![]() |
![]() |
|
|
ما توی یه آپارتمان 20 واحدی زندگی میکنیم.حدودا 4 ساله که اینجاییم.از روز اول که آمدیم این ساختمون هی تقاضای جلسه کردیم و یه بار جلسه گذاشتن و یه بابایی را گذاشتن مدیر ساختمان که مستاجر بود. این آقا دو سال شارژها را جمع کرد و تنخواه ها را جمع کرد و هیچ صورت حسابی نداد . هر چی ما گفتیم بابا.صورت حساب بده. هیچ تغییری هم توی وضع ساختمون پیش نمیومد و بدتر میشد. تا اینکه این آقا یه روز گذاشت رفت و ما موندیم با یه ساختمون که کلی بدهی به آب و برق و گاز و اینا داشت و کلی پول که معلوم نبود چی شده. بالاخره اهالی ساختمون تکونی خوردند و جلسه گذاشتن. توی این جلسه یکی از همسایه ها که اینجا بهش میگیم آقا پروهه که یه ماه بود اومده بود توی ساختمون خیلی خودش را فعال نشون داد. ولی ما از آقا پروهه خوشمون نیومد: اول به این دلیل که خیلی خیلی منم منم میکرد و از کارهای رویایی که توی ساختمون های قبلی که ساکن بوده انجام داده هی صحبت کرد. دوم اینکه این آقا پروهه توی نمای ساختمون دست برده بود و اونجا بهش اعتراض شد. قرار شد که رای گیری بشه.و رای گیری که شد, نتیجه اش این شد که آقا پروهه باید اون دست کاری توی نما را خراب کنه.و آقا پروهه گفت من تا به چشم خودم رای ها را نبینم قبول نمیکنم و همسایه ها هم مثل گوسفند رای ها را دادن ببینه. که ما همونجا خیلی بهمون برخورد و بهش اعتراض کردیم و گفتیم این کار توهین به جمع بوده. خلاصه یه هیات مدیره تشکیل شد و 5 تا از همسایه ها من جمله ما عضوش شدیم که کارها را انجام بدیم.قرار شد کارهای زیر انجام بشه:
این صورتجلسه شد و به تمام واحد ها داده شد و قرار شد یه تنخواه هم علاوه بر شارژ برای انجام این کارها پرداخت بشه. مورد 1 و 2 و توسط همسایه ها انجام شد و بدون اینکه مشورتی بشه . چون خودشون این کار را قبول کرده بودن. مورد 5 را هم ما انجام دادیم ولی چون آقای میم نبود و آقا پرووه ما را قابل همکلام شدن نمیدونستن خبردار نشدن. یه روز سرایدار را فرستادن که شما تنخواهتون را بدین. ما هم گفتیم ما پول تنخواه را دادیم ساختمان را بیمه کردیم. ایشون هم پیغام دادن که بیجا کردین. شما باید با ما هماهنگ میکردین و بیمه نامه را پس فرستادن و گفتن که ماخودمون بیمه کردیم. ما هم پیغام دادیم که خودتون بیجا کردین. این کپی صورت جلسه بخوره تو سرتون.ما باید بیمه میکردیم که کردیم.شما باید یه گلی به سرخودتون میگرفتین با باغچه که نگرفتین. ایشون هم پیغام دادن که ما دیدیم پاییزه باغچه را درست نکردیم.دم بهار درست میکنیم. خلاصه قضیه اینجا بسته شد و دیگه صحبتی راجع بهش نشد. چند روز پیش بازسرایدار را فرستادن که اینقدر بدین میخوایم دیش مرکزی بخریم. ما رفتیم برسی کردیم دیدم با این پولی که از هر واحد میگیرن 3 تا دیش مرکزی میتونن برای ساختمون بخرن. به سرایدار گفتیم بهشون بگید توی کدوم جلسه تصمیم گرفته شد که ساختمون دیش مرکزی داشته باشه و متولی این کار انتخاب شد و هزینه اش براورد شد؟ آقا پرووهه جواب نداد.بعد دیشب یه برگه داد سرایدار آورد دم خونه ما که امضا کنیم که چون ما پول دیش مرکزی را ندادیم حق نداریم هیچ آنتنی روی پشت بوم بذاریم. دیگه اون روی هاپویی من بالا اومد. به سرایدار گفتم کاغذ را ببر بزن تو سرش و بگو یا مثل آدم برای کل ساختمون جلسه بگذاره یا زر زیادی نزنه. حالا موازی با همه این حرفها آقا پرووهه بعد از گذشت 6 ماه هنوز اون نما را که اضافه کرده بود برنداشته. مضاف براینا یه دو هفته ای هست که یه گربه را آورد توی پارکینگ گذاشته و تمام پارکینگ پر از تن ماهی و استخون و دسته گل های پیشی شده. البته ما با پیشی ملوسه هیچ مشکلی نداریم ولی چون آقا پرووه به خودش اجازه داده حیوون بیاره توی پارکینگ بدون مجوز میخوایم حالش را بگیریم. از اینکه آقا پروهه فکر میکنه اینجا ملک باباش و هرکاری میخواد میکنه و همیشه طلبکاره,اون قسمت رگ سیدی ما باد کرده و تا گرفتن حقمون کوتاه نمیایم. خون آقا پرووهه زمانی مباح شد که ما بعد از قضیه دیش به هیات مدیره گفتیم یه جلسه اضطراری بگذارن و حتی اگر خواستن خونه ما باشه تا این قضایه روشن بشه. ایشون پیغوم دادن که صبر کن آقاتون بیاد بعد. خلاصه حلال کنید ما را. فعلا که تمام فکر و ذکر ما تادیب آقا پرووه هست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مهر1386ساعت 16:3 توسط خودم |
|
|
1. دیشب با پدرش صحبت میکرد, نمیدونم بهش چی گفت که برگشته پای تلفن میگه :" مگه بی تو میشه از عشق بگم"*. خدا را شکر که تلفن ها تصویری نیست و قروقمیشش را باباش ندید وگرنه فکر کنم خون راه مینداخت برای اینکه بیاد دختره را بماچه. 2. سنجاقک بعد از دیدن یه قسمت رومانتیک سریال فرندز: مامان. میدونی چی فهمیدم. اینکه درسته بچه ها خیلی بیشتر وقت برای بازی و خوش گذروندن و تفریح دارن وبزرگترها کمتر. ولی تفریح بزرگترها خیلی باحال تره. چون عشق قاطیشه. بچه بازی نیست. 3. آنا(دختر همسایه):سنجاقک. یه چیزی بهت میگم به کسی نگو. علی عاشق سارینا شده (ایضا بچه های همسایه ها). سنجاقک:به. تو تازه فهمیدی؟ آنا:بعله. خود سارینا بهم گفت. سنجاقک:بهه. تازه خود سارینا بهت گفت. من همون اول تابستون که توی پارکینگ بودیم و علی تا سارینا اومد صدای ضبطش را بلند کرد و شروع کرد دیوونه بازی و خل بازی فهمیدم عاشق ساریناست. 4. دعای روز: خدایا نمیشه همون قدری که بچه ها را بزرگ میکنی و فهم و درکشون از مسائل اطرافشون بالا میره به همون نسبت هم فهم و درک مامان شون را بیشتر کنی.دروغ چرا منم مثل آنا تا خود سارینا نگفته بود, نفهمیده بودم. تازه وقتی سنجاقک تابلو بازی های علی را تعریف کرد دوزاریم افتاد. *. فکر کنم این قسمتی از اهنگهای گروه آرینه که چند روزیه توی ماشین پخش میشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:45 توسط خودم |
|
|
