![]() |
![]() |
|
|
سلام و صد سلام. 1.روز تون مبارک.ما که تا به این لحظه یک عدد (نه بسته) پاستیل ، یه مشت شکلات سنگی و یک عدد شیرینی از همکاران هدیه گرفتیم و کلی تبریک شفاهی. بهشون گفتیم دیگه کتگوری تبریک شفاهی و خشک خالی پر شده. باید کادو بدهند. 2.آقای میم هم که امتحان داره. فکر کنم بعد از امتحان یادش بیاد.صبح پرسید برنامه امروزت چیه؟گفتم" شب دارم با سنجاقک میرم خونه مامانم.چون روز مادره.".فکر کنم اصلا نشنید چی گفتم.چون گفت" اوکی باشه. وقت میکنی بنزین بزنی یا من ماشینت را ببرم بنزین بزنم. البته یه ربع وقتم تلف میشه.".گفتم:تو ببر. پمپ سر راه من نیست. فکر کنم کادوم همین بود. 3.سورپریز بزرگ را مامان آقای میم انجام داد. بهم زنگ زد. ایران نیست.روزم را تبریک گفت.و اصرار و ابرام که چی دوست داری برات بخرم و هدیه بیارم. این پسره که امتحان داره و هیچی یادش نیست.به سنجاقک هم زنگ زده بود خونه بهش تبریک بگه که سنجاقک خواب بوده. کلی و نصفی شرمنده شدم. مخصوصا که یادم اومد وقتی فهمیدم داره میره چقدر خوشحال شدم که روز مادر نیست و من مجبور نیستم برم کادو بخرم و برم دیدنش. به خدا فقط به خاطر وقت نداشتنه نه چیزه دیگه.امروز با کلی زور و زحمت تونستم 8 تا 9 شب را خالی کنم و برم دیدن مامانم. 4.ما نمیدونیم چرا این سنجاقکه نمیتونه شب خونه کسی بخوابه.پریروز بعد از اسکیت رفت خونه دوستش که خیلی جون جونین. همه چیز هم رله و خوب بوده. اما ساعت 12 زنگ زد که لطفا بیاین دنبالم. من نمیتونم جایی بخوابم. وقتی اومد خونه رسما اعلام کرد که شب هیچ کجا نمیخوابه مگر در شرایط خاص مثل مسافرت من و پدرش که اونوقت خونه مادربزگش میخوابه.البته گفت که فکر نکنیم کار آسونیه براش. و باید کلی تمهیدات بچینه که خوابش ببره!!!.دروغ چرا. منم دلم براش تنگ شده بود.من واقعا نمیدونم این آقای میم به چی من و این دختره نگاه میکنه و میگه دیگه از 12-13 سالگی باید بفرستیمش بره یه جای دیگه مدرسه شبانه روزی. 5.اینجا جواب کامنتهای پست قبل را میدم و اعلام میکنم که از این به بعد اگر کامنت ها جواب داشته باشن همونجا میگم. 6.مه مه گل و گلابی و تپلی 3 سالش تموم شد. حرف میزنه مثل بلبل.بچه ام فقط اعصاب نداره. وگرنه بقیه چیرهاش خوبه.به وقتهایی که قاطی میکنه میره به مامانم میگه: من باید یکی را بزنم یا گاز بگیرم.حتما هم باید آدم باشه. خودم هم دوست دارم که حسین (خواهرزاده ام) باشه. حالا چیکار کنم؟".یگی از دلایل عشقم بهش اینه که از به غیر از اخلاقش بقیه چیزهاش مثل سنجاقکه.مدل حرف زدنش،خندیدنش،اداهاش.خلاصه انگار فیلم بچگی سنجاقک داره تکرار میشه. 7.سنجاقک یه سرماخوردگی خفیف داشت.هیچیش نبود. میخواد من را دق مرگ کنه. نمیدونم این سن نوجوانی هم زودرس میشه؟از الان مشکل داریم که من خودم باید تصمیم بگیرم و کارهام را انجام بدم و اینا.برای همین هم پرستار نمیخوام و باید تنها بمونم. مشکلش هم اینه که پرپر خانوم نباید بیاد. من بچه توام. یعنی چی که توی هفته 5 روز صبح با پرپرخانوم باشم و دو روز صبح با تو.اون 5 روز باید تنها باشم!!!! 9. مامان میچکای عزیز. واقعا همون حس بستن بند کفش و دویدن را داشتم. نه اینکه کاری انجام میدما.نه.توی ذهنم همش دارم میدوم.نمیدونم کجا را باید بگیرم.بذارید آقای میم امتحانش تموم بشه و منم پروژه ام تموم بشه،اونوقت به نفس عمیق میکشم.یه شروع دوباره.توی مراودات اجتماعی و زندگی و همه چیز.الان ما فقط باید سعی کنیم قورباغه را تند و تند بخوریم تا بتونیم روی بقیه چیزا فکر کنیم.منتها قورباغهه نمیدونم چرا قد بچه دایناسوره. هر چی میخوریم تموم نمیشه. 10.شهرزاد گل و گلاب و یاسمن عزیز. من حتما حتما توی برنامه های تابستانیم وقت برای مراودات اجتماعی غیر فامیلی هم میذارم.البته فامیل بیچاره هم لطفی از طرف ما نمیبینند.ولی میام.حتما میام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 13:24 توسط خودم |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 11:35 توسط خودم |
