![]() |
![]() |
|
|
سلام. امروز صبح که از خواب بیدار شدم گفتم امروز یه روز خوبه. امروز یه روز جدید از زندگیه و باید خیلی خوب و عالی باشه.با کلی انرژی و خندون شروع کردم به انجام دادن کارهام و حاضر کردن صبحانه سنجاقک. بعد ییهو تصمیم گرفتم که لباس کثیفهای را بندازم توی ماشین. کم بودن ولی تصمیم گرفتم که مرتب کنم و دسته بندیشون کنم. بعد سبد لباس چرکها را خالی کردم.توش به غیر از لباس کثیف چیزهای جالبی پیدا کردم: یه کتاب داستان که گم شده بود,مجله سنجاقک, مداد رنگی, مهر نماز!!!,جامدادی,برس سایه چشم و فکر میکنید چی بود آخریش: یوهو.هورا. رم حافظه دوربین. باورم نمیشد. تندی گذاشتمش توی دوربین و چک کردم. کار میکرد.هورا. گفتم امروز روز خوبیه. یکی از لذت های وجود پرپرخانم توی خونه ما اینه که هیچ وقت ناامید نمیشی. هر چیزی که گم بشه. نابود بشه, ته دلت میدونی که بالاخره یه روزی پیدا میشه. حالا یا خودش یا خراب شده اش. هر کمدی را که مرتب میکنی. به هر جایی که سر میزنی کلی چیز برای سورپرایز کردنت هست. مثلا کیفی که مامانت 1 سال پیش بهت داده بود واصلا یادت رفته بود همچین کیفی هم داری.با وجوداینکه تازگی ها کمدها را دارم سعی میکنم مرتب نگه دارم و هر هفته سری بهشون بزنم ولی سرعت پرپرخانوم توی این کار بیشتره. هر هفته کلی سورپریز میشم. نمیدونم آیا فکر میکنه دلیل اینکه میگم شما وسایل را توی کمدها نگذارید تعارفه و میخوام خسته نشه واو هم برای نشون دادن حسن نیتش حتی دکوری ها را هم توی کمد میگذاره. دیگه مطمئن شده بودم که امروز یه روزه خوبه که سنجاقک بیدار شد و گفت گلوش درد میکنه. از اونجایی که صبحها معمولا گلوش خشک شده و من فکر کردم مثل همیشه هست بهش شیر گرم و صبحانه دادم و اوهم گفت که حالم خوبه و بردمش مهد.ولی ساعت 10 از مهد زنگ زدن و گفتن که گلوش درد میکنه و تب داره. منم مثل یه مادر فداکار از پرپرخانوم خواستم بره بیاردش خونه و براش سوپ درست کنه و سرماخوردگی و تب بر بده ودرجه تب را بگه. درجه تب نیم هم نبود و سنجاقک هم توی تلفن که خیلی خوشحال و شاد بود از این تعطیلی بی موقع و کلی برنامه نقاشی کردن و کفش تمیز کردن و موسیقی تمرین کردن داشت برای خودش. آب لیمو شیرین و آب هندوانه هم خورده بود و بی صبرانه منتظر غذاش بود. ما هم باز مثل یه مادر فداکار به کارمون ادامه دادیم و تلفنی داشتیم سنجاقک را چک میکردیم. گرچه مادرمون زنگ زدن و فرمودن که مگه تلفنی میشه تب بچه را چک کرد و مادرم مادرای قدیم و ایناو رفتن سرزدن به سنجاقک و بعد دیدن که نه بابا خبری نیست. ما هم همچنان مشغول کار و دعا برای پرپرخانم. که اینطور مواقع خیلی مفید واقع میشه. خوب امروز همچنان روز خوبیه. با اطمینان خاطر از خوب بودن امروز داشتم کارم را میکردم که آقای میم زنگ زد و گفت یه مشکل کوچیکی توی کارهاش پیش اومده و ممکنه این جمعه نیاد و سه شنبه