![]() |
![]() |
|
|
سنجاقک
عزیزم. اول میخواستم یه متن احساسی برات بنویسم.
میخواستم بنویسم از اینکه از 19 اسفند 79 که
فهمیدم تو وجود داری تمام زندگیم عوض شد. همه اولویت ها، همه هدف
ها. میخواستم بنویسم از 2 صبح 24 آبان 80 که برای
اولین بار تو را بغلم گرفتم و احساسی خزید درون قلبم که هنوز هم
دورنشه. میخواستم بگم که از لحظه تولدت دیگه قلبم
به طور کامل مال خودم نبود. معنای
نگرانی و شادی و غصه را از اون روز
فهمیدم. میخواستم بگم که چطوری یه دفعه کوچکترین
موضوعات دنیا برام به مهمترین چیزا تبدیل شد: چقدر خوابیدی ، چی خوردی،کی دندونت در
میاد، کی راه میفتی، کی حرف میزنی و.... ولی دیدم فایده ای نداره. من بلد نیستم متن
احساس بنویسم. فقط یه متن مینویسم که از اعترافات روسو الهام
گرفته: وقتی به یاد اون روزها میفتم, اون روزها که تو به دنیا اومدی تا الان, شاید هیچ
اتفاق مهمی نیفتاده باشه, شاید خاطره واضحی یادم نباشه ولی فقط یادمه که خوشبختم و
احساس خوشبختی میکنم. وقتی فکر میکنم به این 6 سال که تو را دارم فکر میکنم که چقدر
شاد و خوشحال و امیدوارم از داشتنت. و چه روزهای قشنگی داشتم حتی اگر نتونم تک تک
اونا را با جزییات برات تعریف کنم. مرسی که به دنیا اومدی و احساس خوشبختی را در ما زنده کردی. تولدت مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:0 توسط خودم |
|
|
گذشته: من یه خواهری دارم که یک سال و اندی از من بزرگتره. اون زمانهایی که دبستان میرفتیم,خواهری یک ساعت زودتر ازمن بیدار میشد. سر صبر میرفت دستشویی و مسواک زدن و دست و رو شستن.با سرعت یه حلزون مسیر 10 قدمی دستشویی تا میز صبحانه را طی میکرد. یک ربع چاییش را هم میزد. نیم ساعت طول میکشید تا 3 تا لقمه کوچولو نون و پنیر را با چاییش بخوره. بعد تازه یادش میفتاد که کیفش را حاضر کنه و روپوشش بپوشه ووووو..... هنوز یادمه که چقدر حرص میخوردم. من نیم ساعته از خواب بیدار میشدم وحاضر میشدم و صبحونه میخوردم و برو که رفتی.دیگه کلاس سوم که رسیدم و مدرسه مون را عوض کردیم و نزدیکتر به خونه شدیم،تونستم مامانم اینا را راضی کنم که تنها برم مدرسه و منتظر خواهری نشم. این خواهری که خیلی هم گله هنوز هم همین طوره و من کلی از دستش حرص میخورم. حال: آقای میم هر روز ساعت 4- 5 صبح از خواب بیدار میشه. ورزش میکنه. مدیتیت میکنه. میره وب گردی.کتابهاش را میخونه.بیست بار میاد سنجاقک یا من را توی خواب میبوسه. 1000 بار بی هدف از جاش بلند میشه و میشینه و میچرخه و دقیقا ساعت شیش که من بیدار میشم و ازش میپرسم امروز کی باید بیمارستان باشی؟ میگه:اه.ساعت هفت باید بیمارستان باشم. و توی این نیم ساعت تازه همه کارهاش یادش میاد."خانم ف این فرم ها را برام پر کن". "خانم ف. روپوشم کجاست؟"."خانم ف این پیراهن به این شلور میاد؟"."خانم ف خیلی بده ورزش نمی کنی"."خانم ف. باید استایل غذا خوردنمون را عوض کنیم"."خانم ف. امروز هوا سرده یا گرمه؟"."خانم ف. کیفم کجاست؟" و...... از دیگر هنرهای ایشون اینه که مثلا اگر قراره ساعت 5 یه جایی باشیم و 4 دیگه باید حاضر بشیم که راه بیفتیم. ایشون ساعت 4 بلند میشه و میگه:"عزیزم نسکافه میخوری؟ من میخوام نسکافه درست کنم!!". بعد که من با لبخند ملیح ساعت را بهش نشون میدم میگه :"اه. خیلی خسته ام. بذار یه چرت یه ربعه بزنم . بعد دوش بگیرم و اصلاح کنم. تو هم تا اونموقع لباسهام را حاضر کن که بتونیم سریع بریم.". حال برای آرامش خیال خودم قرارهای خانوادگی را با تغییر بهش میگم. اگر ساعت 6 قرار باشه میگم ساعت 5 قراره و تازه ساعت 5 آقای میم داره کم کم آماده میشه. باز حال: سنجاقک خانوم تازه صبح یادش میاد که باید برای علوم کاردستی درست میکرده. باید برای زبان نقاشی میکشیده.