|
|
سلام.سلام. صد تا سلام. 1.مرسی از همه دوست جونهای خوبم که اینقدر به فکرم بودید. و ببخشید که نگران شدید.فعلا اوکیم. کل قضیه از نظر ابعاد انسانی و جهانی هیچه. هیچ کس مریض نیست. همه چیز به روال سابقه. منتها من نمیدونم چرا دلم میخواد این روال را بشکنم.احساس میکنم یه چیزی یه جایی گمه.باید پیداش کنم. 2. یکی از افتخارات من همیشه این بوده که من به طور 100% پایبند قانون بقای فیزیکی ماده هستم. یعنی اگر مثلا جورابم را دربیارم و بذارم روی مبل این جوراب همونجا میمونه تاااااااااااا مثلا 5 روز دیگه که دوباره لازمش دارم. آقای میم هم در این زمینه هم پا هست. منتها پرپرخانوم مخالف سفت وسخت این قانونه. قانون پرپر خانوم اینه که" ظاهر خونه باید مرتب باشه. مهم نیست چی را کجا میذاری.مهم اینه که خونه مرتب به نظر بیاد.: و این قضیه باعث مشکلات عمده ای شده. ما که شلخته، همه چیزهامون اینور و اونوره. پرپر خانوم هم که فقط میچپونه توی کمد. الان 70% چیزهای خونه معلوم نیست کجاست. یا خوش شانسیم وقتی لازم داریم بالاخره از یه جایی پیداش میکنیم و یا اینکه هیچ . به امید یه خونه تکونی رویایی که الان یک ساله محقق نشده میمونیم. دیگه خونه دچار انفجار نور شده. همه کمدها مثل کمد آقای ووپی هستند.درشون را که باز میکنی ویژژ میریزن بیرون. دست کی بالاست؟ 3. ما این سه روز تعطیلات رفتیم فیروزکوه. از اونجایی که خیلی وقت بود مسافرت ماشینی با آقای میم نرفته بودم و استیل رانندگیش در جاده یادم رفته بود خیلییییییییی در این مسافرت لذت بردم!!!!!!آقای میم کلا پیشت ماشین که میشنه فکر میکنه که داره با پلی استیشن مسابقه رالی بازی میکنه. همچین هم دچار هیجان میشه و لذت میبره از کارهاش که فکر میکنی اولین باره پشت ماشین نشسته.خلاصه که دردسرتون ندم. کل راه سنجاقک داشت گلوی خودش را پاره میکرده و اول با قوانین همیار پلیسی و بعدم دیگه دست به دعا و التماس. آما مگه آقای میم میفهمید. کلا که تک کاره است. وقتی یه کاری را داره میکنه تمرکزش فقط روی این کاره. خلاصه که خیلی خوش گذشت!!!!اصلا هم شرمنده همسفرهامون نشدیم!!!! 4.پیرو بند قبلی توی شرکت بچه ها داشتند "تعطیلات خود را چگونه گذراندید" تعریف میکردند و نوبت من که شد گفتم همه چیزش خوب بود الا رانندگی آقای میم و ماجراجویی هاش. همین طور که داشتم تعریف میکردم دیدم همکارهای آقا وا کثرا مجرد دارن نزدیکتر میشن و هیجان زده.همش میگفتن:ایول آقای میم. بابا چقدر باحاله. اینکه مثل خودمونه. ما تا حالا دکتر باحال ندیده بودیم. چقدر پایه است.و ..... خلاصه که قرار شد از این به بعد آقای میم و اینا با هم برن سفر. ما هم خودمان برویم. آهای. ملت. همسفر پایه سراغ ندارین؟ 5.در راستای این سفر (حالا خوبه دو روز رفتیم تا دم عوارضی و برگشتیم. چقدر حرف برای گفتن داریم. خدا را شکر کنید که از عوارضی رد نشدیم وگرنه سه پست 100 خطی سفرنامه مینوشتیم) ما دستمون اومده که این سنجاقکه چطوریه. کلا بچه خوبی بود و ما بهش 18 دادیم. چون 4 تا اشتباه کوچیک!!! داشت: یکی اینکه مثل آدم نمیتونه غدا بخوره. من نمیدونم توی این مدرسه چی بهش یاد دادن.نصف غذا دور بشقابش میریزه. لقمه ها همه آخوندی. هر جا هم عشقش بکشه شروع میکنه با دست خوردن. کلی اسباب شرمندگی. دومیش این بود که ما حسرت به دل موندیم یه چیزی ازش بخوایم و بگه چشم. همش دلیل و توجیه میخواست. سومیش این بود که خیلی حرص پسر مردم را در میاورد.چهارمین موردش هم این بود که همش جیغ میکشید.موقع شادی.موقع ترس. موقع خطر. موقع درد.خلاصه که کلی ما گیج شده بودیم که این جیغ چیه. هیچ الگوریتمی براش تعریف نمیشد.حالا قراره توی مسافرت بعدی جبران کنه. 6.از اون جا که سنجاقک کم نمیاره اونم سریع گقت که به همه میخواد امتیاز بده. ما هم با غرور سرمون را گرفتیم بالا که الان یه بیست میگیرم که در کمال ناباوری بیست شده مال شهرزاد خانوم گل و گلاب.و اینجا ما فهمیدیم که سنجاقکمون تحت تاثیر قدرت و تحکمه. و خیلی خوشش میاد. خلاصه که شهرزاد خانوم نداشتیما .بدجوری دل دختر ما را میبری. 7.خوب.دیگه. بقیه افاضات ما در مورد سفر دو روزه به فیروزکوه باشه برای پست های بعدی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:4 توسط خودم |