یا جمعه دیگه بیاد. در مورد بیماری سنجاقک هم کلی معاینات گفتن که ما عصر بریم انجام بدیم و اینجای گلوش را اونجوری چک کنیم و اون یکی جای گلوش را این جوری چک کنیم که عمرا ما بتونیم انجام بدیم. بعدم کلی نسخه پیچیدند که از امروز تا 3 روز این را بخوره و این دارو را بخوره و بعد از سه روز این یکی را و گفتن که شب گزارش چک گلو را بدیم تا بگن ببریمش دکتر یا نه. ما هم با اطمینان خاطر که هیچ کدوم از این کارها را به جز تلفن شب و داروها انجام نمیدیم گفتیم چشم . و توی دلمون برنامه ریختیم که عصر میریم خونه و داروهاش را میدیم و بعد اگه تا فردا تب و گلو درد داشت میبریمش دکتر. خوب. مطمئنم امروز همچنان روز خوبی هست و روز خوبی خواهد بود.گرچه یه گوشه دلمون نگران سنجاقکه و ناراحت از به هم خوردن برنامه جمعه. مهم اینه که من هنوزم احساس میکنم امروز روز خوبیه علرغم کلی مقاله که یه رفیق شفیق غیر ایرانی برام فرستاده در مورد احتمالات حمله به ایران و اینکه زودتر از ایران بیام بیرون و یا حداقل سنجاقک را بفرستم یه مدت پهلوی اونها .و احتمال حمله هوایی و حتی حمله اتمی. نه. هنوز امروز روز خوبیه. من کوتاه نمیام. امروز روز خوبیه و روز خوبی باید بمونه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:29 توسط خودم |
|
|
1.سلام.روز قشنگ پاییزیتون به خیر. این ادب ما را کشته. انقدر به این دختره گفتیم که جایی که وارد میشی اول سلام کن و خودمون هم این کار را کردیم که عملی یاد بگیره دیگه عادتمون شده. وارد وبلاگم میشیم اول سلام میکنیم. 2. امروز سر صبحی دیگه به عقل همه توی این مملکت من جمله خودم شک کردم.آخه دیگه google و gmail چه هیزم تری فروختن که فیلتر شدن؟کل blogfa معظم هم فیلتره. فعلا که فیلتر شکن را عشقه. 3.دیروز سنجاقک برای اولین بار توی عمرش روپوش گرفت.روپوشش به معنی واقعی کلمه روپوشه. یه روپوش جلو بسته که از پشت دکمه میخوره. جلوش هم یه جیب بزرگ داره.قدش هم تا پایین باسنه. مقنعه و شلوار هم ندارن.فقط این را روی لباسشون باید بپوشن. بماند که سنجاقک کلی حالش گرفته شد که این چیه و مگ من بچه ام که روپوش آبرنگ بازی به من میدین. من مانتو و مقنعه و شلوار میخوام.ولی هردومون خیلی ذوقیدیم. گرچه بعد که از مدرسه اش اومدم بیرون اشکم راه افتاده بود که این بچه ها چقدر زود بزرگ میشن. 4.خدا را شکر اشتهای سنجاقک خیلی خیلی خوب شده. هنوز هم بد غذا محسوب میشه ولی دیگه کم غذا محسوب نمیشه. بماند که الان نوع نگرانی ما از اینکه این بچه چرا نمیخوره به اینکه چرا این شکم کوچولو داره روز به روز میاد جلوتر تغییر کرده. 5.ما کلی و نصفی عاشق خودمون شدیم. فعلا که برنامه هایی که برای تموم شدن تا 30 سالگی ریخته بودیم داره تند و تند انجام میشه. بماند که طبق معمول مدل خانم ف داره انجام میشه و کل 30 سال هیچکار نکردیم و حالا که 3 هفته مونده داریم انجام میدیم. ولی خوب. دیگه به این خصلت دقیقه نودی بودن خودم عادت کردم.