![]() |
![]() |
|
|
اول: عجله داری. به پرپرخانوم(پرستار سنجاقک), قول دادی که تا ساعت 6 برسی خونه. از اونجایی که چند روز اخیر بدقولی کردی امروز میخوای حتما حتما 6 خونه باشی. پنج و ربع از شرکت میای بیرون. خیالت راحته که هر قدر هم ترافیک باشه تو قبل از 6 میرسی.ولی توی خیابون اصلی دم شرکت که هر روز 5 دقیقه ای ازش رد میشی و به اتوبان میرسی ترافیکه.اونم چه ترافیکی. ماشینها قدم قدم میرن جلو. تمام مدت داری حرص میخوری و به ساعت نگاه میکنی. یعنی اتوبان اینقدر شلوغه که ترافیکش تا این جاپس زده. یعنی تو تا ساعت 7 هم نمیرسی خونه. حتما باز تصادف شده.حالا چیکار کنم؟دوست ندارم سنجاقک بره خونه آنا. خواهر آقای میم هم که امتحان داره. حال ندارم بگم پرپرخانوم ببرتش خونه مامانم. خسته ام.اونجا حداقل دوساعت طول میکشه. بذار زنگ بزنم و به سنجاقک بگم که ساعت 6 پرپرخانوم را بفرسته و تنها بمونه. تجربه خوبیه. چه جوری بگم که فکر کنه دارم بهش امتیاز میدم و این یه جایزه است؟ توی این فکرها هستم که به 10 متر سر خیابون میرسم. دوتا آقا وسط خیابون وایسادن و توی دست یکیشون یه سینی شربته و توی دست اون یکی هم یه جعبه بزرگ شیرینی. ماشینها هم وسط خیابون میاستند و شیرینی و شربت میگیرن و خوش و بشی و بعد میرن. این یعنی اقلا یه دقیقه مکث وسط خیابون. این یعنی دلیل اینهمه ترافیک و معطلی و حرص خوردن. اینقدر عصبانی میشم که از صورتم بخار بلند میشه. قرمز قرمزم. اگه کسی کار اورژانسی داشته باشه چی؟ با توجه با اینکه راه عبور دیگه ای هم نداره. اینا اینقدر احمقن که وسط خیابون را بند آوردن ولی همه راننده ها هم احمق ترن که انگار اگه واینسن و این شربت و شیرینی را نگیرن از گرسنگی وتشنگی هلاک میشن. نوبتم من که میشه آقایون خندون میگن:خانوم عیدتون مبارک!!! منم میگم:عید بخوره تو سرههممون که یاد نگرفتیم خیابون را نباید بند آورد.اگه یه بدبختی کار فوری داره. گاز ماشینم را میگیرم و میرم. خیلی جلوی خودم را گرفتم که نزنم زیر سینی شربت و شیرینی. دوم:رسیدی سر خیابونی که سه راهه و روبرو ورود ممنوعه و میخوای بپیچی سمت چپ. با احتیاط و دقت میبینی که ماشین روبرویی خیلی با سر خیابون فاصله داره و باز برای اینکه اون حتما بدونه سمت چپ میری راهنما میزنی. و میپیچی. ماشین روبرو یهو انگار که یه جایش اتیش گرفته گاز میده و با سرعت میپیچه جلوت. بعد هم راننده اش که پسر جوونیه یه لبخند شیطونی بهت میزنه.تو هم بهش میگی:داری سر میبری؟عجله کن. یهو انگشت وسط دستش را میاره بالا و حرف خیلی زشتی میزنه. باز جلوی خودت را خیلی میگیری که جوابش را ندی . سوم:خیابون یه طرفه است. داری میری که یه ماشینی ورود ممنوع از روبروت می آد. صاف جلوت وایمسه و با بوق و چراغ بهت میگه که برو کنار رد بشم. بهش میگی: آقای محترم. خیابون یه طرفه است. شما ورود ممنوع اومدین. خودتون برید کنار من رد بشم و بعد به خلافتون ادامه بدین. با تمسخر میگه: تو برو همون تو آشپزخونه ظرفت را بشور. قانون به من یاد نده. با لبخند در حالی که خون خونت را میخوره میگی:من تکون نمیخورم. الان هم به 110 زنگ میزنم. شیشه ها را میکشی بالا و موبایلت را در میاری. راننده هه میکشه کنار تو رد بشی و در حالی که داری رد میشی بهت میگه:عقده های توی رختخوابت را جای دیگه خالی کن. عقده ای. تو بخودت قول دادی که جواب ندی و حرص نخوری. در حالی که شقیقه هات دارن میترکن و از عصبانیت داری منفجر میشی به راهت ادامه میدی. چهارم: میرسی به یه کوچه دو طرفه. داری داخل کوچه میری که یه خانوم در حال رانندگی و در حال صحبت با موبایل و در حال درست کردن روسری و نگاه در آینه به خود در سمت تو از روبرو