|
|
تلخم و سرد و ناامید و گیج. کجا را اشتباه رفتم؟کجا را دارم اشتباه میرم؟نمیدونم. فقط میدونم هیچ چیز سرجاش نیست. کسی شادی من را ندیده؟ پینوشت:خودم میدونم خیلی خرم. لازم نیست دوباره بهم یادآوری کنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:27 توسط خودم |
|
|
1.بدون عنوان: سنجاقک:"مامان. ما تو کلاس دو تا هانا داریم. هانا ساوجبلاغی و هانا ممونویچ.هانا ساوجبلاغی هم وقتی میره خارج میشه هانا منومویچ!!!!" 2.امان از موسیقی کردی : سنجاقک:مامان. تو کردی بلدی؟ مامان:نه. سنجاقک:مامان. تو کرد نیستی؟ مامان:نه. سنجاقک:مامان.تو دوست کرد نداری؟ مامان:نه. سنجاقک:اه.نو چه مامانی هستی.من حالا از کی معنی آهنگ های کردی را بپرسم!!!! 3.حال گیری: برای حاضر کردن کاردستی سنجاقک کلی کمکش کردی.یه جایی که گیر افتاده بود تونستی یه راهکار از نظر خودت خیلی هنرمندانه بدی. مامان:دیدی سنجاقک چقدر خوب شد. حال میکنی چه مامان هنرمندی داری. سنجاقک:حالا خیلی هم هنرمند نیستی. خیلی خوشحال نباش.پزم نده. 4.حال دهی: با سنجاقک راجع به حشرات مطلب جمع کردین و کتاب خوندین.توی راه رفتن به مدرسه یه سری اطلاعات عمومی که راجع به حشرات داشتی را هم بهش میگی. سنجاقک:مامان.تو جدی جدی دانشمند هستی ها. خیلی چیزا راجع به حشرات میدونی. از کتابها هم بیشتر. 5. به. به. خیلی ممنونم واقعا: با آقای میم در حال صحبت هستید و اینکه هنوز بعد از یکسال نتونستید کاناپه تخت خواب شو را به اتاق کار اضافه کنید. با توجه به اینکه مهمون شب خواب هم دیگه زیاد دارید باید توی لیست اولویتش را بیارید بالا. سنجاقک:آره. زودتر بخرید. به هر حال فلانی*هم دیگه کلاس اولش تموم شده و با سواد شده.منم دیگه کلاس اولی دارم میشم و زودی با سواد میشم. شاید بخوایم زودتر عروسی کنیم.اونوقت شما دو تا جا ندارید.چون ما اتاق خوابتون را میخوایم. اتاق من میشه مال بچه مون. مجبور میشید توی اتاق کار روی زمین بخوابید.زود کاناپه تون را بخرید. * : عمرن بهتون بگم" فلانی" کدوم پسر بود!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:33 توسط خودم |
|
|
هر سال وقتی سال نو میشه از اونجا که من همیشه تاخیر دارم تا آخر فروردین نمیفهمم. تازه اردیبهشت که شروع میشه حال منم بد میشه. متوجه میشم که یه سال جدید شروع شد که یه ماهش هم گذشه.خوب حال چه گلی به سرمون بگیریم برای امسال. باز هم همون برنامه های روتین و اینا و اونا. تا حالم خوب بشه اردیبهشت هم تموم میشه و سالهای من دو ماه اولش را از دست میدن. حالا فکرکن که همیشه اردیبهشت اقلا بارونی ،نمی چیزی میومد و تو این احساس مزخرفت تعدیل میشد،مخصوصا با دیدن درختهایی که مثل خودت تاخیر دارن وتازه با بارونهای اردیبهشت بیدار میشدند.آما امساال از بارونم خبری نیست . مثل هر سال سر رسید را میذارم جلوم. من باید برای کل سال این خانواده برنامه بریزم.خوب.شروع میکنیم. اهداف 5 ساله ای که امسال سال آخرشون باری پیاده شدنه کجان. خوبه .اوضاشون بد نیست.ولی اسم خانم ف هیچ جای اون اهداف نیست. همه هدف ها را برای سنجاقک و آقای میم نوشتم. خوبه خود خرم هم تنهایی میشینم هدف میسازم و مینویسم. بگذریم هدف های امسال.سنجاقک کلاس اولیه. اوضاعش حساسه. ال کنیم و بل کنیم. ساعت کارمون را کم کنیم. 32 تا حرف الفبا میخواد یاد بگیره وبه عیارتی یه جای آسمون را پاره کنه.بعله. اولویتش خیلی پر رنگه.دیگه هم که برنامه های از سه سالگیش به برداشت رسیده و حیفه. الان داره تخصصی میشه توی چند تا کار.،باید کمکش کنم که چند تا را از توش انتخاب کنه. چون با کلاس اول و اینا که نمیشه اینهمه برنامه داشت. اشتهاش خوبه. باید خوب خوردن را بهش یاد بدم. میزان مصرف برنج و شاسته اش زیاد نشه که هیکلش خراب بشه. دیگه چی آقای میم. آقای میم 4 ساله داره اینجا زحمت میکشه. اگر خدا بخواد سال دیگه باید نتیجه بگیره. نه. امسال هم باید همه چیز را برای آقای میم مهیا کنم.