاقکه بعد از هر سرفه طولانی. 7. من از وقتی بچه بودم عدد هفت را خیلی دوست داشتم ولی عد شانسم نبود. حالا شما این چرت و پرتها را بخونین تا من به عدد شانسم برسم. 8.همین الان یکی زنگ زد و گفت توی جام جم امروز نوشته که یه باندی بودن که از صندوق عقب ماشینها کیف ها را بر میداشتن و تخصص اصلیشون توی سو استفاده از اسناد شناسایی توی کیف بود. از هر کسی که توی چند ماه گذشته کیف و اسنادش را از توی صندوق عقب ماشینش بردن خواسته بیان. آهای. آقای میم. بدو 9.آها. این عدد شانس منه. هیچ خوش شانسی نداشته واسم ولی از بچگی عاشقشم. برید خدا را شکر کنید عدد شانسم 1398678749853 نیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت 19:23 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|