میاد. براش چراغ میزنی که بره سمت خودش. از مسیرش منحرف شده. نه خیر. محو جمال خودشه. بوق میزنی. شاید گوشه چشمی به شما بکنه. نه. باز هم خبری نیست. میکشی منتها الیه راست خیابون و مماس با ماشینی که پارک شده وایمیستی که خانومه آخرین لحظه میبینتت و به فاصله میلیمتری از کنارت رد میشه. داره رد میشه مودبانه بهش میگی"خانوم. خیابون دو طرفه است." یهو خانومه که اونهمه بوق و چراغ را نمیفهمیده ,سریع میگه: برو گمشو. و تو در عجب میمونی که چرا فحش داد. ولی من نباید عصبانی بشم. من هر روز به علت بد مسیری خونه و شرکت با ماشین میرم و میام. مقررات را رعایت میکنم. راننده بدی هم نیستم. ولی هر روز اتفاقاتی میفته که وقتی به مقصدم رسیدم از شدت عصبانیت دارم میلرزم. قلبم درد میکنه و اعصابم خورده. به نظرتون من خیلی حساسم یا اگه تمام اتفاقات بالا برای شما هم توی یه مسیر 20 دقیقه ای که البته به دلیل این اتفاقات 40 دقیقه طول میکشه بیفته شما هم همینطوری میشین. توضیح1:تمام ماشینها به غیر از ماشین من مدل بالا بودند و تمام آدمها کلی و نصفی تیپ و کلاس و افاده داشتن و تمام اتفاقات در مناطق شمالی تهران اتفاق افتاده. توضیح 2: حالا میفهمم چطور ممکنه بعضی آدمهای لاغر و جوون و به ظاهر سالم یه دفعه توی 34-5 سالگی سکته مغزی یا قلبی کنند. اگه اومدین مجلس ختمم بگین حتما که من حتما باید 20-30 سالی بیشتر عمر میکردم. پینوشت بیربط: سنجاقک دو روز گذشته را مریض شده بود. تب و لرز و بیرون روی. اینقدر حالش بد بود که من دو شب نخوابیدم. کلی ترسیدم و یه روز هم شرکت نرفتم. ولی کلی چیز یاد گرفتم. اول اینکه آقای میم عزیزم, تو کی برمیگردی؟توی عمرم نشده بود که مجبور به هندل کردن بیماری و تب و سنجاقک باشم. همیشه تو این کار را میکردی و من چقدر آرامش داشتم.نگرانی نداشتم. همیشه میدونستم که اورژانس همینجاست و هیچ اتفاقی برای سنجاقک نمیفته. ولی پریشب وقتی سنجاقک تب زده دست و پاهاش میلرزید من از وحشت اینکه نکنه این بچه تشنج کنه کلی گریه کردم.خوبه داره 6 ساالش میشه.خیلی ترسیدم. میدونی که من چقدر توی این موارد شجاع هستم. دوم اینکه من خیلی آدم بدبینی هستم و هیچ کس را قبول ندارم. با وجود تشخیص ویروسی بودن مریضی سنجاقک از دکتر خواستم آزما یش ها را بنویسه. کلی کتابهای پزشکی اطفال را زیرو رو کردم.کلی از طریق گیاهی سنجاقک را درمان کردم و کلی و نصفی مامان بودم. خودم هم باورم نمیشد که بتونم اینقدر احساساتی و مهربون و مواظب باشم. سوم اینکه خدایا به قول سنجاقک سیلیارد* بار شکر که سنجاقک خیلی مریض نمیشه و تا حالا بیماری سختی نگرفته. وگرنه من به همون سن 34-5 سالگی هم نمیرسیدم. *سیلیارد: عددی هست که سنجاقک ادعا میکنه بعد از تریلیارد هست و از همه عددها بزرگتره. البته کپی رایتش را متعلق به خودش میدونه ولی حالا که اینجا نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 12:13 توسط خودم |
|
|
قسمت های عالی: امروز صبح زود ساعت 4 با احساس شور و شوق سرشار از داشتن یه فرشته کوچولو از خواب بیدار شدم. سنجاقک چند روزیه که خیلی نازگلک شده. فکر کنم از تاثیرات مسافرت آخر هفته گذشته باشه. اگه دو روز مسافرت اینقدر بچه را عوض میکنه من ماهی یکبار میبرمش سفر. دوست داره که کارهاش را فقط و فقط خودش انجام بده. هیچ کمکی نمیخواد.دیشب موقع خواب که میخواستم موقع شام سر بد غرا خوردن گیر بدم خیلی منطقی یه پیشنهاد داد که به عقل من نرسیده بود تا الان. پیشنهادش اینه که من هر شب براش توضیح بدم که در روز بعد چه مواد غذایی باید بخوره. مثلا چقدر میوه,چقدر شیر,چقدر برنج یا نون, چقدر گوشت یا ماهی یا میگو یا جوجه کباب (هنوز با بقیه مدل های پختن مرغ مشکل داره). بعد او میشینه فکر میکنه که اون وعده ها را چطوری دوست داره بخوره و کی بخوره و غذا چی درست کنیم. تازه موقع غذا هم مثل مهد اگر به موقع خورد کارت تشویق بگیره و اگرنه هم که دیگه تا وعده بعدی غذا یا میان وعده چیزی نخوره. خلاصه از دیشب خیلی هیجانزده ام که اگه بشه چی میشه.