هیچ باری روی دوشش نباشه. درس و بیمارستان بسه براش.اوه. خیلی از فلان کار و بیسار کار لذدت میبره. باید توی برنامه اش بگنجونم که تفریح هم داشته باشه.راستی .دیگه داره از تپلی میگذره و چاق میشه. رژیم و ورزش هم یادم نره. یه چیزی سیخ میزنه از تو. خانم ف چی؟از تولد سنجاقک به بعد مرتب ورزش نکرده!الان یه شکم قلمبه و دو تا پهلوی اویزون پیدا کرده . دوست داره روی انگلیسیش کار کنه.آخ.آخرش هم میمیرم و آواز خوندن یاد نمیگیرم. کاش میتونستم یه جایی کمی یاد بگیرم. تا کی با حسرت با عکس های خوشگل بقیه نگاه کنم.عکاسی وای.دیگه رسما داری کچل میشی؟ همه اون کرمهایی که هدیه گرفتی و یا خریدی و برای سی ساله هاست را دیگه میتونی استفاده کنی.توی رویاهات یه خانوم شیک را در نظر میگیری. نه.نمیدونی چرا هیچجوری نمیتونی خودت را توی کتگوری اونا در نظر بگیری.شیک پوشی برای تو نقش بازی کردنه.خیلی خانومانه ست. با دنیای تو خیلی فاصله داره.دیگه همه دنیا به هر زبونی که میشده ازت خواستن که دست از این شلوارهای جین و کفشهای کتونی و روپوشهای کهنه ات برداری. یه ذره تیپ آدمیزاد به خودت بگیری. اه. ول کن بابا. باز داری وقت تلف میکنی. کجا بودی. اهان مکمل های غذایی که سنجاقک باید بخوره.چند تاخو راک سبزیجات هندی باید به پرپر خانوم یاد بدی که برای شب های آقای میم درست کنه. راستی بقیه تو را چطوری میبین: سنجاقک.اووم. چند بار جمله" تو بدترین مامان دنیا هستی "را شنیده باشی خوبه. در کنارش جمله "مامان خیلی خوشحالم که تو مامان منی.".دخترک هنوز نمیتونه خوب فکر کنه. احساساتیه. فعلا مطمئنی که توی یه زمینه هایی قبولت داره و توی خیلی از زمینه ها نه. باید اون خیلی زمینه ها را محدود تر کنی. آقای میم.واقعا نمیدونی.با بعضی جمله هاش به عرش میبرتت و با یه جمله هایی دوست داری یه طناب پیدا کنی و دارش بزنی. خوب. مامانت. دلت براش میسوزه. فکرکنم تنها با یه چیز دلش خوشه. و اونم اینه که تو لذت میبری از این دیوانگی که اسمش زندگی کردنه. یادت باشه عشق بی نظیر مادر به فرزند را از مامانت یاد بگیری.تو اصلا اون چیزی که اون از یه دختر متصوره و میخواست نشدی. ولی براشم هم نیست. همهینکه تو را شاد و خوشحال یبینه بسشه.با همه سازت میرقصه.تعریف عاشقی همینه دیگه. بابات چی. بی خیال بابا. باز میخوای بشینی ببینی چی شد که اینجوری شد؟چرا شما دونفر که هر دوتون مایه افتخار همدیگه بودین الان دیگه همچین احساسی به هم ندارین. دوستهات و مامانهای دیگه. اونا تو را دوست دارن؟. واقعا درموردت چی فکر میکنن؟یه آدم خل. هیچ وقت بزرگ نمیشه. برای وقت گذرونی خوبه. به هر حال اون خصلت دلقک بودن ذاتی تو را قابل تحمل کرده. اوه. راستی. سوالات مربوط به مدارس و کلاس ها و دکترها را هم خوب جواب میده. همکارات. به هر حال بعد از سنجاقک و آقای میم از همه بیشتر میبینیشون.نمیدونی.خوب سوا از سوالات کاری، سوالهایی که ازت زیاد میشه چگونه رفتن مسیرهای مختلف در تهرانه که تو مثل یه مسافر کش اکثر مسیرها را بلدی. اوه. راستی باهات خیلی مشورت میکنن. از روابطشون با دوست دخترهاشون تا اینکه الان برای تنبیه فلان همکار چیکار کنیم. شستمون را بکنیم توی چشش یا ماست بریزیم توی یقه اش. ولی واقعا چی در مورد تو میدونن؟؟؟ اصلا چرا باید برام مهم باشه بقیه در موردم چه تصوری دارن. بی خیال. باید تصویر ذهنی خودم را عوض کنم از خودم. باید عوض بشم.وقتی خودم خودم را یادم رفته بقیه یادشون میمونه آیا؟ دلارام گفته بود چی دارم میشم. آهان الینه شدن!!!الینه شدم. چون کارم برنامه نوشتنه، فکر میکنم باید برای همه برنامه بنویسم و پیگیر اجرای درست برنامه هاشون باشم. دست بردارخانم ف . یک بار برای خودت یه برنامه بنویس. فقط برای خود خود خودت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 15:52 توسط خودم |
|
|