دیشب داشتم کارهام را انجام میدادم که ساعت 12 شد.دویدم جلوی آینه و درست و حسابی خودم را نگاه کردم. هیچ اثری از عقل و درایت و پختگی و کمال و نهایت زن بودن و این خزعبلاتی که منتظر بودم با معجزه سی سالگی اتفاق بیفته نبود. حدس زدم که چون 6 صبح بدنیا اومدم هنوز 6 ساعت مونده که تاثیرش را نشون بده. رفتم خوابیدم که یهو با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.2- 3 دقیقه به 6 بود. خواب آلوده گوشی را برداشتم که دیدم یکی داره میگه:" زود باش. زود باش. راهت را پیدا کن. دیگه وقتشه. سعیت را بکن. دیگه باید بدنیا بیای". و این کسی نبود بغیر از آقای میم عزیز. راس ساعت 6 هم گفت:پرستارا بچه بدنیا اومد.متاسفانه آپگارش از صفرم یه چیزی اون ور تره.خدا به شوهر آینده اش رحم کنه." و البته من نیشم تا بنا گوش باز شد چون فکر کردم اگر این توی 33 سالگی اینجوریه پس منم خیلی نباید توقع زیادی از خودم داشته باشم. به هر حال در و تخته باید به هم جور بشن. خلاصه که ما 30 ساله مون شد و کماکان همون .... که بودیم هستیم.(این ---- اند دموکراسی بود.میتونید هر صفتی که دلتون خواست جاش بگذارید.) ما به مناسبت سی سالگی خودمون داریم هفت شبانه روز جشن میگیریم. شنبه که با سنجاقک رفتیم ددر و پیتزا خوری.یک شنبه که مامانمون برامون تولد گرفتن و فامیلات اونوری را دعوت کردن. امروز که خواهر آقای میم میخوان بهمون سور بدن.فردا که شرکت میخواد بهمون افطاری بده. چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه هم باز خودمون و سنجاقک و هر بر و بچ باحالی که بیاد خونه مون یا ما خودمون را بندازیم خونه شون و بشینیم به هرهر و کرکر. ولی جدی جدی کلی برنامه کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت و هدف ونقشه و تعیین فلسفه زندگی و اینا هست که اسکلتش دراومده و حالا باید پیاده سازی بشه. بزن بریم که فعلا سی سالگی را عشقه. پینوشت یک :قسمت تاسف بار ماجرا اونجا بود که سنجاقک خواست ببینه ما الان دقیقا چند ساله مونه و انگشت کم آورد. بعد نشست اعداد را بنویسه. از یک تا 30 که نوشت یه صفحه دفتر پر شد. البته خطش درشته ها. خلاصه اومد ما را ماچید و گفت آخی. چقدر عدد توی خودت داری. خسته نباشی. پینوشت دو: بهترین کادو تا الان متعلق به سنجاقکه که یه نقاشی از موجودات دریایی که بالاش هم با کمک دخترخاله اش نوشته بود:مامان این برای تولدت هست. تولدت مبارک". پینوشت سه:کادوی آقای میم هم خیلی هیجان انگیزه ولی چون هنوز ندادن و فقط وصفش را شنیدیم فعلا رتبه اول را کسب نکردن. پینوشت چهار:دیشب کلی مایه خجالت بود. چون به تمام بچه های فامیل شمع برای فوت کردن رسید و البته ما همونجا اعلام کردیم که این شمع ها دو برابر سن ما هست ولی برادرمون گفتن نگران نباش. با آتش نشانی تماس گرفتیم. تو به تعداد شمع روشن کن. پینوشت پنج: سی سالمون شد. هنوز یاد نگرفتیم مختصر و مفید بنویسیم. شما به بزرگواری خودتون ببخشید که اینقدر وقت گرانبهاتون هدر شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 9:48 توسط خودم |
|
|