امیدوارم بعد از 30 سالگی که عقل رس بشم بهتر بشه.(ببین پوز خندت را بعد از خوندن عقل رس دیدم. به هر حال فرض محال که محال نیست.).خدایا نمیشه ما دیگه سالی 3 -4 بار 30 ساله بشیم که کارهامون را انجام بدیم. گرچه میدونم تکون بعدی مال 3۵ سالگی یا 40 سالگی. کلا عاشق مضرب های 5 هستیم. 6.آقای میم قراره جمعه بیاد. بماند که ما داریم با زحمت فراوان ذوق زدگیمون را پنهان میکنیم و کلی سنگین و رنگین و خانمانه رفتار میکنیم ولی کلی شکلات داره توی قلبمون آب میشه. افاضات سنجاقکی:
سنجاقک:مامان. من میخوام استاد لباس شما بشم. یعنی من بگم چی بپوشین و پی نپوشین و اینا. حالا این بلوز و دامن کوتاه را بپوش. روسری هم سرت نکن.بیا بریم بیرون. نگران پلیس هم نباش. من خودم باهاشون حرف میزنم. من میتونم مار را از سوراخ بیارم بیرون با زبونم. مطمئن باش تو راهم میتونم از زندون بیارم بیرون.
مامان:این شتریه که دم خونه همه میخوابه. یعنی اتفاقیه که بالاخره برای هم میفته. سنجاقک:مامان. امسال شتره دم خونه ما نخوابید. مامان:شتره؟منظورت چیه؟شتر چی؟ سنجاقک: شتر مدرسه. همه دوستای من دارن میرن کلاس اول. ولی من هنوز پیش دبستانیم. شتره دم خونه همه رفته غیر از من. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 10:52 توسط خودم |
|
|
1.سلام. خوبین؟خوشین؟خوش اومدین. 2.تازگی ها معنی این دعا را با گوشت و پوست و جون دارم میفهمم. "خدایا به من قدرت بده که بپذیرم هرآنچه را که نمیتوانم تغییر بدهم". آمین. 3. تا امروز حدود یک سال و نیمه که من و آقای میم منتظر بودیم تا یه اتفاقی بیفته. واقعا از ته دل میخواستیم. ولی حالا که اون اتفاق افتاده نمیدونم چرا دچار شک و تردید شدیم و خلاصه خیلی مزه نداد. ولی خوب امیدوارم که شوک اولیه باشه. 4. یه دختری بود که 12-13 ساله میشناسیمش. اولین بار که دیدمش و حدود 10 ساله بود کلی هوش و ذکاوت توی چشماش بود و آینده خیلی روشنی را براش تصور میکردم. ولی متاسفانه خانواده بی سامان و سخت گیری های بیخودی و مشکلات باعث شد که توی 16-17 سالگی عاشق بشه و درس و مشق را ببوسه بذاره کنار و ازدواج کنه. چند شب پیش بعد از دو-سه سال دوباره بهم زنگ زد. 22 سالشه و مامان یه پسر سه ماهه. با اینکه با همسرش مشکلی نداره هنوز هم خانواده اش دست از سرش برنمیدارن و خیلی ناراحت و افسرده است. کاش میتونستم کاری براش بکنم. البته دو ساعت صحبت تلفنی حالش را خیلی بهتر کرد. امیدوارم دعوتم را قبول کنه و چند روزی بیاد خونه ما. خیلی نگرانشم. 