1.بعد از 4 سال زندگی توی ایران میفهمی که آقای میم ایرانی شده چونکه: 1.با دوستهای دخترت رفتی بیرون. زنگ میرنه میگه کجایی؟میگی چطور مگه؟میگه:هیچی .میخوام آمار همه خوشگلهای شهر را داشته باشم. 2.بهش میگی باید روی این عادت سنجاقک کار کنیم. باید این خصلتش عوض بشه. میگه:اره. ولی اولش باید فرهنگ سازی کنیم!!!!! 3.بر خلاف تمام عمرش که تعارف براش مهم نبود حالا زنگ میزنه بهت و میگه فلانی داره میاد خونمون. چی بگیرم بیارم؟زشته سالی ماهی یکبار که میان هیچی توی خونه نباشه. 4.وقتی با همکارهاش حرف میزنه همش میگه آقای دکتر. خانم دکتر. 5.واقعا ایمان آورده که این مملکت را امام زمان میچرخونه و بس. بهتش از اینکه چطوری هنوز همه چی رو پاست تموم شده. 6.دیگه فیلم مارمولک را که میبینه نمیگه من آخرش نفهمیدم شماها به چی اینقدر میخندین. 7.جوک های مربوط به اقوام مختلف را میفهمه. 8.لایی میکشه. فرمون را یه دستی میچرخونه و ترمز دستی میکشه. 9.از آهنگهای ایرانی خوابش نمیگیره. 10-زبون برره ای و چهارخونه ای و شصت چی و غیره را میتونه استفاده کاربردی کنه. 2.سنجاقک کنسرت باله داشت.4 روز.بماند که ما باز کلی رفتیم زیر منت مامانهای برتر که وقت نداشتیم هر روزبریم و موهای سنجاقک را گوجه کنیم. بماند که باز بهمون گفتن "خدا شانس بده.خودشون حتی نمیان کنسرت بچه. اونوقت بچه شون تعریفی هم میشه".آما ماکه دل مادرانه مان کلی غنجید وقتی دخترکمون روی صحنه بود. حتی اگر جوراب شلواریش درست نبود و همش دستش روی صحنه توی جوراب شلواریش بود که بکشه بالا. حتی اگر بال فرشته اش کج بود.حتی اگر یه قسمتهایی از رقص را یادش رفت.ولی برقی توی نگاهش بود و شادی روی لباش و اعتماد به نفسی توی اداهاش که دل مادرانه ما را کلی شاد کرد.البته به یه نکته دیگه هم پی بردیم. سنجاقک اگر توی باله هم به جایی نرسه,توی سیرک موفق میشه. جدی میگم. 3.آزاده خانم گل و گلاب که اینجا را میخونی(البته به گفته خودت). پیرو مکالمه تلفنی مورخ 15 فروردین ماه بنده یک ایمیل به شما فرستادم. و در جواب فقط یه ایمیل فورواردی برام فرستادین. از اونجایی که این روزها حال و هوای نمایشگاه کتاب و یاد و خاطرات شما بسی داغ و زنده است تقاضا مندم گوشه چشمی بنمایید و یه خبری از خودتان مرحمت فرمایید. 4. من و آقای میم یه وقتهایی که بخوایم سنجاقک نفهمه چی میگیم با هم جلوش انگلیسی حرف میزنیم. پریشب من و آقای میم مکالمه زیر را به انگلیسی با هم داشتیم: آقای میم:سنجاقک امشب کجا میخوابه؟ من:بذار بیاد توی تخت ما. من خسته ام و حال ندارم براش کتاب بخونم. آقای میم:اشکالی نداره. من میرم اتاقش و براش قصه میگم تا بخوابه. قانون را اگه عوض کنیم انوقت عادت میکنه که هر موقع خواست بیاد اتاق ما بخوابه. سنجاقک:خوب. الان مامان داره میگه که حال ندارم کتاب بخونم و سنجاقک بیاد اتاق ما بخوابه، چون من خسته ام.پدر هم میگه:نه.اتاق خودش بخوابه. منم براش قصه میگم. چون باید عادت کنه. مامان. پدر. میشه لطفا جلوی من انگلیسی صحبت نکنید. با من میتونید انگلیسی صحبت کنید که زبانم خوب بشه. ولی حرفهای خصوصیتون را برید یه جایی که من نیستم و خلوته به هم بگید.نه اینکه جلوی من انگلیسی حرف بزنید که منم همش را بفهمم. نا سلامتی حرف خصوصیه. من نباید بفهمم. خانم ف و آقای میم: بللللللللللللللههههههههه؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 17:0 توسط خودم |
|
|
1.چند وقتیه که با آقای میم به فکر عوض کردن ماشین آقای میم افتادیم.ماشین مدل 80 هست. و از آنجایی که قبل از اینکه به ما تحویل داده بشه ماشین مسافرت خانواده بوده و ما هم خیلی خوب ازش مواظبت نکردیم دیگه ماشین خوبی محسوب نمیشه.تمام برنامه مون را چیدیم. کلاس های توجیهی برای امداد های غیبی* گذاشتیم تا در زمان مناسب از آستین بیرون بیان وبه ما کمک کنن که ماشین بهتری بخریم. تقریبا میدونیم چه ماشینی می خواهیم بخریم. که توی دو هفته گذشته با آقای میم به اتفاق گل میکاریم. توی دو هفته گذشته با هر دو ماشین (ماشین آقای میم و ماشین من) به اتقاق 5 بار تصادف میکنید. از این 5 بار ، کار توه و 3 بار کار آقای میم.