باید برای ریاضی سنگ جمع میکرده. باید برای موسیقی زیرپایی میخریده.بهتره موهاش را مدل پرنسسی کنه.دوست داره کمی برقصه. آهنگ گوش بده و راجه به تمام موضوعاب بی ربط دنیا صحبت کنه. و وقتی من را در حال مو کشیدن میبینه میگه: مامان. من با تو فرق دارم. من خونسردم. نگران نباش." آینده: فکر نکنم آینده ای باشه. احتمالا من دق کردم تا اون موقع. پی نوشت بیربط سنجاقکانه: سنجاقک:مامان. سارا و مارال دیگه کلاس باله نمیان. مامان:اه. چرا؟ سنجلقک:تمرینهاشون را انجام نمیدادن و لورتا جون گفت دیگه نیان. مامان:خوب. سنجاقک. میبینی آدم باید همیشه تمرینهاش را انجام بده. کلا هر کاری را بخوای خوب یاد بگیری باید زحمت بکشی. سنجاقک: نه مامان. تو باید هر وقت خواستی یه خواهر یا برادر برای من در بیاری* به من از قبل بگی!! مامان:چه ربطی داره. سنجاقک:ربط داره دیگه. سارا و مارال هر دوشون امسال ماماناشون براشون خواهر در آورده بودن**.بعد سارا و مارال برنامه ریزی نداشتن. نتونستن کارهاشون را درست انجام بدن. تو خواستی برام خواهر یا برادر در بیاری *** قبلش به من بگو. من برنامه کلاسهام را نگاه کنم. برنامه ریزی کنم. به هر حال من باید برای اون بچه وقت بگذارم. نمیتونم به همه کارهام برسم. باید بعضی از کلاسام را کم کنم. * و ** و *** : عین عبارت سنجاقک برای بچه دار شدن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 10:56 توسط خودم |
|
|
اپیزود یک : سنجاقک:من برادر میخوام. من:خوب. مه مه (پسر دایی) برادرته دیگه. مه مه هم خواهر نداره. دایی اینا هم مثل ما دیگه بچه نمیخوان. تو و مه مه خواهر و برادر باشین. سنجاقک:خوبه. من خیلی مه مه را دوست دارم. اپیزود دو: سنجاقک:چرا پدر بزرگ به تو میگه عروس؟مگه تو عروسی؟ من:آخه من با پسرشون عروسی کردم.پس عروس اونا هستم. سنجاقک: یعنی زن دایی جون عروس آقا جون میشه. من:آفرین. درست فهمیدی. اپیزود سه: سنجاقک: مامان. من تصمیم دارم عروسی دایی بشم. یعنی با مه مه عروسی کنم. من:اه. جدی. سنجاقک. معمولا خواهر و برادرها با هم ازدواج نمیکنن. حالا صبر کن بزرگ بشی. بعد تصمیم بگیری. سنجاقک: مامان. میدونی چرا خواهر و برادرا با هم ازدواج نمی کنن. چون توی یه خونه زندگی میکنن و با هم دعواشون میشه . بعد نمیتونن عاشق هم بشن. ولی من و مه مه که توی یه خونه زندگی نمیکنیم. برای همین با اینکه خواهر و برادریم باهم دعوامون نمیشه. و میتونیم عاشق هم بشیم. اگر تو و دایی هم بچگی توی یه خونه زندگی نمی کردین فکر کنم عاشق هم میشدین. و با هم ازدواج میکردین. پدر و عمه هم همینطور. اپیزود چهار: نتیجه گیری: آقای میم : خانم. این استنتاج منطقی را فقط باید به کامپیوتر حالی میکردی. نه به این بچه. واسه هر کاری صفر و یک میکنه. توضیح:جمله آقای میم ترجمه شده. شماهایی که آقای میم را از نزدیک میشناسین به گیرنده هاتون دست نزنید. فکر نکنید معجزه شده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آبان1386ساعت 10:46 توسط خودم |
|
|