5. تصمیمات زیادی هست که باید بگیرم و خیلی سخته. کلی ذهنم درگیره. کاش میتونستم مغزه را بیارم بیرون. همه فکرهاش را دونه دونه دربیارم. گردگیری کنم. دسته بندی کنم توی گروه بگذارم. کاش همونطور که کارت ها و پازل های سنجاقک را گذاشتم توی زیپ کیپ های مختلف و هر وقت میخواد بازی کنه یه زیپ کیپ میاره بیرون و بازی میکنه و جمع میکنه , منم می تونستم افکارم را توی زیپ کیپ کنم و هر روز فقط یه سری را بیارم بیرون و سرو سامون بدم. باید یه راه حلی پیدا کنم. 6. ما تازه کشف کردیم که دلیل لاغری سنجاقک هماهنگ نبودن ذائقه اش با دستپخت من و پرپر خانومه. خونه بعضی از دوستان و اقوام و بعضی رستوران ها اینقدر میخوره که ما نگران سلامتی اش میشیم. 7. با وجود اینکه از این مادرشکوه سریال چهارخونه خیلی خوشم نمیاد به خاطر تیپ رفتاری و فیزیکش و شباهتش به بعضی ها , اما در کمال تاسف و تاثر احساس همذات پنداری باهاش میکنم. من هم در مواجهه با آدمهای خل و مشنگ اعصابم بهم میریزه و سه سوت تن صدام از یواش میرسه به بنفش. حالا شاید این کمی معمولی باشه ولی وقتی در نظر بگیریم که از تازگی ها برای من 90% آدمها در خیلی از مواقع توی گروه آدمهای خل و مشنگ قرار میگیرن و خودم صدای بنفش شده خودم را روزی شونصد بار میشنوم , خیلی نگران میشم.باید خودم را اصلاح کنم. فکر کنم دیگه دارم خیلی غیرقابل تحمل میشم. حداقل برای خودم. 8. تازگی ها دارم احساس میکنم که سنجاقک علارغم لوسی ظاهریش و نق زنی هاش و بهانه گیری هاش خیلی بچه با ظرفیتیه. خیلی چیزها را میبینم که متوجه میشه و حواسش جمع یه چیزهایی است که من عمرن توی 5 سال و 9 ماهگی حواسم بود. یه چیز دیگه هم که کشف کردم اینه که دخملکم تا حالا هر کاری را که شروع کرده خوب جلو رفته. هیچ چیزی را کنار نگذاشته و موضوعی بهش معرفی نشه که بعد بی خیالش بشه. خدایا اگه کمی هم از پشتکار و خلاقیت آقای میم هم بهش ارث رسیده باشه دیگه فکر کنم حله. 9.امروز صبح سنجاقک رفته بود توی گروه آدمهای خل و مشنگ و داشت روی اعصاب من با اره مویی پاتیناز میکرد که تن صدام فقط نارنجی شد. جدی میگم. هنوز تا بنفش خیلی فاصله داشت. اصلا از 10 کیلومتری بنفش هم رد نشده بود. شاید کلماتش خیلی شیرین نبود که یهو در عرض یک صدم ثانیه دیدم که اشک توی چشمهای سنجاقک جمع شد. اینقدر بد بود. اینقدر بد بود. خدا هیچ مادری را دچار عذاب وجدان نکنه که بدونه خودش مقصر و فکرش و ذهنش از جای دیگه پره و خل بازیه ای عادی یه بچه 5 ساله را نتونه تحمل کنه. هیچ دیگه. صدام توی گلو برید. سرم را انداختم پایین و رفتم ازش معذرت خواستم. همچین اومد توی بغلم و های های گریه کرد که اشک منم دراومد. و البته مطمئن شدم که جفتمون خل مشنگیم. یه داد کوتاه که اینهمه لوس بازی نداره. 10. احتمالا پست شماره 9 تحت تاثیر عذاب وجدان پست شماره 10 نوشته شده و اینکه ما از صبح داریم به محسنات دخملک فکر میکنیم و اینکه چه فرشته ایه و ما چه دیوی هستیم که قدرش را نمیدونیم.شما جدی نگیرین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 13:49 توسط خودم |
|
|