توی دوباری که تصادف کردی، که یکبارش با ماشین آقای میم بوده و یکبار با ماشین خودت، یکبار مقصر بودی و یکبار نبودی. سه بار دیگه کار آقای میمه. آقای میم دو بار با میله های ثابت که خونه ها دم خونه شون میگذارن موقع پارک تصادف کرده و یکبار هم یه ماشینی بهش زده که مقصر بوده .آقای میم معتقده که اون دوبار با میله ها هم تقصیر او نبود. این اتفاق فقط توی ایران میفته که شب بری و صبح بیای و خونهه دم خونه اش میله زده و اوو که هر روز اونجا پارک میکرده، به عادت هر روز رفته پارک کنه و شترق. الان تو و آقای میم هستید و دو تا ماشین داغون. دیگه خودتون هم فکر ماشین صفر را از سرتون به در کردید چه برسه به امدادهای غیبی. با خودتون فکر کردید که سالی که ماه اولش اینجوریه تا آخرش قراره چی از آب در بیاد. 2.از احوال پای سنجاقک براتون بگیم. که پای سنجاقک خوب خوب شد. چند روز اول که مثل قوباغه یه پا لی لی همه جا میرفت.حسرت به دلمون موند این بچه یه دقه یه جا بشینه. 3.لاکی و ماکی هم قبل از اینکه ما بتونیم جای خوبی براشون پیدا کنیم رفتن اون دیار.البته ماکی مرد.ولی ما لاکی و ماکی هر دو را بردیم گذاشتیم توی باغچه.چون محیطش براشون مناسب بود.لاکی سریع زمین را کند و رفت زیر خاک و ما دیگه ندیدیمش. 4.یادتونه چند تا آرزو بود که ازتون خواسته بودم براشون دعا کنید. فعلا که نتیجه یکیشون اومده و دعاهاتون برآورده شد. من آرزو داشتم که محل کارم به خونه مون و مدرسه سنجاقک نزدیک بشه. حتی تصمیم داشتم برای برآورده شدن این آرزو کارم را عوض کنم.ولی یدفعه همه چیز چرخید و چرخید و شرکت ما اومد به فاصله یه خیابون از مدرسه سنجاقک و 10 دقیقه از خونه. البته هنوز احتمال تغییر داره. ولی امیدوارم که تغییر نکنه.خیلی مزه میده که صبح 10 دقیقه ای برسی محل کارت و عصر به خونه ات. روزی یک ساعت و ربع از عمرم دیگه توی راه و ترافیک نمیگذره. 5.بالاخره بعد از دل دل کردن ها ی فراوان تصمیم گرفتیم که سنجاقک همین جایی که پیش دبستانی هست کلاس اول را ادامه بده.دلایل اصلی نزدیک بودنش به خونه و محل کار من،جا افتادن سنجاقک توی سیستم اینجا چون دو ساله داره مهد همین جا را میره و راضی بودن نسبی ما از کلیات برنامه ها و روش ها ست.آما شهریه از اون چیزی که ما فکر میکردیم 20% بیشتره.فکر کنم چاره ای جز پرداختش نداریم. 6.یه همکار جدیدی به تیم ما اضافه شده که پسر معمولی هست. یعنی هیچ شاخصه خاصی نداره که بتونی توی کتگوری خوب و بد قرارش بدی. چند روز پیش برای انجام یه ماجول پهلوش نشستم تا روال کارها را بهش یاد بدم.موقع صحبت کردن فهمیدم که ایشون فقط کلمه اول جمله اش را میشه فهمید و بقیه اش یه زمزمه نامفهوم و گنگ و آرومه. از اونجایی که سنجاقک هم خیلی وقتها اینجوری حرف میزنه تازه به عمق فاجعه پی بردم. وحشتناکه. اون یه روز که داشتم باهاش کار میکردم دیگه آخراش میخواستم بزنمش. چند بار گفتم آقای ایکس. متوجه نشدم. میشه جمله تون را تکرار کنید. ولی فایده نداره که نداره. از اون روز پوست سنجاقک کنده شده. یه ذره آروم حرف بزنه:میگم سنجاقک بلند و محکم صحبت کن. 7.دیشب بالاخره آخرین عید دیدنی را رفتیم خونه خاله من. سنجاقک اونجا عیدی نقدیش را که گرفت چون کیف پولش باهاش نبود از من خواست براش نگه دارم که خونه بهش بدم. یهو برگشته جلوی همه به من میگه:البته من به تو اعتماد دارم. اما چون جمع عیدی هام خیلی زیاد داره میشه خواستم بهت بگم یهو وسوسه نشی برای خودت برش داری.این عیدی خودمه.اگر عیدی میخوای میتونی همین جا به خاله جونت بگی. آی کنف و شرمنده شدم. * امداهای غیبی پدر و مادرامون هستن که توی اینجور مواقع خیلی کمک های عالی میکنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 10:4 توسط خودم |
|
|