برای شروع خیلی خوبه. امروز صبح زود هم خودش ساعت 6 بیدار شد و نشست کمی تمرین موسیقی کردو عذاب وجدان داشت که هفته پیش وقتش را توی این زمینه تلف کرده.بعد هم آواز خوانان و رقصان شروع کرد به حاضر شدن. همه کارهاش را خودش انجام داد. گرچه 3 برابر زمانی که من حاضرش میکنم طول کشید ولی خیلی هر دومون خوش و سرحال بودیم. منم زنگ زدم شرکت و گفتم یکساعت دیر میام و مامان و دخملک سر صبحی رفتیم پارک و خیلی عالی بود. تصمیمی گرفتم اینهم به برنامه های صبحم اضافه کنم.حداقل ماهی دوبار. بعد شیرینی گرفتم و رفتم شرکت تا بقیه هم مثل من خلقشون تنگ نباشه... و از اون موقع بود دوشنبه لعنتی شد تا الان. اول شوشو عزیز زنگ زد و گفت آزمایش نشون داده که پدرش باید عمل کنه و عمل خیلی راحتی هم نیست و هفته دیگه عمل را انجام میدن. این یعنی حداقل سه هفته دیگه شوشو برنمیگرده و من چیکار کنم با دل تنگ خودم و دخملک . بعد هم نگرانی باری پدر شوشو. دوم من ساعت یکه جلسه داشتم. منتظر بودم که یه همکاری ساعت 10 بیاد یه محصولی را که داره به من بده و توضیحات لازم را بده تا من با خودش بریم جلسه و ارائه بدیم. ایشون بزرگواری فرمودند و با وجود هماهنگی نهایی دیروز زنگ زدن که مستقیم ساعت یک میان جلسه. بنده هم که کارد میزدی خونم در نمیومد چون من مثلا توی این جلسه سمت دارم و باید حداقل محصول را چک کنم که خودم ضایع نشم. این وسط همکاری رده بالایی گفت من نیم ساعت دیگه می یام محصول را برات میارم و توضیح میدم. جونم براتون بگه نیم ساعت شد 45 دقیقه. یه ساعت. نه به این تندی ها. هر 30 ثانیه یه بار من صداش میزدم و کلی هم اعصابم داشت خرد میشد چون میدونستم کار طولانیه. اون همکار خوش قول اولی هم محصول را نداره که با خوش بیاره جلسه.نشستم خودم رفتم محصوله را پیدا کردم و روش کار کردم و درستش کردم و خلاصه همه چیز برای جلسه آماده شد. اما ساعت شده بود چند یک و نیم. اون همکار خوش قوله اولی را فرستادم جلسه و خودم جمع و جور کردم و تونستم 2 برسم و خوشبختانه جلسه خوب پیش رفت. ولی من مگه مو به سر این دوتا همکار گذاشتم. آخه من نمیتونم بدقولی و دیر شدن را تحمل کنم حالا به خاطر این دوتا یه ساعت دیر رفتم جلسه. فعلا که نادم و پشیمان هی اظهار پشیمانی میکنن. ولی من خیلی حرص خوردم. نمیتونم به این زودی ها فراموشش کنم. و اما آخری و از همه مهمتر اینه که احساس یه دوستی را که خیلی برا م مهمه و عزیزه جریحه دار کردم. تماما با سهل انگاری خودم.و حالااااااااا خیلی ناراحتم. خیلی خیلی زیاد. از اقاضات سنجاقکی: سنجاقک : مامان. تصمیم دارم به زودی برم اتاق خودم بخوابم. (توضیح: تخت سنجاقک به خواست خودش توی اتاق خواب ماست). مامان:جدی.چه خوب! چی شد این تصمیم را گرفتی؟از کی میخوای بری؟ سنجاقک: نشستم فکر کردم وقتی من بزرگ شدم دوست دارم با شوهرم توی تختمون تنها بخوابم و بچه هام برن اتاق خودشون بخوابن. برای همین از وقتی پدر برگرده من میرم اتاق خودم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 16:42 توسط خودم |
|
|
۱.چند روز پیش ها توی راه برگشت به خونه از رادیو پیام شنیدم که فلان قدر بودجه تصویب شد تا از اول مهر امسال استادهای دانشگاه ها و والدین ارتباط مستقیم داشته باشن و پدر و مادرها حتی از نفس کشیدن بچه هاشون توی دانشگاه خبردار بشن و....