1.توی جلسه وقتی از نظر فنی علم نداری حتی اگر موضوع به نظرت خیلی بدیهی میا د حرف نزن. بدجوری ضایع میشی. البته خدا را شکر من نبودم که داشتم حرف میزدم و مدیر فنی شرکت پیمانکار بود ولی باید اعتراف کنم منهم قبلا از این کارها کردم. 2. یه مقاله خوندم که افراد باهوش بیشتر به سمت گیاه خواری و خام خواری تمایل دارند و کمتر جذب پروتیین حیوانی میشن.خلاصه کلی برای خودمون پز اومدیم که این سنجاقکه باهوشه که اجداد ما را جلوی چشممون میاره برای خوردن یه تیکه گوشت و مرغ و ماهی. 3.بعد از ایران چشممون به هند روشن شد با اینهمه تعطیلات. یا دارن خداشون را خاک میکنن تعطیلن. یا دارن خداشون را میشورن تعطیلن. یا دارن یادبود نهرو میگیرن تعطیلن. دیگه شورش را درآوردن.پدر و خواهر آقای میم هم اومدن ولی آقای میم به خاطر یه مشکل کوچیک ویزایی هنوز تشریفشون را نیاوردند. 4.چند روز پیش ها دم اتاق سنجاقک سرم گیج رفت.یهو سنجاقکه پرید جلو و گفت:دراز بکش مامان.آهان.تکون نخور.بذار برم شکلات بیارم. چشمت را باز کن.آهان.(اینجا سبابه اش تا ته توی چشم من بود.)این مژه هه رفته بود توی چشمت.جایی را ندیدی. سیاهی دیدی.فکر کردی سرت گیج رفته.خوب. بسه دیگه.حوصله ام سر رفت.پاشو برو.میخوام نقاشی کنم. یکی نیست بگه تو را سنه نه. نه به اون اولش که قند و نبات توی دل ما آب میکنی نه آخرش که با لگد میندازیمون بیرون. 5. قسمت از سناریوی شبانه خواباندن سنجاقک: ساعت 9:جیش و مسواک وبوس. ساعت 9 تا 9و ربع:کتاب و بوس و بازم بوس ساعت 9 و ربع تا حدودا 11: سخنرانی های سنجاقک و بازم بوس و بازم بوس و بازم بوس. وسطهاش من دیگه خوابم میبره. نمونه ای از سخنرانی ها: سنجاقک: من نمیتونم بخوام. مامان:چرا؟ سنجاقک:فکرم مشغوله!!! مامان:برای چی فکرت مشغوله؟ سنجاقک:تو باید به من کمک کنی. پدر هم که اومد همینطور. من نمیدونم میخوام چیکاره بشم. مامان:حالا حالا ها وقت داری برای انتخاب کار. فعلا بگیر بخواب. فردا برات توضیح میدم. سنجاقک:نخیر وقتم ندارم.الان همش توی مغزمه . نمیذاره بخوابم. من شغلهای زیادی را دوست دارم. نمیدونم کدوم را انتخاب کنم. شاید همش را باهم انتخاب کنم. اول از همه میخوام شبها خیابونها را جارو کنم. هم دیگه مجبور نمیشم بخوابم هم تنهایی و تاریکی خیلی حال میده. درسته که الان میترسم ولی بزرگ بشم نمیترسم. مطمئنم با همه گربه های خیابونها هم دوست میشم. وسطش میخوام برم پیتزا دم خونه ها ببرم. وقتی یکی گرسنه است و براش پیتزا میارن خیلی خوشحال میشه. اینجوری همه من را دوست دارن و قتی میبیننم خوشحال میشن. یه وقتهایی هم میخوام برم توی آشپزخونه پیتزا درست کنم. توی پیتزاها پیازو قارچ و مرغ نمیریزم که بچه ها هم بتونن بخورن. در ضمن روزا باید برم مهندس کامپیوتر باشم. از این کارم خوشم میاد. حتما دکترم باید باشم. حالا دیگه دکتر چی باشم را اجازه میدم تو و پدر بهم بگین. چون خیلی برام مهم نیست. مهم اینه که یه دکتر مهربون باشم. بعضی روزها هم راننده اتوبوس میشم. از اون بالا همه را میبینم. حتما موسیقی دان و موسیقی خوان هم میشم. موسقی خوان یعنی کسی که شعر میخونه. اون آقاهه هم که دستهاش را با چوب تکون میدم هم میشم. بالرین هم میشم.