1.بازم سال نوتون مبارک.پدربزرگم میگفت تا موسم توت چینی میشه رفت عید دیدنی. و عید را تبریک گفت. 2.تعطیلات طولانی و نفس گیر به پایان رسید؟تقریبا یه ماه تعطیل بودیم.ما هم که مسافرت نرفتیم. دیگه آخراش داشتم دچار سندرم تعطیلات میشیدم که خدا رحم کرد. 3.هر سال به غیر از پدر و مادرامون ما 4 جا میریم عیددینی. هنوز هیچ کدوم را نرفتیم. با توجه به اینکه تهران بودیم و بودند چه بهانه ای جور کنیم که خیلی ضایع نباشه؟ 4.هی روزگار. اون دو تا لاک پشت یادتونه که به جای پاداش دادن ما بدیم سنجاقک. پدر از دمار من در آوردن. سنجاقک جان لطف کردند و اسمشون را گذاشتند لاکی و ماکی. بعد هم چند روز اول باهاشون بازی کردند و چلوندن و مالوندن و تمام. من موندم و لاکی و ماکی نیمه جون. این دو تا هم که بدتر از سنجاقک بدغذا. فقط غذای لاک پشت میخوردند وقتی غذاشون تموم شد من دیگه کارم به گریه رسیده بود.نه کاهو,نه هویج,نه خیار,نه گوشت, نه مرغ, نه کنسرو ماهی تن. هیچی. دیگه کریه ام گرفته بود. این آقای میم هم که نمیرفت غذای لاک پشت پیدا کنه.حتی لاکی و ماکی را بردیم مهمونی خونه یه لاک پشت هایی که مثل خودشونن ولی گوشت هم میخوردند. ولی افاقه نکرد. آخر و عاقبت مامانم که تحمل نگرانی بچه اش ( یعنی من گل وگلاب) را نداشن,نیم کیلو غذای لاک پشت براشون خرید..اما لاکی هنوز بی جونه . حالش جا نیومده. تمام خلق الله هم مسخره ام میکنن که چرا اینقدر نگران این دوتام.این سنجاقک رفته به مامانم گفته:" فکر کنم لاکی داره میمیره. ولی به مامانم نگید غصه میخوره.".خلاصه که فعلا نگرانی موجود، وضعیت لاکیه. جایی را میشناسین که جای مناسبی باشه برای لاکپشتها و قبول کنن نگهشون دارن؟ 5.در راستای ماجرای لاکی و ماکی ما فهمیدیم که زیادی نگران و وسواسی و حمایت گریم. و البته فهمیدیم که کلا لوس پروریم. یه نتیجه دیگه هم که اگر بچه دوم بیاریم سنجاقک از لوسی در میاد. چون این روزا اینقدر من نگران غذا نخوردن لاکی بودم که دیگه کم غذایی و بد غذایی سنجاقک یادم رفته بود. 6.شنبه 17 فروردین داشتم فکر میکردم که "خدا را شکر.پارسال این موقع سنجاقک زده بود بغل پرده گوشش را با گوش پا کن پاره کرده بود. توی مهدشون هم یه بچه ای که عید رفته بود فرانسه توی سرش شپش دیده بودند. و خلاصه ماجرایی داشتیم با این شپش فرانسوی. و من چقدر نگران بودیم که گوش سنجاقک چی میشه و نکنه شپش بگیره.مدرسه اش هم که فعلا اوکی کردیم و تصمیم گرفتیم کجا ثبت نامش کنیم.امسال خدا را شکر هیچ دغدغه ای نیست." . به نیم ساعت نرسیده زنگ زدن که سنجاقک داشته گردونه توی مهد را میچرخونده که سرعت بگیره و بپره روش. نگهبان مهد صداش میکنه که این کار را نکن خطرناکه.و سنجاقک که در حال پرش بوده حواسش پرت میشه و پاش میخوره به گردونه. بماند که کلی کولی بازی داشته که آقای نگهبان چرا موقع کار صدام زدی و حواسم پرت شد و اینجوری شد,بماند که حتی جناب حافظ هم از حافظیه اس ام اس زدند که خدا رحم کرد این دختره , اگر پسر بود چی میشد،بماند که آقای میم رباط کشیده پا و کبودی و ورم پا و لنگ زدن سنجاقک را بی خیال شدند و اینکه یه بند انگشت زیر چشمش پوستش رفته و اگر چشمش بود چی می شد و برگشتند بهش گفتند : ایول سنجاقک. بچه باید زمین بخوره که محکم بشه. نگران بودم مثل مامانت سوسول شده باشی !!!!!, اما حالا ماموندیم و یه سنجاقک لنگ و رباط کشیده و پای کبود و ورم کرده و امتحان اسکیتی که عقب افتاده و کنسرت باله ای که هفته آخر فروردینه. آ خدا.نگران شدی امسال برای فروردین دغدغه سنجاقکانه نداشته باشم؟ 7. روز 13 فروردین ساعت 11شب،بلاخره سنجاقک از نگهداری یه دندون فوق العاده لق توی دهنش خسته شد و رفت جلوی آینه و با دستمال کاغذی کندش. این حرکتش کلی برای مامان ترسو و از خون گریزش شادی بخش بود. مخصوصا که این همون دندون کوچولوی بود که اولین بار باعث به صدا در اومدن قاشق غداخوری توی دهن سنجاقک و ذوق مرگ شدن پدر و مامانش شده بود. دندونش را که در آورد گفت:"آخیش. چقدر کوچولو بود. مامان میدونی دندون شیری ریشه نداره. ببین. حالا میذارمش زیر بالشم تا فرشته دندون برام پول بیاره." با احتیاط بهش گفتم:" بعله فرشته دندون پول میاره. ولی خوب میدونی که قراره 32 تا دندون در بیاری و فرشته دندون نمیتونه پول زیادی بیاره." گفت: "آره. ولی این اولیشه. برای این زیاد میاره. مثلا 20 تومن. 50 تومن. برای بقیه اش یکی دوتا میاره.". گفتم:اوکی.