حادثه یک:از زمانی که آقای میم رفته چندباری ماشینش را برداشتی. هروقت ماشین با پلاک زوج لازم داری ماشین او را برمیداری. میدونی که کارت ماشین و بیمه را نداری. نمیدونی اقای میم کجا گذاشته. حتما توی یکی از ده ها کیفشه. ولی حال نداری پیدا کنی. امروز که سوییچ را برمیداری ناخودآگاه میگی حتما باید کارت و بیمه را پیدا کنم و بردارم. با وجود اینکه دیرت شده میری میگردی و درآخرین کیف از بین ده ها کیف مدارک را پیدا میکنی. بخودت میگی تنت میخاره و دوست داری صبح شنبه ای دیر برسی. مدارک را برمیداری و با سنجاقک راه میفتی. سنجاقک را دم مهد پیاده میکنی و به راهت ادامه میدی. و یهو توی ترافیک اتوبان و تمام کلاج و ترمز و حرکت ها. تق. ماشین عقبی نمیتونه کنترل کنه و میزنه به تو. تعجب میکنی که چطور نتونست کنترل کنه. پیاده میشی. لبخند میزی. ماشین او خیلی داغون شده. ماشین تو کمی. میگه:خانوم ماشین خودم خراب شده. ماشین شما که چیزی نشده. بریم. با نگاه به عقب ماشین و تجربه مکانیک چند ماه قبل میدونی که 200-300 تومنی خرج داره. میگی:نه آ قای محترم .من میخوام افسر بیاد. زنگ میزنی 110 و پلیس میاد و کروکی میکشه و میگه مدارک لطفا. خدا را شکر میکنی که امروز به طورشانسی مدارک یادت مونده. پوف. چه شانسی.!!! حادثه دو:سنجاقک بعد از کلاس موسیقی میاد شرکتت. وقت دندون پزشکی داره.فلوراید تراپی. یک ساعتی زود رسیده و تا تونسته شرکت را به هم ریخته. کلی ناراحتی که این بچه چرا اینقدر شارژه و این همکارها چرا حالیشون نیست اینجا شرکته.مدیرعامل توی اتاق جلسه داره. هرچی به سنجاقک و همکارها میگی آروم باشن گوش شنوایی نیست. نگرانی که مدیرعامل داره چطوری جلسه را میگذرونه .سنجاقک هم به تشویق دوستان داره فلوت میزنه و یکی از همکارهای خوش صدا هم نوایی نوایی میخونه. دیگه میخوای خودت را از پنجره پرت کنی پایین که مدیرعامل از اتاق جلسه میاد بیرون. قالب تهی میکنی. مدیرعامل میگه:سنجاقک. چقدر قشنگ فلوت میزنی. بیا. مهمونها میخوان صدای فلوتت را بشنون!! میبرتش توی اتاق و مهمونها که مدیران آی تی یه شرکت بزرگ هستن به نوای فلوت سنجاقک گوش میدن و وقتی جلسه تموم میشه از تو به عنوان یه مادر مسئول و خوش فکر و با برنامه تقدیر میکنن. تازه میگن رفتار سنجاقک نشون میده که من چه مدیر و برنامه ریز خوبی هستم. ربطش را از خوشون بپرسین. با توجه به اینکه تو مدیر یکی از پروژه های پیمانکاری شرکتشون هستی کلی خوش خوشانت میشه.پوف. چه شانسی.!!! حادثه سه:با سنجاقک و همکارت راه میفتین به سمت دندونپزشکی. همکارت نزدیک همونجا با همسرش قرار داره. از اونجا که میدونی همسرش خیلی به سروقت بودن اهمیت میده و زود ناراحت میشه و تو هم نیم ساعته باید خودت را به دندون پزشک سنجاقک برسونی توی ذهنت داری فکر میکنی که کدوم راه را بری بهتره و خلوت تره که خروجی بزرگراه را رد میکنی.اوه. این یعنی اقلا نیم ساعت تاخیر.