مربی باله هم میشم.نقاشی که دیگه نگو. هم نقاش میشم. هم مربی نقاشی. زبان هم همینطور.من معلم انگلیسی هم میشم. راستی داشت یادم میرفت. اسکیت هم باید یاد بگیرم. مربی اسکیت هم بشم. اه.چشمات را باز کن. مثلا ازت کمک خواستما. عجب مامانیه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مهر1386ساعت 12:15 توسط خودم |
|
|
سنجاقک عزیزم. تو امروز رفتی پیش دبستانی.برای ثبت در تاریخ مینویسم. اولین بار 3 صبح بیدار شدی. مامان,پاشو بریم. دیر میشه. برات توضیح دادم که هنوز صبح نشده.بردمت دم پنجره و تاریکی هوا را دیدی و دوباره خوابیدی. ساعت 4 و نیم: مامان.دیگه صبح شد.پاشو. عزیزم الان صبحیه که خروس ها باید آواز بخونن. تا شروع مدرسه خیلی مونده. بیا برات قصه بگم. بازم بخواب. ساعت 7: مامان. دیگه جدی جدی صبحه. من 8 و نیم باید مدرسه باشم. بعدم شروع کردی به حاضر شدن. صبحانه خوردن. تویی که هر روز با غر زدن حاضر میشدی که حالا چه عجله اییه.ساعت هفت و نیم حاضر بودی. کمی فیلم و عکس و راه افتادیم. توی راه طبق معمول ترافیک بود.تو نگران بودی که دیر برسی. میگفتی که باید شعر بخونین و چون تو شعر را خوب بلدی مهرنوش جون (مربیت) گفته زود بیای. و شروع کردی به تمرین کردن: ما باید دانا باشیم ................ هوشیار و بینا باشیم. .................................................... داشتم فکر میکردم به اون نوزاد یک ماهه ایی که یک شب موقع خواب دستش زیر بدنش مونده بود و اونقدر کوچولو بود که حتی نمیتونست بغلته و با گریه از درد دست بیدار شد و من فکر کردم چقدر ناتوانه این کودک. داشتم فکر میکردم به اون دختر یک ساله ای که کیک یک سالگیش را پر از تف کرد تا تونست یه دونه شمع فوت کنه. داشتم فکر میکردم به اون بچه دو ساله ایی که میگفت : مامان بیا تتاب نتون. (کتاب بخون). داشتم فکر میکردم به اون دختر سه ساله ایی که یکساعت تمرین کرد تا تونست لی لی بره. داشتم فکر میکردم به اون دختر چهارساله ایی که موقع شروع فلوت انگشتهاش روی تمام کلیدهای فلوت قرار نمیگرفتن به خاطر کوچکیش. و یهو رسیدم به دختر 5 ساله ای که توی خواب کامل میغلته, همه شمع های دنیا را فوت میکنه, کتابهاش را از حفظ میخونه, سه ساعت توی حیاط با دوستهاش لی لی بازی میکنه, فلوت میزنه و هزاران کار دیگه. دختر 5 ساله ای که میخواد دانا باشه. و اشکهام سرازیر شد. نگران نباش. لوس بودن و گریه ایی بودن جزئ ذات مامانها شده.چیزی که هیچ وقت فکر نمیکردم سرم بیاد. سنجاقک عزیزم. امیدوارم در تمام عمرت دانا باشی و هوشیار و بینا باشی. همه خوبیهای دنیا مال تو. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 10:4 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|