ولی فکرکنم 10 تومن بیاره برای اولی. بعد از خوابیدن سنجاقک بنده در نقش فرشته دندون 10 تومن براش گذاشتم. 6 صبح پاشد و گفت:آخ جون. فرشته برام پول اورده. ولی یادش رفته دندون را ببره. گفتم:دندون اول را گذاشته برای خودت تا یادگاری نگه داری. گفت:مطمئنی؟فکر کنم پولش کم بوده میخواد بقیه اش را بعدا بیاره!!!!. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 16:31 توسط خودم |
|
|
1.سلام. سال نوتون پیش پیش مبارک. امیدوارم که سال خوب و خوشی براتون باشه. 2.توی شرکت هیچکس فکر نمیکرد که بتونیم این طرف سال فاز پروژه را ببندیم و چک را هم بگیریم. از اونجایی که این امر مهم بالاخره توسط ما انجام شد کلی صابون به شکممون مالیده بودیم که قراره یه پاداش خوشگل بگیریم. از روز شنبه که چک را تحویل مدیرعامل دادیم دیگه هیچ خبر و اثری ازش نیست.یا ما را میفرستند نبال نخود سیاه پیش کافرماها که شرکت نباشیم یا خودشون نیستند. هر کی یه مدیر عامل فراری دید سریعا به من خبر بده. البته خانومش دوتا لاک پشت برای سنجاقک فرستاده شرکت.احتمالا همون پاداشه هست. 3.پروسه خونه تکونی همچنان با طمانینه داره پیش میره. الان طوری برنامه ریزی کردیم که تا 17 فروردین تموم بشه.اگر اتفاق غیر مترقبه ای نیفته. 4.آرزوها هم همیچنان هستند خدمتتون. 5.هفته پیش سنجاقک توی مدرسه جشن نوروز داشتند. صبح که سنجاقک بیدار شد دیدیم یه پشه گنده لپش را ماچ کرده. سنجاقک حالش گرفته شد که الان عکسم زشت میشه. ولی با کمی کرم پودر روانه جشن شد. بعد از جشن هم رفت کلاس باله. شب که میخواست بره دستشویی، لباس باله اش را اومدم کمکش در بیارم که دیدم پشه کمرش را هم ماچ کرده. اینجا بود که فهمیدم آبله مرغان گرفته. خلاصه الان یه فروند سنجاقک خال خالی داریم که خوشبختانه خیلی شدید نگرفته. احتمالا یه خروار هم دعاهای خیر !!!! مادران همکلاسی مدرسه و کلاس باله سنجاقک که نمیفهمند بچه شون از کجا آبله مرغان گرفته. 6.سنجاقک وقتی فهمید آبله مرغان گرفته یهو شروع کرد گریه کردن. پرسیدم چی شده؟ گفت:میخواستم تنها بچه ای باشم که آبله مرغان نگرفته ( توی فامیل همه بچه ها به غیر از سنجاقک گرفته بودند)!!!!. خدا یه عقلی به همه بچه ها اعطا کنه که بفهمند چه چیزهایی باید براشون مهم باشه. 7. سنجاقک داشت با حلقه هولاهوپ توی سالن پذیرایی بازی میکرد که زد یکی از فنجونهای روی میز را شکست.چون میدونست که کارش اشتباهه سریع به من زنگ زد و گفت که حواسش نبوده و اینجوری شده. چون خیلی وقتها میشه که حواس سنجاقک نباشه بهش گفتم:من فکرهام را میکنم که ببینم تو چطوری میتونی این اشتباهت را جبران کنی. شب بهش گفتم:"من فکر هام را کردم. وقتی عمو نوروز هدیه ات را فرستاد( تقاضاش از عمو نوروز 50 هزار تومن پول بوده که بره توی شهر کتاب خرجش کنه)،قبل از اینکه بریم شهر کتاب اول میریم یه فنجون میخریم و تو با بقیه اش شهر کتاب خرید میکنی.". کمی فکر کرد و گفت: "باشه ولی فکر نمیکنم بشه اینکاررا کرد. فکر کنم عمو نوروز روی پوله نوشته" این پول فقط برای سنجاقک است که در شهر کتاب خرج کنه.لطفا اگر مامانش خواست فنجون بخره این پول را قبول نکنید. امضا:عمو نوروز"!!!!برای اینکه توی عید مهمونا بدون فنجون نمونند همین امروز برو با پول خودت بخر. منتظر عیدی من نباش.". کشته و مرده سرعت انتقالش شدم. من عمرا بتونم اینقدر زود تجزیه و تحیلیل کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 14:4 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلاس اولی چند قدم به خدا نزدیکتر علیرضا و مامان خاطرات خانواده آرام نیاز مامان ایلیا نیایش امیرعلی شاید برای آینده دو بچه گربه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|