1.آقای میم عزیز تازه مشکلات اونور آبش حل شده بود و اومد اینجا یه نفسی بکشه که آقا دزده کیفش را زد.یکشنبه آقای میم کیفش را گذاشته توی صندوق عقب ماشین و به مدت 5 دقیقه رفته توی مغازه . وقتی برگشته دیده در صندوق عقب بازه و کیفه نسیت. خلاصه شناسنامه،کارت ملی،کارت پایان خدمت،کارت نظام پزشکی،گواهینامه,کارت ماشین خودش و من،کارت سوخت و .... همش گم شد.وقتی پلیس 110 اومد.پلیسه بهش گفت:کارت شناسایی؟آقای میم هم گفت:ندارم.همه چی را دزده برده.پلیسه هم مشکوک شده. بهش گفته : یعنی الان شما بی هویتین؟خلاصه ایشون از یکشنبه تا هم اکنون بی هویت موندن. 2.آقای میم برای اینکه بی هویت نباشه پاسپورتش را میذاره توی جیبش و میره بیرون. ازش خواهش کردم بره یه فتوکپی برابر اصل بگیره این یکی را دیگه گم نکنه. 3.آی اگه بدونین چقدر سخته آدم جلوی خودش را بگیره و نگه:" آقای میم عزیز.حالا باید همه مدارکت را توی کیفت میذاشتی و بعدم علیرغم توصیه من کیفت را توی صندوق عقب میذاشتی!!!!".ما که نگفتیم. ولی در شرف حناق گرفتنیم. 4.نازنینی میگفت" شاید تمام این مشکلاتی که داره برای آقای میم پیش میاد که تاخیر میندازه توی شروع کارش، پیامی از جانب کائنات باشه که این کار را شروع نکنه." شدیدا توی فکر رفتیم. کائنات جون. نمیشه رک و راست و به فارسی سلیس به خودمون بگی. نمیشه کارشکنی نکنی. جون مادرت. 5. خیلی خیلی سخته که مرتب جایی بری که خانواده های یه قشرهای خاصی هم میان. و اونجا ببینی که تمام تبایغات و ادعا ها که ما به اینا میرسیم ، اصلا کذب محضه. اونا را هم دسته بندی کردن. به یه سری شون میرسن و یه سری شون در بدبختی مطلقن. خیلی سخته که ببینی هر روز یکی میاد اونجا بنزین روی خودش میریزه. یکی میاد فحش میده. یکی میاد خودش را میزنه.بیچاره ها شدن چوب دو سر طلا. 6.یادم باشه حالت را بگیرم.تو که حتی نمیتونی یه برنامه ساده که مربوط به تخصصته بنویسی،تویی که وقتی میخوای حرف بزنی فقط و فقط در مورد بازی های کامپیوتری حرفی برای گفتن داری.تویی که حتی آدرس سایت های مرتبط با رشته ات را از ما میپرسی،تویی که هنوز بعد از 5 سال نتونستی لیسانست را بگیری, تویی که تمریناتی را که بهتون میدم از روی دست دیگرون مینویسی ،اونوقت به خانم آ که مادر یه پسر 6 ماهه هست, از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده, توی دیتا بیس کلی حرف برای گفتن داره, فقط وفقط چون در آخر جلسه خواهش کرد که ساعت جلسه به جای 2 تا 4 بشه 1 تا 3 تا او زودتر بره خونه و به بچه ش برسه گفتی:خانم. بچتون رو گازه ,ته میگیره؟ و بعد از اینکه رفت گفتی :خانم ها همشون تحت داس هستند. بعضی هاشون به ویندور 3.1 میرسن. ولی وقتی بچه دار میشن برمیگردن به همون تحت داس.". وقتی چشمهای خون گرفته من را دیدی گفتی: البته شما یه استثنا هستید با وجودی که خانومید و مادرید الان ویندوز ایکس پی هستید. بعید نیست که مثل ما بتونید ویستا هم بشید.". همونجا با دلیل بهت ثابت کردم که تو هنوز با پانچ کارت کار میکنی. ولی منتظر باش. هفته دیگه چرخه دوم این فاز شروع میشه. و عملا بهت ثابت میکنم که تو از چرتکه چیزی فراتر نیستی. 7.خوب. هفت را باید خبر خوش بنویسیم. پریروز سنجاقک را بردیم براش تنبک بخریم. مربی مدرسه اشون گفت به حدی رسیده که دیگه باید خودش ساز را داشته باشه. بردیمش یه جایی که کارشون درست کردن سازهای سنتیه. یه پیرمرد مهربون با یه خونه پر از دف و تنبک و سه تار و تارو سنتور و....خیلی محیط سنتی قشنگی بود. سه چهار تا آقا هم نشسته بودن و برای خودشون داشتن یه آهنگ خوشگل را میزدن.سنجاقک ما هم گفت درود* و یه تنبک برداشت و نشست پهلوی تنبک زن گروه. به دستهاش نگاه کرد و شروع کرد زدن. البته فقط یه قسمت هایی را میزد که بلد بود.