تند تند داری به گزینه های جدید فکر میکنی که هی مسیر را اشتباه و اشتباه تر میری. خیلی نگرانی. ولی با کمال تعجب میبینی که مسیر اشتباه به طرز باورنکردنی خلوته.همسر همکارت زنگ میزنه و میگه نیم ساعت دیر میرسه و تو هم با 10 دقیقه تاخیر میرسی به دندون پزشکی. پوف. چه شانسی.!!! حادثه چهار:ماشین را نزدیک دندون پزشکی پارک میکنی. آقا کارت پارکی یه تند و فرز حاضر میشه و قبض میکشه. کیفت صندلی عقبه.میری عقب و از کیفت پول برمیداری و بهش میدی.قفل فرمون را که کف ماشین جلوی صندلی عقب افتاده برمیداری و فرمون را قفل میکنی. درب جلو را میبندی. میری صندلی عقب کیفت را برداری و سنجاقک را که خوابه بغل میکنی و درب جلو را از عقب قفل میکنی که در ها بسته بشه و از ماشین پیاده میشی و درق در عقب را میبندی . سنجاقک را بیدار میکنی و میرین دندونپزشکی . کمی چرخ میزنید .دو ساعت گذشته. برمیگردی به سمت ماشین و داری فکر میکنی که سوییچ توی کدوم جیب کیفته که یهو میبینی اصلا یادت نمیاد که سوییچ را برداشته باشی.توی تاریکی به زحمت داخل ماشین را نگاه میکنی. بعله. سوییچ توی جاسوییچیه. کمی فکر میکنی. به دوستی که خونه شون از همه نزدیکتره زنگ میزنی. بیرونه. بهت میگه زود میاد. تو هم یه دربست میگیری و خوشبختانه همون نزدیکی ها یه کلید ساز خوب پیدا میکنید و تا برگردی دوستت هم با خانواده اش اومدن پهلوی ماشین. سریع درب ماشین توسط کلید ساز باز میشه. ازدوست عزیزت و خانواده اش تشکر میکنی و راه میفتی.همه چیز به خوبی و خوشی و زود تموم شد. پوف. چه شانسی.!!! شب توی راه برگشت داری زمزمه میکنی: خدا را دوست دارم چونکه حواسش به منه. ..... پینوشت یک:راننده ماشین عقبی یه ماه بود گواهینامه گرفته بود.
پینوشت دو: کارشناس بیمه ۳۵۰ تومن برآورد خسارت کرد. به راننده مقصر گفتم:دیدی هیچی نشده بود.
پینوشت سه:شب توی خونه فهمیدم که کارت حافظه دوربینم به علت سهل انگاری خودم و تمییز بودن پرپرخانم احتمالا توسط جارو برقی مرکزی ساختمان بلعیده شده. بی خیال. بالاخره یه چیزی باید ختم به خیر نشه دیگه. پینوشت چهار: از تمام دوستان عزیزی که در تعطیلات بهم سر زدن و کمکم کردن تا قسمتی از تعهدات قبل از رسیدن به سی سالگیم را انجام بدم. کمال تشکر.خیلی مرسی.خیلی ممنون. خیلی مخلصیم. پینوشت پنج :دیگه رسما میتونم بگم عمل پدر آقای میم موفقیت آمیز بوده و همه چیز خوب و عالیه. پینوشت شش: خواهر آقای میم بالاخره تصمیم گرفتن به آغوش گرم خانواده برن و ما احتمالا دو هفته ای تنها ی تنها خواهیم بود. قابل توجه برو بچ باحال.بفرمایید بیاین. البته خواهر آقای میم ثابت کردن که خوشان هم بسی باحالن و پایه. پینوشت هفت:خسته نباشید. جدی جدی تا اخرش را خوندین. بابا حوصله. بابا علاقه. بابا وقت دار. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15:18 توسط خودم |
|
|