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که یا من خرم یا اینا. یا من خرم که از الان دارم سعی میکنم سنجاقک مستقل زندگی کنه و بره خونه دوستاش و شبها بخوابه. تنهایی اینور و اونور بره. کمی بزرگتر شد مسافرت بره. یا اینا که فکر میکنند جوان حداقل ۱۷ ساله احتیاج داره که مرتب چک بشه و تحت نظر باشه و بدون اجازه آب نخوره. ۲. ناخن دست سنجاقک که یه ماه پیش در عملیات سنگ شکنی در حیاط منزل سیاه شده بود در حال افتادنه و آی کولی بازی داریم.آی کولی بازی داریم. البته بچه بی تقصیره .هر چی باشه از طرف مادری منتصب به قوم شجاع و دلیر بنی اسراییله و از طرف پدری هم که هیچی. اصلا پدیده ژنتیکی جدید در این خاندان وجود داره که جون دوست هستندبه شدت. ۳.پدر آقای میم کمی تا قسمتی ناخوش احوال هستند و آقای میم داره همراهیشون میکنه برای درمان.و ما تا اندک زمانی ایشون را نخواهیم دید.و البته اصلا ملالی نیست چون اینها نمک زندگیه وما هم اصلا برای اون مدت کلی برنامه مجردانه گشت و گذار و فیلم دیدن تا بوق سگ و خوابیدن تا لنگ ظهر نریختیم. فقط نمیدانیم این وسط چرا خواهر آقای میم ترم تابستانی گرفته اندو به جای همراهی پدر و برادر به کار خداپسندانه تحصیل علم مشغول خواهند شد.البته ایناش به ما چه. ولی چرا تعارف زبانی من را برای اینکه این مدت به منزل ما بیایند در کمال امتنان و با کلی شور وشوق قبول کردند!!!! البته من خیلی بهش ارادت دارم و دوستش دارم ولی به قول شیخ ما درتنهایی حالی و حولی دیگر است که در همراهی نیست. ۴.دیروز یه جلسه داشتیم با کارفرما محترم برای ارائه گزارش وضعیت پروژه. مدت جلسه ۲ ساعت بود. ۲۰ دقیقه ما راجع به پروژه صحبت کردیم و مدیریت محترم کارفرما سرشون را مثل حیوان نجیب تکان دادند به نشانه تایید. بعد نمیدونیم ییهویی (این یهو نیست همون یی هو هست) چی شد که رشته سخن را به دست گرفتند و راجع به تحریم و تورم و ریسک سرمایه گذاری در ایران و سهمیه بندی و غیره داد سخن دادند و ما مثل حیوان نجیب سرمان را تکان دادیم. نتیجه دو ساعت جلسه به شرح زیر است: ۴.۱. ما کارمون را توی پروژه خوب انجام دادیم و مدیریت راضی هستند آآآآما هزینه های اضافی که به خاطر خدمات خارج از قرارداد ما به مشتریو طبق درخواست غیر کتبی ایشان میباشد را فعلا ۵۰٪ پرداخت میکنند و بقیه اش را هم پایان این فاز میدهند تا ما چشممون کور دندمون نرم دیگه خوش خدمتی بدون دست نوشته نکنیم. ۴.۲. تورم چیز بسیار خوبی ست ولی کیه که قدر بدونه. ترکیه دهه ۸۰ میلادی تورم داشت حالا شد این. ۴.۳. اقتصاد کشور ما دچار بیماری هلندی شده است که هرچی نباشه اسمش که شیکه.وما بیشتر نفهمیدیم. ۴.۴.ریسک سرمایه گذاری در عراق از ایران پایین تر است. طبق آمار فلان جا.(حالا یادم نیست کجا) ۴.۵. الان زمان خوبی برای سرمایه گذاری بر روی ارز نیست .فقط طلا و زمین. ۴.۶. ما با کار در رشته کامپیوتر در این کشور هیچی نمیشیم.البته هیچی از نظر مالی. ۵. روزتون خوش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:19 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|