وقتی کار گروه تموم شد. اسمش را پرسیدن و کلی تشویقش کردن.کله قند بود که توی دل من و آقای میم آب میشد.تازه بعد هم اومدن بهمون تبریک گفتن. پرسیدن سنجاقک چند وقته داره کار میکنه و ما گفتیم تنبک را تازه توی مدرسه شروع کرده. دستهای سنجاقک را گرفتن و انگشتهاش را به ما نشون دادن و کلی از حالت هنرمندانه دستهاش و ظرافت انگشتهاش و حرکات قشنگ دستش گفتن و آینده درخشانش در هنر. این حرف را تا الان دو تا استاد نقاشی و یه استاد باله در مورد دستهای سنجاقک گفتن. انگار باید جدی بگیریم که این دخترک برخلاف پدر و مادرش میخواد هنرمند بشه. قربون دست و پاهای بلوریش برم من. * سنجاقک بعدن توضیح داد که توی کلاس تنبک مربی میگه باید فارسی را پاس بدارن و بگن درود و بدرود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10:14 توسط خودم |
|
|
دوشنبه صبح: من:آقای میم. کارت درست شد؟کی داری میای؟ آقای میم: معلوم نیست. درست نشده. دوشنبه شب: من:آقای میم. کارت درست شد؟کی داری میای؟ آقای میم: معلوم نیست. درست نشده.ولی احتما داره فردا بتونم تایید را بگیرم و برای جمعه بیام. سه شنبه ظهر: من:آقای میم. کارت درست شد؟کی داری میای؟ آقای میم: تقریبا درست شد. جمعه 100% میام. قطع کن الان باید برم یه جایی موبایلم باید خاموش باشه. سه شنبه شب: منزل پدر آقای میم. مراسم تولد ایشون بود که زنگ در به صدا در اومد. پدر آقای میم: سنجاقک. برو در را باز کن. فکر کنم پیتزا آوردن. سنجاقک رفت در را باز کنه که ییهو دیدم صدای جیغ هاش میاد. دویدم ببینم چه پیتزایی آورن که این بچه مثل گرسنگان اتیوپی ذوق مرگ شده که دیدم آقای میم پشت دره. و منم به جمع جیغ زنندگان پیوستم. معلوم شد سه شنبه ظهر که زنگ زدم هواپیما داشته حرکت میکرده و آقا باید موبایلشون را خاموش میکردن. خدا یه عقلی به آقای میم بده و یه پولی هم به ما. پیوست سنجاقکانه: 1.از اونجایی که سنجاقک خیلی دلشون برای پدرشون تنگ شده بود کلی احساسات رومانتیک در وکردن از خودشون و یه پا هوو ما بودن. از بغل آقای میم که تکون نخوردن. وقتی هم پدرشون افاضات کردن که ما یه گرم لاغر شدیم. ایشون کلی چغلی کردن که ما چند پاکت چیپس خانواده را ریختیم توی خندق بلا و یه وقت پدرشون گول نخوره و اینخ طای دیده به خاطر لباس.ما فعلا عقب نشستیم تا حرارت شازده خانوم بخوابه شاید ماه م دیده بشیم. 2.موقع شام : شام جوری بود که باید با چنگال خورده میشد و سنجاقک چند بار چنگال را زد به لبش. سنجاقک: مامان.چنگال برای خانومها و دخترا خطرناکه!! مامان:چرا؟ سنجاقک:چون موقع خوردن دارن به شوهرشون یا پدرشون نگاه میکنن وچنگال را اشتباهی میزنن یه جای دیگه. زخم میشه. مامان: خوب.چرا فقط دخترا و خانومها؟پسرها و آقایون هم به دخترشون یا خانومشون نگاه میکنن,ممکنه اون لحظه چنگال را بزنن توی چش و چارشون. سنجاقک:نه مامان. مگه نمیدونی فقط خانومها و دخترها میتونن هم غذا بخورن هم حرف بزن هم نگاه کنن. آقایون اون لحظه که چنگال به دهنشون نزدیک میشه نه نگاه میکنن و نه حرف میزنن. فقط چنگالشون را نگاه میکنن تا بره توی دهنوشن بعدش ادامه میدن. آقای میم: خوب. خدا را شکر توی این مدت که من نبودم آموزشها کامل شده و سنجاقک خانوم سوپر فمینستی فکر میکنن!!!!! سنجاقک:نه.پدر. من هنوزم تو را دوست دارم!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آبان1386ساعت 12:0 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|