چند روزیه که بی حوصله ای. سردرگمی. حوصله شروع هیچ کاری را نداری.خودت هم نمیدونی چته. دلت برای آقای میم تنگ شده؟تو که هیچ وقت اینقدر احساساتی نبودی!!! نمیدونی چته ولی میدونی دلت شونه های پهن آقای میم را میخواد.دلت میخواد یکی بغلت کنه. تا اینکه: میاد به طرفت. احساس میکنی کمی نگاهش با همیشه فرق کرده. داری بهش نگاه میکنی و منتظری بگه که خواسته اش چیه. یهو میگه: "عزیزم!! میخوام یه کاری برات بکنم که خوشحال بشی.". با چشمهای پر محبتش بهت نگاه میکنه. خیلی تعجب میکنی. هیچ وقت بهت نمیگفت عزیزم. البته همیشه سعی میکرد کارهایی بکنه که خوشحالت کنه. میگی:" خوب. منتظرم. چیکار میخوای بکنی؟". تو ذهنت همه کارهایی را که میتونه بکنه تا تو را خوشحال کنه مرور میکنی. ولی میاد جلوتر. سعی میکنه توی چشمهات نگاه کنه. خیلی هم قد نیستید. دستهاش را باز میکنه و با احساس میگه: "بیا توی بغلم".دیگه رسما داری شاخ در میاری.به این یکی فکر نکرده بودی. ولی خوب بدت نمیاد.تجربه خوبیه. اینقدر جابه جا میشی تا توی بغلش جا بشی. میگه:"سرت را بزار روی شونه ام و چشمهات را ببند". دیگه واقعا داری پرواز میکنی. سرت را میزاری روی شونه هاش. شونه هاش در مقابل شونه های آقای میم خیلی نحیفن.خیلی ظریفن. به این فکر میکنی که هیچ آغوش و هیچ شونه ای تا حالا آرامش و امنیت آغوش و سرشونه های آقای میم را نداشته. ولی اینم خیلی خوبه. احساسش کاملا فرق داره. احساس امنیت داره و غرق شدن. دلت میخواد گریه کنی. با دستهای ظریفش کمرت را ماساژ میده. خدایا . واقعا باید ممنون و مدیونت باشم برای تمام عمر برای این همه لذت. این همه شادی و خوشی.اشکهام سرازیر میشن. میگه:گریه نکن عزیزم. میدونم دلت برای آقای میم تنگ شده. منم دلم براش تنگ شده.".از آغوشش میای بیرون. چشمهاش با شیطنت برق میزنه : "مامان. خوب نقش پدر را بازی کردم. کیف کردی. بدو. حالا نوبته توه. نقش پدری را برام بازی کن. با هیجان بپر وسط هال. مثل کینگ کونگ بکوب روی سینه ات و بلند بگو : سنجاقک. کجایی دختر سوسول. بدو بیا وقت کاراته بازی کردن با پدره. بیا ببینیم کی قوی تره!!!" هزارتا بوس و ناز و بغل برای سنجاقک. گرچه کن با تمام تلاشم نتونستم یک صدم انرژی و سرو صدا و هیجان بازی های پدرت را بهت بدم ولی عزیزکم. ملوسکم. دخملک. تو گرمترین و عاشقانه ترین آغوش را بهم دادی. بعد از اون نگاه عاشقانه ای که توی یک ماهگیت موقع شیر خوردن بهم انداختی و چند دقیقه ای من را توی عمق چشمهات غرق کردی و من قسم خوردم که تمام زندگیم را بگذارم به پای همون یه نگاه و هر وقت ازت دلگیرم به اون نگاه فکر کنم, حالا برای بار دوم به خودم و خودت قول میدم به احترام این عشق و محبت و آغوشت ,من هم همه زندگیم تلاش کنم تا تو خوشحال و شاد و خوشبخت باشی. عاشقتم عزیز دلم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:53 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|